من تا قبل این فکر میکردم اکثر زندگیا همینجوریه که من دارم
حالا با یه کم تفاوت
ولی الان میبینم که چقددددددر زندگیا و افکار و عقاید متفاوتی هست
دلم برای یه سری میسوزه که اسیر سنت و خرافاتن و به خاطر شرایط زندگیشون مجبورن تن به خیلی چیزا بدن
و از چیز دیگه ای که تاسف میخورم اینه که میبینم خانم و آقایی که اصلا با هم رابطه ی خوبی ندارن به جای جدایی بچه دار هم میشن و این بچه میشه تمام فکر و ذکر و دلخوشیشون
نمیفهمم چطور میشه بچه ای رو دوست داشت که نصفش از کسیه که ازش متنفری
دلم برای اون بچه ها و آینده ی نامعلومشون میسوزه...
راستی از اونایی که از بچه داشتنشون گله میکنن هم واقعا زجر میکشم و تو دلم میگم خدا هم به کیا بچه میده
واقعا نمیبینن این همه رو که حسرت به دل بچه ن؟