من ۱۶سالمه دو سالو خورده ای ازدواج کردم
کلا هفت ماهه خونمون ازشون جدا شده قبلا باهم زندگی میکردیم
تو این چند وقت که باهاشون بودیم همه کارهای خونشو انجام میدادم حتی موهای دختراش که کلاس سوم چهارمش شونه میکردم اب بده غذا بده همه چیو انجام میدادم
تو این هفت ماهیی خونه خودمم دو روزی یبار زنگ میزنه شوهرم بیاین که من برم خونشو جمع کنم تمیز کنم منم که مدرسه ام کلاس یازدهمم واقعا برام سخته
بعد اونا امروژ از مسافرت رسیدن ماهم دیروز
از دیروز که اومدم سریع خونه خودمو جمع کردم تمیز خریدای مدرسه ام انجام دادم که چهارشنبه برم مدرسه و قراره امروز برم ارایشگاه و یه سری لوازم تحریر بگیرم
صب که خواب بودم زنگ زده به شوهرم که برم خونشون جمع کنم که منم گفتم یا خدا یا بسم الله صبح مدرسم قرار بود اونموقع کارگر بگیره برا خودش دیگه شوهرم چپ چپ نگاعم کرد منم دیگه هیچی نگفتم و دلم نمیخاد برم دیگه هروز کارشون همین میشه
خودش و دختراش دست به سیاهو سفید نمیزنن
تابستون همش مینالید مریضیم نمیتونم کار کنم با اینکه کاریم نمیکرد چهلو پنج سالشه دوتا دختراش همه از دستشون شاکین نه ادب دارن نه بلد رفتارن
حالا با این سن و اوضاع باز مشهد عمل کرده بچه گیرش بیاد😂😂
واقعا با این اوضاع دلم نمیخاد برم مدرسه پارسال و سال قبلترش خیلی سختی کشیدم از دستش همش دعوا اینا
هر دوسال یکی از کتابامو تجدید شدم