پدربزرگم خیلی سال پیش فوت کرده
خیلی وقته وقتی دلمون تنگ میشه میریم ویلاشون(همیجن میگم ویلا انگار چقدره😂)
دیروز یهویی خالم پیشنهاد داد بریم اب و هوایی عوض کنیم (وسط هفته اخه😂😬)
زیادم تا شهر فاصله نداره فوقش ۳۵ دقیقه با ماشین
پسرخالم که (پارتنرمه و قصدمون جدیه و خانواده ها با خبر هستن هم بودن مریضم شده بود)
تنها کسی که نیومده بود اونجا بابام بود چون تازه فامیلیشو از دست داده ناخوش بود.
(نیاین بگین با پسرخالت رابطه داری فلان ، اره دارم خیلیم دوسش دارم به کسی مربوط نیست انرژی منفی نبینم)
خلاصه مریض شده بود(حالا انگار مجبور بود بیاد😒😒😒)
رفته بود یکی از اتاقا اه و ناله میکرد
اون یکی خالم(مامانش نه)با خواهرش گفتن بیا بریم شهر براش دارو بگیریم اینجارو کوفتمون نشه😒منم گفتم اوکی
رفتیم طول کشید ، همش یکسره به من زنگ میزد ای مردممم کجایی چرا نمیای بیا
شلوغ بود خب رفت و برگشت و رفتن به داروخونه و...یه ۲ و نیم ساعتی طول کشید😒
برگشتیم اول اینکه نتونست به خالم چیزی بگه با من و دخترخالم دعوا میکرد که چرا اینقد دیر اومدین ، میدونم حالش بد بود اما حق نداشت سر منی که بابام بهماخم نکرده داد بزنه
داروهارو دادم دست خواهرزادش گفتم ببر بده بهش ، دیگ خودم نرفتم پیشش ( بغض کردم گریه کردم اونم فهمید)
یکی دوساعت بعدش که بهتر شده بود اومد گفت ناراحت شدی از دستم ؟ حالم خوب نبود عمدی نبود ببخشید
گفتم قرار نیست منو ناراحت کنی تا بگی ببخشید منم بگم باشه بخشیدم ، میدونی چقدر ترسیدم ، من بابام تاحالا سرم داد نزنه میدونی بفهمه سر تک دخترش داد زدی و اشکشو دراوردی دیگه نمیزاره اسمتم به زبون بیارم؟ همش میگفت معذرت میخوام عزیزم و فلان درکم کن خوب نبودم که ، گفتم باشه اما این درست نیست تا اتفاقی میفته به خودت مسلط نباشی پس فردا ازدواج کنیم میخوای اینطوری باهم رفتار کنی ، گفت من غلط بکنم فداتشم و اینا به جونت که برام عزیزی تکرار نمیکنم هرگز
بعدش همش باهاش سرسنگین بودم تا امروز صبح که برگشتیم خونه
خالمم بهش اخم میکرد
بنظرتون هنوز باهاش سرسنگین باشم یا نه ببخشمش؟
میترسم بازم تکرار کنه😒😒😒
خیلی مهربونه اما خب ترسیدم نکنه عصبی باشه😒