2777
2789

سلام دوستان گلم 

اومدم با یه داستان جدید از خانم گلکار ، اسم این داستان شون هم هست(( آقای عزیز من)) فکر میکنم نیازی به معرفی خانم گلکار نباشه و خواننده های رمان و داستان با سبک قلم ایشون آشنا هستند . عزیزان من چندین پارتش میذارم بعد لینک کامل پارت هاش رو میذارم. تا اون عزیزانی که همراهی می کنند راحت تر و سریع تر بتونن بخونن ممنون از صبوری تون🙏🏻🌷

عزیزانی هم که گفته بودند تگ بشن انشالله همه شون رو در حد توانم تگ میکنم . 

مادرم همینطور که با گوشه ی چارقدش اشک چشم و بینی شو می گرفت چند دست لباس و جوراب و ژاکت کهنه ی منو که خودش بافته بود رو توی بقچه پیچید ..


در حالیکه مثل بارون اشک میریخت گفت : زود حاضر شو آقا که اومد بی چون و چرا باهاش برو وگرنه بابات پشیمون میشه و تو رو میده به جواد ..


بعد میفتی گیر یک نامرد مثل خودش شیره ای ...


اونجا به کار کسی کار نداشته باش ..جواب نده ..هر چی گفتن بگو چشم ..اما تا می تونی پولاتو جمع کن ..


اگر یک وقت بابات اومد سراغت بروز ندی پول داری ها ...همه رو یک جا قایم کن برای روز مبادای خودت؛؛ ..


قربون اون شکل ماهت برم مبادا به کسی اعتماد کنی ..همیشه هوشیار بخواب ..اجازه نده مردی بهت نزدیک بشه ..اگر جایی می خوابی که تنها بودی حتما درو فقل کن ..


میگن عزت الله خان مرد خوبیه ..اما توی این دور زمونه نمیشه به کسی اعتماد کرد ...


گوشه ی چارقدشو گرفتم و با التماس گفتم : نمی خوام برم تو رو قرآن منو پیش خودتون نگه دارین قول میدم کمتر بخورم ..


میرم قالی بافی مثل کبری زود یاد می گیرم بعدم به بابام پول میدم تا منو شوهر نده ...


گفت : نه قربونت برم من خیر تو رو می خوام ..خونه ی عزت الله خان هم نون هست و هم آب ..


اینجا بمونی که چی بشه ؟..آخرِ آخرش میشی یکی مثل من ..صبح تا شب رخت بشوری بدی یک مُفنگی شیره ای دود کنه بره هوا ؟ همینو می خوای ؟ یک نیگا به من بکن ؛


دستهامو ببین از سرما خشک شده با آرنجم رخت می شورم ..انگشت هام حرکت نمی کنن از بس توی آب یخ زده لباس آب کشیدم ..


برو پشت سرتم نگاه نکن ..پاشو قربونت برم ..اقلا تو یکی بین ما خوشبخت بشو و من خیالم از بابت تو راحت بشه ...


من همینطور چمباتمه زده بودم زیر کرسی و دلم داشت از غصه می ترکید هیچ بچه ای دلش نمی خواد از مادرش جدا بشه..


یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

اما درد بزرگ من این بود که به جایی میرفتم که هیچ شناختی ازش نداشتم ,


نگاهی به اتاق و دوتا داداشم که از سرما جرات نمی کردن از زیر کرسی بیرون بیان کردم ..صورت معصوم و بیگناهشون دلمو آتیش زد ..گفتم : یعنی خون من از اینا رنگین تره ؟ هر کاری شما ها کردین منم می کنم ..


نمی خوام خوشبخت بشم , با صدای بلند تر گفت : ...پاشو دیگه ؛ دل ؛؛ دل نکن ..منم هوایی میشم ...


زود باش دور اطراف رو نیگا کن ببین چیزی جا نذاشتی؟ بزاری توی بقچه ات همین الانه اس که برسن ...


مادرت بمیره ..می دونم دلت نمی خواد بری اما اینجا هیچ آینده ای نداری مگر اینکه مثل من بشی ..پاشو خوف به دلت راه نده ..هر جا بری از این خراب شده بهتره ...


گور بابای دل بی صاحب مونده ی من که مادرم و غصه دار تو میشم ...


بیرون از کرسی اتاق ما سرد بود درست مثل بیرون ..مدتی بود که برف روی برف باریده بود ..و اون روز بازم داشت با تیکه های درشت روی برف های دیگه تلنبار می شد ...


لحاف رو زدم کنار و همینطور که زیر کرسی نشسته بودم ..یک پیرهن خاکستری بد رنگ که دور کمرش چین داشت تنم کردم ..و یک شلوار مشکی گشاد به پام کشیدم..


ژاکت قهوه ای ؛رنگ و رو رفته ای که بهترین لباس گرم من بود تنم کردم و دوباره خزیدم زیر کرسی ...


من توی اون زندگی احساس بدبختی نمی کردم روحیه ی شادی داشتم توی رویا های خودم سیر می کردم ..


مادرم قصه های زیادی بلد بود و شاید اونم خودشو یک طواریی با گفتن اون قصه ها برای ما از غصه دور می کرد ...


گاهی دختر شاه پریون می شدم و گاهی چهل گیس ؛؛ و ماه پیشونی ..و گاهی با کالسکه ای که پر از گل بود توی آسمون پرواز می کردم ...


و شب ها میرفتم بالا و بالاتر تا نزدیک ستاره ها و چند تا از اونا رو می چیدم و با خودم میاوردم...


اونقدر واضح بود که برق اونا رو توی دستم می دیدم ... و یا توی دشتی از گل می دویدم و گاهی توی یک برگه آب تنی می کردم ..


بابام توی نانوایی کار می کرد قرار بود عزت الله خان بره همون جا و با هم بیان دنبالم ....

ما عزت الله خان رو ندیده بودیم ولی می دونستیم صاحب اصلی خونه هایی که توی کوچه ی ما بود اونه و یک مردی به نام نورالدین به اوضاع رسیدگی می کرد و کرایه ها رو هر ماه می گرفت و می برد برای عزت الله خان ...

و از طریق همون نورالدین ؛ هم من انتخاب شدم تا برم توی خونه ی اونا برای کار ..

هر چی به اطراف نگاه کردم چیزی نداشتم که قابل این باشه که با خودم ببرم ..

تنها عروسک کنهه ای که از بچگی باهاش بازی می کردم و کنار دستم بود , رو بر داشتم و پرت کردم روی لباسهام ..و مامان در حالیکه اونو می گذاشت توی بقچه و گره می زد ...سری با افسوس تکون داد و گفت : ای دختر جان حالا دم رفتن نمی خوام دلت رو بشکنم تو برای کار میری عروسک بازی تموم شد ...

که صدای باز شدن در حیاط تنم رو لرزوند و تا گردن رفتم زیر کرسی و ..با هراس گفتم : مامان نزار من برم ؛؛ اشک هاش بیشتر شد وطوری که انگار یک چیز ترسناک دیده بود ؛؛ نمی تونست خودشو جمع و جور کنه اما گفت : بیا بیرون از اون زیر ..

بهت قول میدم به زودی خودت می فهمی چرا این کارو کردم ..بعد منو دعا می کنی ,, باید تو رو از این خونه و زندگی نجات بدم ...

درِ اتاق باز شد و بابام که مرد لاغر و کوتاه قدی بود و اونقدر مواد می کشید که اغلب در حال چرت زدن بود گفت : زینت ؟ زینت ؟ حاضرش کردی ؟ آقا اومده ..


اما خودش منو دید که هنوز زیر کرسی نشستم ..


داد زد این که حاضر نیست ....


مامان زیر بغلم رو گرفت و گفت : پاشو دیگه ..زود باش ..با همه ی سختی که توی اون خونه وجود داشت دلم رضا به رفتن نبود ..


از وقتی چشم باز کرده بودم در و دیوار های اون خونه همه ی دنیا ی من بود .. برادرام رو دوست داشتم با همه ی غم و دردی که داشتیم با هم بازی می کردیم و توی رویا های خودمون زندگی بهتری رو می ساختیم و خوش بودیم ..


یک چارقد سفید با گلهای سبز ..و یک چادر سفید کهنه سرم انداختم و آماده شدم ....


بابا دوباره گفت : دِ یاالله ؛؛آقا توی سرما منتظره ..


با اعتراض گفتم : منتظره که منتظره باشه ؛ نباید از مامان و داداشم خدا حافظی کنم ؟خودتون که عین خیالتون نیست از خدا خواستین ,,


گفت : چشم سفید اونجا رفتی اینطوری حرف بزنی اون زبونت رو از پس کله ات می کشن بیرون ..جمع کن اون گاله رو ..


برادرای من فقط شش و چهار سال داشتن و چیزی از اینکه من دارم کجا میرم نمی فهمیدن ...ولی هر دو به گریه افتادن ..


کفش هامو پام کردم که هر لنگه ی اون چند تا سوراخ داشت ..و مدتی در آغوش مامانم موندم ...تا بابا بازوی منو گرفت و کشید ..


آقا دم در پشت به ما ایستاده بود قد بلند و چهار شونه به نظرم اومد ..


یک پالتوی بلند تنش بود که یقه ی اونو بالا برده بود و یک کلاه شاپو به سر گذاشته بود ..و دونه های برف روی شونه هاش نشسته بود ...


ابهتش منو گرفت...چنان که ترسیدم برم جلو ..


آهسته روی برف ها قدم بر می داشتم ..از صدای پای ما برگشت .....


حرف نمی زدم ولی با حلقه ای از اشک که توی چشمم جمع شده بود و نگاه التماس آمیزم نشون می داد که چقدر از رفتن بیزارم ...


بابام منو با خودش کشید تا بیرون در ..جایی که آقا ایستاده بود ..دوباره برگشتم و به مادرم که گریه می کرد نگاه کردم ...


آقا بدون اینکه به من نگاه کنه ..یک مقدار اسکناس از جیبش در آورد و داد به بابام و آروم گفت : نگران نباش احمد, جای دخترت اَمنه ..


از این ماه کرایه هم نمی خواد بدی ...و راه افتاد ..


بابا یک سقلمه به من زد و گفت : خدا خیرتون بده ..دعا گو ی شما هستیم ..برو دیگه دختر ..دنبالش برو ..حرف گوش کن تا برت نگرردونن ..


همینطور که میرفتم سرم کج بود و بهش نگاه می کردم بلکه دلش به حالم بسوزه و برم گرردونه ...ولی اون رفت توی خونه و در رو بست ...و من صدای شیون مادرم رو شنیدم ...


زیر لب گفتم : بابای بی عاطفه ...


قدم های آقا تند و بلند بود و اگر نمی دویدم نمی تونستم بهش برسم ...


به سر کوچه که رسید درِ یک ماشین رو باز کرد و به من گفت : سوار شو ..چرا می لرزی ؟ نترس دخترم ما آدم های بدی نیستیم آروم باش ..


اگر دلت نخواست بمونی من قول میدم برت گ‌رردونم ..اینطوری خوبه ؟الان بخاری رو می زنم گرم میشی ....


صداش ملایم و دلنشین به نظرم اومد ..به صورتش نگاه کردم ..چه مرد خوش قیافه ای بود ...


درو بست و رفت جلو و نشست پشت فرمون و راه افتاد ..


از توی آینه به من نگاه کرد و پرسید اسمت چی بود ؟


گفتم : گلنار ..


پرسید می دونی چند سال داری ؟


گفتم : بله آقا ..دوازه سال ...


فکری کرد و زیر لب و با آرومی گفت : خدا کنه از پس کار ما بر بیای ...


ببینم گلنار خانم سواد داری ؟


گفتم : نه آقا ..


دیگه حرفی نزد...برف زیاد بود و ماشین مرتب سر می خورد و اون آهسته و با خونسردی میروند ...


تا رسیدیم در یک خونه ..نمی دونم چرا و چی شد که دلم قرار گرفته بود ..


دلی که یک هفته بود برای این رفتن می جوشید حالا راحت عقب ماشین گرم و نرم آقا نشسته بودم ...


به برف قشنگی که می بارید نگاه می کردم ..و درخت ها ی کنار خیابون رو می شمردم ؛..


ده ؛ یازده , دوازده ....و غرق در لذتی شدم که تا اون زمان تجربه اش نکرده بودم ...


مثل رویا هام زیبا بود ...


احساس سبکی خاصی داشتم ..حس پرواز بهم دست داد ه بود ..که با ترمز و بوق ماشین یکه خوردم و به خودم اومدم ..


کنار یک در بزرگ ایستاده بودیم ..چند دقیقه ای طول کشید تا یک مرد میون سال درو باز کرد و ماشین وارد یک حیاط شد ..


برف همه جا رو سفید کرده بود؛؛ من از همون جا عمارت آجری بزرگی رو دیدم که میون برف ها می درخشید ..و حیاطی که سفید بود ؛ و درختان کاجی که فقط سبزی برگ های سوزنی اون از لای برفها به اون حیاط رنگ می داد ...


ماشین از جلوی یک خونه ی کوچک که سمت چپ در بود رد شد و کنار دیوار نگه داشت و آقا برگشت رو من و با مهربونی گفت :می ترسی ؟


گفتم : نه آقا ...


گفت پیاده شو معلوم میشه دختر شجاعی هستی ....


و خودش پیاده شد؛؛ و به اون مرد که دنبال ماشین توی برف ها می دوید گفت : محمود ؛؛ چرا خوب حیاط رو پارو نکردی ؟


زود باش تا شب نشده یخ می بنده ...روی ماشین رو هم بکش ...



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز