2777
2789
عنوان

قصه زندگی یه دختر چاق

| مشاهده متن کامل بحث + 7709 بازدید | 90 پست

بعد کنکورم رفتم پیش دکتر تغذیه با صد و دو کیلو وزن هفته اول سه و نیم کیلو کم کردم انگار دنیا رو دادن بهم دیگه حس خانوم شدنم بهم دست داده بود دلم میخواست خوشتیپ بگردم چند تا خواستگارم داشتم که تا میومدن می دیدنم در میرفتن.حقم داشتن خدایی
خلاصه جونم براتون بگه دانشگاه هم که قبول شدم اوضاع بهتر شد فعالیتم زیاد شد یه ربع راه بود تا ایستگاه دانشگاه دانشگاه هم بزرگ بود ک یه عالمه پیاده روی در روز داشتم از ۱۰۲ کیلو تو شش هفت ماه رسیدم به شصت و هشت کیلو . دیگه انگار دنیا مال من بود 
اولین عروسی که بعد لاغری رفتم یه دنیا بهم چسبید خوشتیپ بدون گن با لباس قشنگ یه عالمه رقصیدم 
همونجا سه تا خواستگار پیدا کردم دیگه اعتماد به نفس نگو اعتماد به سقف داشتم رو ابرا بودم 

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

وای وای وای

دختر تو چقددددد منی

یعنی قشنگ با خوندن هر جملت فکر میکردم این منم

منی که بزرگترین آرزوم لاغر شدنه ولی انقد ارادم‌ضعیفه که نمیتونم رژیم بگیرم ، اتقدم‌ترسوام‌که نمیتونم عمل کنم 😔😭

متنفرم از خرید کردن چون هیچوقت لباسایی که دوسشون دارم سایزم نمیشن 😔

من هیچوقت انسان‌ کاملی نخواهم بود ، قسمت‌هایی‌ از‌ من در خانه‌ای که بزرگ شدم مُرد (:

شاید الان خیلی ها با ۷۰ کیلو وزن بگن ما چاقیم ولی حس منو فقط کسی می فهمه که ۳۰ کیلو وزن کم کرده 
خلاصه یه نفر از همون مهمون های شب عروسی منو به یه نفر دیگه معرفی کرد و اومدن خواستگاری و ازدواج کردم شوهرم واقعا مرد صبور و خوبیه 
کار و درآمدشم خوبه ولی امان از خانواده اش 
خلاصه دانشگاه تموم شد و عروسی گرفتیم و رفتیم خونه روز از نو روزی از نو شب تا ساعت سه پای گوشی صبح تا ساعت ۱۲ خواب غذا بخور دراز بکش جلوی تلویزیون دوباره هی چاق و چاق و چاق تر شدم یه روز با خواهر شوهرم رفتیم بیرون گیر دادن بیاین وزن کنید من شده بودم نو ودو  کیلو خیلی حالم خراب شد می 
دونستم چاق شدم فکرشم نمی کردم انقد زیاد شدم

مادر شوهر و خوار شوهرمم هی می کوبیدن تو سرم چرا چاق شدی چرا به فکر خودت نیستی این چه 

وضعیتی همه می گن خاک بر سرت با این عروس گرفتنت همه می گن چرا عروست به فکر خودش نیست غر زدن به من یه طرف زنگ میزدن به خواهرام زنگ می زدن به مادرم تو گوش شوهرم می خوندن 
خلاصه در گیری داشتیم دائم باشگاه می رفتم بی فایده ده روز رژیم میگرفتم ول می کردم بد از بدتر ۵ کیلو کم می کردم ۶ کیلو اضافه می کردم گفتن برو تب سوزنی همون موقع دست و بالمون تنگ بود ده جلسه رفتم تب سوزنی بادکش و برق وصل میکردن کلا پنج کیلو کم نکردم اونم برگشت

شوهرم با دعوا با جایزه با قهر با زبون خوش همه جوره می خواست کمکم کنه ولی فایده نداشت 
یه چیزی که بیشتر اذیتم میکرد این بود که باردار نمی‌شدم تنبلی تخمدان داشتم  فشار عصبی خودم یه طرف فشار خانواده شوهرم یه طرف فشار خانواده خودم یه طرف همه می گفتن حواست به شوهرت باشه آخر میره زن می گیره حواست باشه شوهرت جونه میره دنبال دخترای تو خیابون حواست باشه حواست باشه 
یه روز نهار مادر شوهرم و خواهر شوهرم خونمون بودم عصر 
تولد دختر خواهر شوهرم بود منم رفتم پریودم شده بودم انگار کلا بدنم تو یخچال بود سرد سرد بودم

دل درد فراوون ولی گفتم بزار برم حرف در نیارن من که رفتم تولدو گرفته بودن کیکو خورده بودن برا منم یه تیکه آوردن نخوردم دائم الرژیم بودم مثلا 
مادر شوهر به سر صدا گذاشت این چه وضعیتی حالم از دیدنت به هم می خوره شبا پسرم که بغلت می خوابه انگار کنار دیو می خوابه تو 
زن نیستی دیوی دیو 
جاریت دو تا بچه داره آدم میبینش کیف میکنه تو رو میبینه حالش به هم میخوره تو اصلا حامله نمیشی یکی تو همسایه هامون بود مثل تو اصلا حامله نشد 
خلاصه به قهر و ناراحتی از خونه در اومدم

فک نکنید منم کاری نمی کردم ها چند روز سفت و سخت رژیم می گرفتم بعد که عصبی می شدم مثل گاو می خوردم گاهی می خوردم و 
گریه می کردم. اصلا هر لقمه خوردنم با عذاب وجدان بود و حالمو از خودم بدتر میکرد
سر بچه که میگم کلا من یک سال جلوگیری کردم بعد یک و نیم سال حامله شدم کلا دو و نیم سال بعد عروسی باردار شدم
دوباره رفتم پیش همون دکتر ولی اصلا مثل اول رعایت نمی کردم خونه مامانم چون آشپزی نمی کردم راحت تر بود رژیم از ۱۰۵ شدم ۹۲ که باردار شدم تو بارداری فشار خون گرفتم مجبور شدم غذای بی روغن و نمک بخورم کلا چهار کیلو تو 
بارداری اضافه کردم پسرم به خاطر فشار خون بالا ۸ ماهه دنیا اومد با وزن دو کیلو و پونصد

خیلی لاغر بود  باز شد یه موضوع واسه مزه ریختن بی مزه ها 
نه به مادر نه به پسر ، فیلو فنجون، با این همه هیکل همین یه فسقلی رو زائید ، دیگه اینم سزارین کردن داشت 
خلاصه همه تلاش من چاق کردن بچه م شد حالا تو ماه اول چقدر اضافه کرد ۴۰۰ گرم 
 برای اینکه شیرمو زیاد کنم و مقوی دوباره افتادم یه خوردن سه شیره بخور خوبه آب قلم بخور خوبه ماکارانی شیرو چرب می کنه خلاصه همه تو شیر دهی لاغر میشن من شدم ۱۱۰ کیلو . بچه رو که از شیر گرفتم دوباره رژیم گرفتن و استخر رفتن شروع شد .فلان دکتر اینترنتی خیلی خوبه دو دوره رژیم گرفتم باز ول کردم فلان قرص خوبه خوردم فلان دمنوش خوبه خوردم تا یه روز دوستم زنگ زد من جاریمو دیدم گفتم چقدر لاغر شدی گفته دمنوش نیوشا خوردم بیا توم بخر به شوهرم گفتم گفت فایده نداره ولی بخر ۱،۵۰۰ دادم دوره ۴۰ روزه روزی ۱۲ تا دمنوش کلا سه کیلو کم کردم که اونم واسه کالری شماری بود 
یکی از بدترین اتفاق ها برای یه آدم چاق خرید کردنه 

چیزی که برای همه دنیا لذت بخشه برا ما چاقا کابووس
من سایز پام سی هشت و سی هفته یه روز رفتم کفش فروشی سایز سی و هشت داد بزرگ بود رفت سی و هفت بیاره گفت اصلا پاهاتون به هیکلتون نمی خوره منم بهم برخورد آخه مردک بی عقل مگه سایز پا به سایز کمر ربط داره گذاشتم کفشو اومدم 
وقتی می رفتم مانتو فروشی خیس عرق بودم هی مانتو میاوردن هی تنم می کردم اندازه ام نمی شد یا یه نگاه مسخره بهت میندازن سایز شماندارم وقتی آدم چاق لباس باید تو رو انتخاب کنه تو حق انتخاب لباس نداری مانتوهام همه رنگ تیره همه مامان بزرگی بلوز شلوارام همینطور هی باید بری مغازه بگی لباس سایز من داری یه نگاهی بندازه بگه نه متاسفانه لباسای فری سایز هم تو تن آدم چاق خیلی داغون یعنی لباسی که خیلی آزاد و افتاده است تو تن تو تنگ تنگ تازه هر مانتو سه چهار ماه اندازه ام بود باز تنگ تر میشد 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792