دو هفته پیش مهمونی دادم خانواده ی جاریم و مادرشوهرم کل عمه های شوهرمو دعوت کردم قبلشم رفتم کل النگوهامو عوض کردم این اومدن همه ناراحت و غمگین ، بزور حرف میزدن تا اینکه شب موقع رفتن شد جاریم خودشو انداخت برای خواب بمونه (تازه نامزده) بعد منم دیگه نتونستم چیزی بگم فقط گفتم ا میمونید ؟ فردا خونه ی بابام میرم ولی پرو پرو موندن
من جاشو تو اتاق پسرم انداختم خودم و شوهرم رو تختمون خوابیدیم ، صبح بیدار شدم