2777
2789

مسعله‌ای که من دارم اینکه من عقدمون به شدت طولانی شده هم خانوادم اسرار دارن که دیگه بیشتر از این نشه هم خودمون خیلی خسته شدیم 


تو این چندسال به شدت مشکل داشتیم (مشکل بین خودمون نه با خانواده مشکلات مالی‌ و‌‌...)


همسرم یه خونه ساخته نزدیک به خونه‌ی مادر پدرش یه سری مشکلات برا خونهه پیش اومد نامزدم از اونجا به شدت دلسر شد دوست نداشت نزدیک خانواده‌ش باشه البته که من بدتر از همسرم دوست نداشتم اونجا باشه چون شدیدا از اینکه نزدیک مادرشوهرم باشم میترسیدم مادرشوهرم ادمی بود که خیلی طعنه میردو تیکه مینداخت خیلیم دخالت میکرد و به شدت فضول بود به حریم خصوصی ادم احترام نمیزاشت و توقع بیجا از من داشت بخاطر همین دوست نداشتم انقد بهش نزدیک باشم اذیت میشدم


من اوایل عقدمون زیاد میرفتم یا گاهی اونجا تنها میشدم با مادرشوهرم و برام کابوس بود 


بخاطر حساسیتی که پیدا کردم شدیدا فاصله گرفتم از خانواده همسرم (۸۰درصد مشکلام با مادرشوهرم بود شابد هم بیشتر)


ادامه داره....

خونشون نمیرفتم نامزدمم اوایل یکم گله میکرد از این بابت ولی کم کم دیگه هیچی نگف حتی اوایل مادرشوهرمم به گوشیم زنگ میزد هی میگفت جدیدا نمیای چیکارت کردیم از ما بدت میادو فلان از همین حرفا منم هیچی نمیگفتم به مروز زمان اروم اروم به همسرم فهموندم که تو اون مدت رفتارای مادرش چقد اذیتم کرده دلیل من برا اونجا نرفتن مادرشه و اونم کاملا درکم کرد البته من هیچوقت زیاد و مستقیم نمیگم مشکلم با مادرته بعضی وقتا تو شرایط درست مناسب میگفتم که عصبی نشه خلاصه اون کاملا درک میکرد من تحت فشار نمیزاشت ولی همچنان گاهی وقتا بخاطر نامزدم مجبور میشدم تحملش کنم (یه مدت اینجوری بودم که هروقت هرجا مادرشوهرمو میدیدم استرس میگرفتمو احساس خفگی میکردم) یجوری که شده به بهانه دسشویی چیزی کاری از خونه یا مکانی که اون داخلش بود میزدم بیرون دیدنش برام غیرقابل تحمل بود یه مدت الان یه کم بهتر شدم اندازه قبلا حساس نیستم حالم بد نمیشه مادرشوهرمم رفتارشو بهتر کرده مث قبل با من احساس راحتی نمیکنه همه حرفی نمیزنه البته که کامل اوکی نشده ولی تا حدودی البته من همچنان پیشش معذبم ولی نه به اندازه قبل 

چن ساله تو عقدی

خوشبحال مردها دلشان که بگیرد سیگار می‌کشند..هرزمانی هم که باشد بدون ترس ودلهره،به دل خیابان میزنند،حتی اگرشد وسایل دم دستشان رامیشکنند،اما ما زن ها چه؟؟؟نه خیابان برای دلتنگی هایمان امن است،نه سیگار با طبع لطیفمان سازگار...نه دل شکستن ظرف ها راداریم...مازن ها که دلمان میگیرد...زورمان به موهایمان میرسد...به ناخن هایمان میرسد...به بغضمان میرسد...ما زن ها درمواقع دلتنگی خیلی قوی که باشیم نهایت درگوشه ای مچاله می‌شویم وبی صدا می‌میریم..

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

الان میرم سر اصل مطلب ما شاید مجبور بشیم بریم تو اون خونه‌ی که نزدیک مادرشوهرمه اونجا زندگی کنیم بخاطر اینکه جای دیگه‌ای نداریم و فعلا شرایط اجار کردن خونه هم نداریم خلاصه برا اینکه از نظر مالی بهمون فشار نیاد شاید بریم اونجا زندگیمونو شروع کنیمو چندسالی سر کنیم هروقتم تونستیم از اونجا بریم

من یه مقدار نگرانم از بابت اونجا رفتن ولی فک میکنم بخاطر نامزدمم که شده راضی به اونجا رفتن شدم 

با خودم میگم الان هم مادرشوهرم مث قبلا احساس راحتی با من نداره که بخواد هررفتاری دلش میخواد کنه یه حد مرزی بینمونه هم اینکه همسرم درک از احساس و شرایط من داره به حد مرزای من با مادرش احترام میزاره و درکم میکنه یجورای مادرشو شناخته و حقو به من میده

بنظرتون اگه برم مشکلی پیش میاد!؟

امکان داره دوباره رفتارای رو مخ مادرشوهرم با نزدیک بودن بهش شروع بشه به مشکل بخورم باهاش و هرروز یه ناراحتی داشته باشم؟؟؟؟

با نامزدم راجب این موضوع حرف زدم گفته نمیزارم این اتفاق بیوفته توام همچنان گارد خودتو داشته باش نزار باهات صمیمی بشن اون اتفاقی که نگرانشی نیوفته 

خلاصه الان بنظرتون بریم اونجا زندگی کنیم یا نه نظر شما چیه با این همه حد مرزی که گذاشتم و درکی که همسرم ازم داره بنظرتون امکان داره بازم مشکلی پیش بیاد!؟

همچی بستگی ب رفتار توداره...

اونم ک باهات احساس راحتی کرده چون شما اوایل زیاد رفت و امد میکردی و بهش اجازه دادی راحت باشه...

باید خودت حد و مرزت نگه داری تا بقیه احترامت نگه دارن...

همین اول ب همسرت بگو ک چون نزدیک هستیم قرار نیس هرروز بری خونه مادرت یا من هرروز برم..

قرار نیس اون هروقت خاست بیاد و بره..

اون مریضی داره قرار نیس ما پرستارش بشیم یا رستورانش بشیم

خوشبحال مردها دلشان که بگیرد سیگار می‌کشند..هرزمانی هم که باشد بدون ترس ودلهره،به دل خیابان میزنند،حتی اگرشد وسایل دم دستشان رامیشکنند،اما ما زن ها چه؟؟؟نه خیابان برای دلتنگی هایمان امن است،نه سیگار با طبع لطیفمان سازگار...نه دل شکستن ظرف ها راداریم...مازن ها که دلمان میگیرد...زورمان به موهایمان میرسد...به ناخن هایمان میرسد...به بغضمان میرسد...ما زن ها درمواقع دلتنگی خیلی قوی که باشیم نهایت درگوشه ای مچاله می‌شویم وبی صدا می‌میریم..
اشکال ندارد برو زندگی کن و همچنان فاصله تو در کمال نزدیکی فیزیکی حفظ کن

خودمم همین تصمیمو‌ گرفتم ولی همچنان نگران 

چون یه سری حساسیتا دارم دقیقا اونم همون رقتارایی میکنه که من روش حساسم به امید اینکه دیگه راحت نباشه برا اون رفتاراش راضی شدم برم اونجا

همچی بستگی ب رفتار توداره...اونم ک باهات احساس راحتی کرده چون شما اوایل زیاد رفت و امد میکردی و بهش ...

نتونستم انقد مستقیم به همسرم  راجب این موضوع بگم

تا حدودی گفتم ولی نه کامل باید بیشتر باهاش صحبت کنم

نه اگر حدو رعایت کنی مشکلی پیش نمیاد، ماهی یبار یه وعده برو یه وعدم دعوت کن همین.

من همش میترسم اون به این همه کم اومدن قناعت نکنه ولی هروقت بیکار باشه حوصلش سر بره برداره بساد خونه من☹️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792