یک هفته هس بخاطر فوت عموش اومدم شهرشون پیشش موندم
قرار شد امروز برگردم شهر خودمون خونه مامانم ابنا
دیشب همه پسر عموها دختر داییاش جمع بودن یکم اونور تر ما نشسته بودن 😐😐😔
ما داشتیم صحبت میکردیم گفتم بابام اینا میخوان برن مشهد بیا ما هم بریم
یهو داد زد سرم گفت تو نمیدونی شرایط کاری منو و...
من خیلی ناراحت شدم ب روی خودم نیاوردم اومدم داخل خونه خوابیدم اونم ۴۰ دقیقه بعدش اومد پیشم خوابید من زیاد محلش نذاشتم 😕
حالا خواهرش دانشگاه امتحان داشت یکساعتی مسیره تا دانشگاهش
آماده شده بود اسنپ بگیره گفت نمیخاد خودم میرسونمت و
به منم گفتم برگشتم حرکت میکنیم
منم گفتم نمیخواد به داداشم گفتم بیاد دنبالم یکم ها و نه کرد ک نه میرسونمت چرا گفتی اما اصرار نکرد انگار دلش میخواس من باهاش برم دیگه خورش نیاد گفتم من دیوونه ام یک هفته اومدم پیش جنابعالی گفت خب وایسا باهم بریم میمونم چند روز گفتم نمیخواد گف خب خداحافظ
ولی دید ناراحتم
داداشم اومدم ی سهر دیگه کنکور بده ی ۲۰ دقیقه فاصله داره با محل شوهرم اینا
خیلی ناراحتم و عصبانییی😖😖😖😖😖