سلام دوستان من نزدیک دوماهه خونه نداریم شوهرم گفت بریم خونه ی داداشم همونجا زندگی کنیم.
از بس بهم فشار میارن
امروز صبح جاریم اینا میخواستن برن بیرون . رفتن بیرون ولی..
من زنگ زدم به ابجیم داشتم باهاش درد و دل میکردم که چقدر اذیت میشم و شوهرم اذیتم میکنه جاریم اینا میشینن منو نصیحت میکنن ،من بدم میاد و اینا...
من فکر کردم رفتن تو شهر ،نگو که جاریم اومده بوده داخل حیاط پشت در گوش وایساده بود همشو گوش داده بود
وقتی اومد داخل منم بحثو عوض کردم ولی همه چیو شنیده بود
سر سنگین رفتار میکرد بدون خداحافظی محکم درو بست رفت
من چیکار کنم از خجالت آب شدم
حالا پیش خودش میگه بهشون جا دادیم داره پشت سرمم حرف میزنه
ولی واقعا من نمیتونم تحمل کنم