شوهر من تک فرزنده و خانوادش مخصوصا مادرش در حد غیر طبیعی وابستس. من از روز اول به شوهرم گفتم من زندگی مستقل میخوام اگه نمیتونی از مادرت جدا شی نمیتونیم با هم کنار بیاییم. گفت نه من وابسته نیستم مامانم وابستس اونم به مرور درست میشه گفتم باشه. از اول باهاش شرط کردم بعد از عروسی هفته ای یه بار با هم بریم خونه بابا مامانش. ولی بعد عروسی دیدم جریان طور دیگه ایه. تازه عروس داماد بودیم هر روز زنگ میزد ناهار بیایین شامم بمونین شبم همین جا بخوابین. منم از اول سفت گرفتم نرفتم. با یه بحث مختصر هر بار. الان بعد از یک سال و نیم هنوز هر بار که میرم یا نیش و کنایه میزنن یا گلایه که چرا نمیای. مثلا از کربلا برگشته بود خودم پریود بودم حالم افتضاح با اون حالم پا شدم واسه 8 نفر غذا درست کردم بردم که مهمون اومد غذا باشه. سوپ براش درست کردم که از راه میاد سرما خورده بتونه بخوره. رفتیم مهمونیا برگزار کردیم آخر شب که میخواستیم برگردیم دوباره گفتن چرا واینمیسید وایسا تا دو سه روز از مهمونامون پذیرایی کن. البته غیر مستقیم. منم نموندم. دفعه بعد که رفتم دوباره کنایه. دیشبم زنگ زده گله که چرا هر شب به من زنگ نمیزنید یا هر روز و هر شب نمیایید اونجا. توقع دارن یه شب ما اونجا باشیم یه شب اونا خونه ما. منم عصبانی شدم گفتم دیگه به من گله نکنید من شخصیتم این طوریه دوست دارم سر خونه زندگی خودم باشم نه که همش قاطی باشه زندگیمون. من تو خونواده ای بزرگ شدم که عادت به هر روز زنگ زدن و اینا نداریم. کلا مستقلیم هممون نه لوس و وابسته. منم با مادر شوهرم دشمنی ندارم هر جا هم میشینم خوبیشا میگم ولی این موضوع از روز اول خیلی اذیتم میکنه. نمیخوام ناراحتش کنم ولی آرامش خودمم برام مهمه. من برای آرامش به حریم خصوصی و استقلال نیاز دارم. کلا کسیا ناراحت کنم اعصابم به هم میریزه از دیشبم خیلی خیلی به هم ریختم. ما هر هفته جمعه از ظهر میریم اونجا تا آخر شب واسه خواب برمیگردیم. تو طول هفته هم معمولا شوهرم خودش یه روز میره سر میزنه و میاد. هر از گاهی هم زنگ میزنه خودش ولی من نه میدونه کلا اهل صحبت نیستم خیلی. ولی توقع اونا هر روز رفتن و موندن و زنگ زدن. حالا من موندم واقعا چیکار کنم. اشتباه از منه؟ فردا هم باید بریم اونجا نمیدونم چطور رفتار کنم دوباره عزا گرفتم. از طرفی هم ناراحتم که باهاش بحث کردم با اینکه میدونم وابستگی اونه که غیر عادیه. راهنماییم کنید لطفا...
راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی میگرفتم یا سخت بود یا وزنم برمیگشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهمتر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.
تاپیکتو ترک میکنم.ولی اول فکر کردم مشکل اخلاقی دارید با مادروشوهر.ولی متاسفانه چیز پیش پا افتاده رو برا خودت بزرگ کردی.فکر کنم در مورد چیرای دیگه چیکار میکنی؟ادم با گذشتی نیستی.فکر کن مادر خودته
پایانی برای قصه ها نیست.....چرا که نه گوسفندان عاقل میشوند و نه گرگها سیر
یکمم خودتو بزار جای اونا.تک فرزند.گناه دارن تنها شدن.مگه پدر مادر چقدر بالای سر ادمن؟بعدش یه عمر بری ...
ببخشید خانومی اگه اینجوره زن نمیگرفتن براش اصلا کسی حق نداره کسی ومجبور به انجام کاری کنه بعدشم عمر دست خداست انشالله که این پدرومادر بزرگوار صدها سال زنده باشن اونوقت تکلیف این بنده خدا چیه که شما میگی بعدازاونا برید زندگی کنید وقتی داره اذیت میشه دیگه تعارف نباید بکنه
خدای من ،تنهاکسی است که همیشه وهمه جا حواسش بهم بوده وتنهام نذاشته،خدای من برای تمام من کافی ست💙💙💙💙
ببخشید خانومی اگه اینجوره زن نمیگرفتن براش اصلا کسی حق نداره کسی ومجبور به انجام کاری کنه بعدشم عمر ...
هر کار دوست داره بکنه.مگه تاپیک نزده هر کی نظرشو بگه؟یا دوس دارید همه بیان بگن اره حق دیگه با تو؟خب منم نظرمو گفتم.میگم چیز مهمی نیسنیست.قدر لحظه های زندگیتو بدون ..خوش باش.همین
پایانی برای قصه ها نیست.....چرا که نه گوسفندان عاقل میشوند و نه گرگها سیر
مادر شوهر منم اینجوره جاریم نزدیکشه باید مدام خونه هم باشن انگار جاریم نوکرشه ولی من زیاد نمیرم کلی احترامم میذارن اصن زیاد صمیمی شدن خوب نیس من که دوس ندارم