اون راز نیست دیگه به اولین نفری ک بگی فاش میشه خودت فاش کردی اونم همینطور و این زنجیره ادامه داره
یه چند مدت تو ذهنته و ذهنتو میخوره یکم بی محلیش کنی فراموشت میشه وقتایی که اون میاد به ذهنت ک بری و اون رازو به کسی بگی یه حرف دیگه فکر کن مثلا یه شعر بخون مثلا من اینو میخونم دختر ابادانی چه خوشگل و .... بعد هر موقع اون راز میاد ب ذهنم ناخودآگاه این شعره پلی میشه تو ذهنم و اون فراموش میشه... ذهن و فکر و چشم قابل کنترله با تمرین ...
تنبیه چشم مثلا در مورد هیزی اینه که یشب تا صبح باید به نقطه که روی دیوار گذاشتم خیره بشم و پلکم نزنم اگه حتی از بی خوابی بمیرم میرم صورتمو با برفک یخچال ک سرده خیس میکنم میام دوباره نگاه میکنم و ....