2777
2789
عنوان

اضطراب و دلهره بهم هجوم آورده

2670 بازدید | 31 پست


امشب رفتیم خونه ی ی دوست قدیمم با همسر و دخترم، خیلی خیلی خیلی اصرار کرد که بریم، منم گفتم بیاید خونه ی ما به شما زحمت ندیم، سال ها بود زندگی انقدر ساده و پذیرایی انقدر ساده ندیده بودم، نه اینکه ناراحت بشم، زحمتم کشیده بود، بهمون هم اصلا بد نگذشت ، نمی دونم چرا مضطرب شدم الان که خونه ام، نگران معذب شدن تک تک آدم های اون جمع بودم 

نه یه ذره ها، نفس نمی تونم بکشم، گذشته خیلی اینجوری میشدم ولی الان کلی وقته تجربش نکرده بودم به لطف قرص و روانشناس و شرایط زندگیم، حتی پروسه ی طلاقم هم خیلی آروم گذشت

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

چراآخه عزیزم؟مشکل چی بود مگه؟

مشکل نبود، شاید همش تو ذهن من بود ولی من فکر می کنم که ما به عنوان مهمان خیلی خیلی اراسته تر بودیم حتی، همسرم که ساعت ۱۰:۳۰ گفت اگر احازه بدین ما رفع زحمت کنیم و اومدیم ما، تو راه هم گفت به نظرت چرا ما رو دعوت کرده بودن


به خاطر اینکه زندگیش ساده بود مضطرب شدی؟

فکر می کنم دلیلش همین بود، تا رسیدیم ساعت ۷ بعد از ۵ دقیقه سفره رو انداختن، و زرشک پلو با مرغ بدون هیچ مخلفات دیگه ای و فقط آب رو گذاشتن،همسرم سال هاست برنج نمی خوره شب ها ولی مجبور شد بخوره به خاطر احترام بعدم یه چای بود و یکم دخترم با دختر و پسرش بازی کرد و اومدیم

من این دوستم رو ۱۲ ساله از نزدیک ندیدم و فقط تو اینستاگرام همو داریم 

اسنکه سطح زندگیشون ازشما خیلی پایین تر بود اذیتتون کرد؟براش ناراحت شدین؟

نمی دونم، بیشتر خجالت کشیدم که انقدر اراسته و با تشریفات رفتم چون بار اول بود بعد از ازدواجمون هم دیگه رو می دیدیم، من برای بچه هاش جدا جدا هدیه خوب گرفته بودم، برای خونه هدیه گرفته بودم با یه گل بزرگ، حتی لباسم هم خیلی  توو ماچ بود 

عزیزم خیلیا اعتماد به نفسشون بالاست و زیاد به برابری مادی و این چیزا فکر نمیکنن و خاکی و راحتن نارا ...

بیشتر از سر و وضع خودم خجالت کشیدم و معذب شدم، فکر نمی کردم یکی برای اولین برخورد خانوادگی بعد از سال ها و انقدر اصرار میزبانیش این شکلی باشه

خب اگه معذب شدن چرا دعوت کردن؟ شاید فقط یه تصور خالیه

شاید باورتون نشه چندتا بسته بیسکویت مادر آخر غذا گذاشت تو سفره نه حتی باز شده ، همون جور بسته بندی گفت بفرمایید دسر بخورید من نمی دونستم چی بگم، به زور یه بسته بیسکویت گذاشت کنار بشقاب من، منم انقدر گنگ بود شرایط برام که هیچی نگفتم نه گفتم مرسی نه گفتم نه ، هیچی نگفتم حتی نمی تونستم نگاش کنم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

نترررسسسسسس

توسکاnu | 25 ثانیه پیش

جوش شیرین

مامانparimah | 39 ثانیه پیش
2791
2779
2792