استاد دانشگاه بود از من خواستگاری کرد تو مرحله آشنایی بودیم من ناخوش بودم با هم رفتیم بیمارستان با اصرار خودش پدرم ما رو رسوند و رفت ،تو مطب دکترگفت :باردار نیستی؟ نامزدم گفت هنوز به اونجا نرسیده، از مطب اومدیم بیرون که بریم طرف داروخانه و نامزدم گفت من قربون اون بچه توشکمت و تو بشم که انقدر خانومی ودستمو گرفته بود همین جور داشتیم میخندیدیم که یکی از پشت نامزدمو صدا کرد بعد دیدم دختر خاله مادرشه، داشت ما رو به هم معرفی میکرد که دختر خاله گفت میشناسمش و همو شناختیم و بماند که چه فکرایی نمیکنه راجبمون ، تازه نامزدم بهش گفت مارو برسونه خونه ی ما ، اینو بگم که فقط خاله ها و عمه مادرش و دایی هاش و بچه هاشون خبر داشتن وقرار بود بیان برای خواستگاری رسمی، چیز جالب تر اینکه دختر خالش گفت با اون خواستگارت چکار کردی کارخونه دار بود که نامزدم عصبی شد گفت هرکار کرده من باهاشم الان نامزد منه، من همش میگم وای فکر نکنه حامله ام 🤦🏻♀
بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.
اولین دلخوشی زندگیم💕مادرم💕پلان اول ؛ دیشب همه چیز به ‹ مو › رسید پلان دوم ؛ صبح معجزه شد و ‹ مو › پاره نشد ± دو ساعت بعد از معجزه ، مامانِ بیخبر از اتفاقات اخیر ، برای احوال پرسی زنگ زد و گفت : ‹ دیشب کلی دعات کردم💛'💎 ›دومین دلخوشی زندگیم💕 پدر و برادر جانم 💕 با قلب مهربونشون و خوبی های بی منت 🌈🦋 سومین دلخوشی زندگیم اومدن مردی تو زندگیم که منو با تمام بچگیام بزرگ کرد 🌱و کنارش بدون هیچ ترسی خود واقعیمم🙃 .آدم امن زندگی من🫂❤️ میگفت هرچقدر دلچرکین باشم ازت ولی دوستداشتنت هنوزم به دریا وصله.💙 در دل و جان خانه کردی عاقبت ...❤️🌈 خدایا شکرت بابت همه چی 💛💛
سلام!حال همهی ما خوب است ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويندبا اين همه عمری اگر باقی بودطوری از کنارِ زندگی میگذرم که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد ونه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!تا يادم نرفته است بنويسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بودمیدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببين انعکاس تبسم روياشبيه شمايل شقايق نيست!راستی خبرت بدهم خواب ديدهام خانهئی خريدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار … هی بخند!بیپرده بگويمت چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شدفردا را به فا💖ل نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيداز فرازِ کوچهی ما میگذردباد بوی نامهای کسان من میدهديادت میآيد رفته بودیخبر از آرامش آسمان بياوری!؟نه ریرا جان نامهام بايد کوتاه باشدساده باشدبی حرفی از ابهام و آينه،از نو برايت مینويسم حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن