من این مدت خواستگارامو رد کردم
بهش وابسته بودم
واقعااا دوسش داشتم
بعد یه مدت اونم واقعا به خانوادش گفت
و مادرش بشدت مخالفت کرد چون ما از دو قوم متفاوت بودیم
و اونا دختر خاله اش رو میخواستن عروسشون باشه
خلاصه دوسال از بهترین سالای عمرم باایشون گذشت
و کلی گریه و دعوا باخانواده خودم
و خانواده اون و...
اما اون حتی یکبار حاضر نبود بخاطر من تو روی خانوادش
وایسه یا حتی یه تلاش جدی کنه برای حل این مشکل
هربارهم که بهش میگفتم میگفت نمیشه خانوادمن
صبور باش و بهونه الکی
تااینکه من ول کردم و انتقالی مو ازدانشگاه گرفتم
و بی خبر رفتم
جالبه که حتی پانشد بیاد منو ببینه و فقط تلفنی پیگیر بود
و تهشم من که رابطه رو بهم زدم اون مقاومتی نگرد و رفت
حالا بعد اینکه من پدرررم دراومد و سرکوفت خانواده و کلی بدبختی فراموش که نه با نبودش کنار اومدم
زنگ زده به دوست مشترکمون و گفته نمیتونم فراموشش کنم
و میخوام بهم برگردیم و به خانوادمم گفتم
ولی الان دیگه من حالم خوب نیست
هنوز از نظر روحی اذیتم
با مشاور درارتباطم
دیگه مثل قبل دوستش ندارم
و نمیتونم کنارش باشم
اصلا نمیتونم کنار هیچکس باشم فقط دلم میخواد تنهاباشم
اما حالا دیگه اون ول کن نیست و پبگیره
من نمیدونم باید چی کارکنم؟
شما باشید بهش برمیگردید؟