هفت سال بود بچه میخواستم خیلییی یعنی کارم شب روز گریه شده بود چون تک دختر بودم دوست نداشتم بچه ام تنها باشه
هزار جا دکتر رفتم اندازه تخمدانم خوب بود مشکلی نداشتم ولی بار دار نمیشم خیلی غصه خوردم خیلی تا این دختر بزرگتر شد رفت مدرسه دیگه مشغول درس دادن کارش شدم یادم رفت بارداری چیه بعضی وقتا حرص میخوردم ولی دیگه عادی شده بود
تولد امام رضا بود حالم اصلا اون روز خوب نبود بلند شدم شله زرد درست کردم با جون کندن گفتم یعنی میشه منم دوباره مامان بشم هفته بعدش شهادت پسر امام رضا بود دیدم زیر دلم بشدت درد میکنه اصلا حالم خوب نیست یک ماه ونیم از پریودیم عقب افتاده بود
گفتم یه تست بزنم تا زدم یه هاله افتاد گفتم نه الکیه
دوباره زدم یکم پررنگ تر شد ولی باور نداشتم
تا بتا دادم نا نداشتم برم جوابو بگیرم گفتم بازم منفی دیدم مثبت همون جا هق هق زدم حواسم نبود پیاده تا خوننه رفتم دیدم تو خونه امم
بسیار بارداری سختی داشتم دیگه تو هشت ماهگی خونه بالامیوردم بچه ام توی ۳۴ هفته بدنیا اومد ده روز تو ان ای سی یو بود چقدر اونجا گریه میکردم آتیش گرفته بودم خیلی ریز بود کوچیک راحت شیر نمیخورد الان ۵ ماه ۲۸ روزشه امروز رفتیم هیئت بغلم بود نگاهش میکردم از خدا تشکر میکردم بابت هدیه ای قشنگش
ایشاالله اونی ک بچه میخوان خدا بهشون بده به وقتش زایمان کنن میدونم چقدر سخته