به برف قشنگی که می بارید نگاه می کردم ..و درخت ها ی کنار خیابون رو می شمردم ؛..
ده ؛ یازده , دوازده ....و غرق در لذتی شدم که تا اون زمان تجربه اش نکرده بودم ...
مثل رویا هام زیبا بود ...
احساس سبکی خاصی داشتم ..حس پرواز بهم دست داد ه بود ..که با ترمز و بوق ماشین یکه خوردم و به خودم اومدم ..
کنار یک در بزرگ ایستاده بودیم ..چند دقیقه ای طول کشید تا یک مرد میون سال درو باز کرد و ماشین وارد یک حیاط شد ..
برف همه جا رو سفید کرده بود؛؛ من از همون جا عمارت آجری بزرگی رو دیدم که میون برف ها می درخشید ..و حیاطی که سفید بود ؛ و درختان کاجی که فقط سبزی برگ های سوزنی اون از لای برفها به اون حیاط رنگ می داد ...
ماشین از جلوی یک خونه ی کوچک که سمت چپ در بود رد شد و کنار دیوار نگه داشت و آقا برگشت رو من و با مهربونی گفت :می ترسی ؟
گفتم : نه آقا ...
گفت پیاده شو معلوم میشه دختر شجاعی هستی ....
و خودش پیاده شد؛؛ و به اون مرد که دنبال ماشین توی برف ها می دوید گفت : محمود ؛؛ چرا خوب حیاط رو پارو نکردی ؟
زود باش تا شب نشده یخ می بنده ...روی ماشین رو هم بکش ...