2777
2789

اول تایپیک بگم که داستان دو قسمت داره قسمت اولش رو امشب میذارم و قسمت بعدی رو فرداشب 

قسمت اول از قبل تایپ شده است 

مثل مابقی داستان‌هام اسامی مستعاره و نمیتونم بگم چه نسبتی با شخصیت اول داستان دارم پس بی زحمت سوال نپرسید🙏🌹🌹

پیشنهاد میکنم حتما بخونیدبه شدت قشنگه 🌹

خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو

بگو گلممم

مادر بزرگم آلزایمر گرفت:) یه روز عکس عروسی خودشو روی دیوار دید گفت این کیه آرش منو بغل کرده 🥲 مادر بزرگم خودشو فراموش کرده ولی پدر بزرگم نه  عشق همینه آدم خودشو فراموش می کنه ولی عشق شو نههه🖤🖤🖤🥀لیلی که شدی حرف مرا می فهمی 🖤 مجنون تموم غصه ها نامرده 🥀                             کاربر قدیمی هستم😜 خدااااا میشه من و عشقم به آرزو های قشنگ مون برسونی🤲❤

نوشتن بهم آرامش میده ممنون میشم هر پارت رو بعد خوندن لایک کنید تا منم انگیزه بیشتری برای نوشتن داشته باشم🙏🌹

خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

بچها خیلی تحت فشاریم تو رو خدا و قرآن و هر چی میپرستید از ته دل دعا کنید انشالله اونایی که در حق من و عزیزانم ظلم و شر و بدی کردن به حق بزرگی خدا و دستای بریده حضرت عباس الهی که تقاص ظلم و ستم و بدیایی که در حق من و عزیزانم کردن پس بدن و دیگه یه سر سوزن در حقمون ظلم و ستم و بدی نکنن انشالله 🥺🙏😭

روزهای سختم که تموم بشه روی شونه خدا میزنم ومیگم از من که گذشت اما با هیچکدوم از بندهات اینجوری نکن خیلی سخت گذشت....تو رو خدا خیلی دعام کنید انشالله من و عزیزانم به جمیع حاجات دلمون برسیم و خدا دلمونو شااااد کنه انشالله 🥺🙏😭😭😭

اسمم فرزانه است یه دهه هفتادیه بشدت ساکت و آروم خوش بر رو و مهربون از بچگی یادم میاد مورد توجه همه بودم تو یه خانواده تقریبا متوسط بزرگ شدم پدرم بازاری بود و مادرم خونه دار 4تا خواهر فتانه، فرزانه، فاطمه، فریبا و یه برادر به اسم فرهاد خانواده مادریم خانواده پرجمعیتی بودن 5تا خاله و 4تا دایی که هرکدوم 4،5 تا یا شایدم بیشتر بچه داشتن و همه تو یه شهرستان کوچیک از جنوبی تر استان کشور زندگی می‌کردیم خاله بزرگم خاله ثریا 5تا پسر داشت و 4تا دختر تو طایفه و حتی تو شهرستان مون رسم بود که از همون بچگی دختر و پسر رو به اسم هم به اصطلاح ناف برید میکردن و وقتی حدود 13، 14 ساله میشدن نشون و صیغه یا عقد میکردن کمتر خانواده ای به دختر اجازه ادامه تحصیل میداد تو شرایط بسته ای بزرگ شدم وقتی 8، 9 سالم بود که متوجه میشدم سامان پسر وسطی خاله ثریا خیلی هوامو داره تو بازیا اجازه نمی‌داد کسی دستمو بگیره کسی بهم نزدیک بشه کسی اذیتم کنه چون خیلی ساکت بودم و مظلوم همیشه تو بازیا بقیه اشکمو درمی‌آوردن سامان طاقت نداشت اشکامو ببینه یادمه ده ساله بودم ظهر یکی از روزای تابستونی و داغ جنوب با فتانه و سامان و ساسان و بقیه بچه ها وسطی بازی میکردیم تو بازی خیلی تر و فرز بودم و کمتر کسی میتونست به گرد پام برسه اونروز اصلا حال خوشی نداشتم ولی وقتی سامان و میدیدم و ازم درخواست می‌کرد بازی کنیم نمیتونستم بهش نه بگم دوتا تیم شدیم منو فرهاد و سامان و تیم دیگه ساسان و فتانه و فریبا


خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو

شیر و خط انداختیم و قرار شد تیم من وسط باشه دل دویدن نداشتم با اولین ضربه ای که ساسان زد نتونستم از دم تیر توپ در برم و وقتی توپ به گونه ام خورد بی هوا جیغ بلندی کشیدم و پخش زمین شدم سامان زودتر از فرهاد بهم رسید دستمو از روی گونه ام برداشت و با لحن پر از حرص و نگرانی پرسید چت شد فرزانه خوبی؟!! 😦همین جرقه کافی بود تا سد اشکم بشکنه گریه و درد امونم و بریده بود سامان با سر انگشت اشکامو پاک کرد و بی هوا و با دو خودشو به ساسان رسوند کشیده ای به گونه اش زد و با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت وحشی این چه طرز بازیه ببین چیکار کردی صورتشو داغون شد نمیدونی دختره طاقت نداره ساسان که دوسالی از سامان کوچیک تر بود و جثه ریزتری داشت با سیلی بی هوای سامان تکونی خورد یقه سامان و گرفت و گفت اصلا به تو چه ربطی داره بازیه دیگه تو چرا هوا برت داشته اصلا آره از عمد زدم دوست داشتم ناقصش کنم فرهاد که دید بحث بالا گرفته خودشو وسط برادرا انداخت و بسختی از هم جداشون کرد سامان که از حاضر جوابی ساسان حرصش گرفته بود گفت تو بیخود کردی که دوست داشتی یکبار دیگه ببینم اذیتش کردی روزگارت سیاه میکنم اومد سمتم دستمو گرفت و تو بهت و تعجب بقیه منو به سمت شیر آبی که گوشه حیاط خونه خاله ثریا بود برد و ازم خواست صورتمو بشورم از حمایت سامان قند تو دلم آب میکردن فکر میکردم یه داداش دیگه مثل فرهاد چه بسا مهربونتر و دلسوز تره برام درد و سوزش صورتم کمتر شده بود در هر صورت بازی رو خراب کرده بودم و بقیه هم تمایلی به ادامه بازی نداشتن و با فریبا و فرهاد و فتانه راهی خونه شدیم

روزا مون رو باهم میگذروندیم گاهی اوقات میرفتیم خونه خاله و گاهی اوقات بچه‌های خاله ثریا و خاله نسا به خونمون میومدن اوقات خوشی بود تو شر و شور بچگی بودیم و نمیدونستیم روزگار چه بازی‌هایی برامون پیش رو داره💔

ساسان دوسال از سامان کوچیک تر بود و فتانه دوسال از من بزرگتر بود

من متولد 71 بودم و فتانه متولد 69 سامان متولد 67 بود و ساسان 69

خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو

شوهر خاله ثریا آدم درستی نبود حلال و حرومش مشخص نبود و سامان از وقتی که به سن بلوغ و نوجواني رسیده بود متوجه این قضیه شده بود و از همون سن کم درس رو کنار گذاشت و شروع به کار کرد از شاگرد تعویض روغنی تا کارگر ساختمانی و.... این در حالی بود که من 13، 14 ساله بودم و مقطع راهنمایی درس میخوندم تو منطقه ما رسم ناف برید بود ولی پدرم چندان دل خوشی از این رسم و رسوم مسخره نداشت و اجازه نداده بود که این رسم برای ما اجرا بشه سامان که متوجه مال شبه دار پدرش شده بود حالا دیگه کمتر به خونشون میرفت و توی همون ساختمان نگهبان شده بود و شب رو هم همونجا می‌خوابید بزرگتر شده بودم و حجب و حیا اجازه نمی‌داد مثل قبل خونه خاله ثریا رفت و آمد کنم سامان و ساسان هم شاید هفته ای یکبار به خونمون میومدن ولی حس میکردم تو همون دیدارهای کوتاه نگاه سامان بهم عوض شده بود جور خاصی نگام می‌کرد خیره و عمیق مامانم خیلی خواهرزاده هاشو دوست داشت از جو خونه خاله ثریا خبر داشت و میدونست سامان چرا دوست نداشت تو خونه ی خودشون بمونه هرشب غذا می‌بست و از فرهاد میخواست برای سامان ببره پتو بالشتی همراه غذا بست و برای سامان فرستاد انصافا این کار سامان اونو تو چشم مامان و بابا و بقیه عزیزتر کرده بود

خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو

چند وقت بود حس میکردم رفت و آمد سامان به خونمون خیلی زیاد شده بود مامانم که یه دونه پسر بیشتر نداشت سامان رو اندازه فرهاد دوست داشت یه روز که از مدرسه برمیگشتم دم در سامان رو دیدم که داشت سوار موتورش میشد منو که دید به همون عادت بچگی یه تای آبروشون بالا انداخت دست به سینه گذاشت با لحن پر شوق و شیرینی گفت: سلام بانوووووو چه عجب ما روی ماه شما رو دیدیم ما شدیم جن و شما شدی بسم الله 😕

با صورتی که از شرم و خجالت سرخ شده بود😶‍🌫️ سر پایین انداختم و با صدای ضعیفی گفتم سلام پسرخاله خوبین خاله خوبه ببخشید درسام زیاده😽

سامان که عادت به این لحن نداشت گفت اوه چه رسمی از کی شدم غریبه که اینجوری صحبت میکنی قضیه چیه🤔اومدن مامان که با ظرف غذا خودشو به دم در رسوند راه نفسم رو باز کرد سر سری خداحافظی کوتاهی کردم و از کنار مامان گذشتم و وارد حیاط شدم وقتی از دید سامان دور شدم نفس پر حرصم رو خالی کردم دست به گونه هام که از خجالت سرخ شده بود کشیدم چه مرگم شده بود که اینجوری شدم خودمم میدونستم درسته سامان همون آدم قبله من اما حس و حالم مثل قبل نبود

وقتی میدیدمش نمیتونستم تو چشمش نگاه کنم گر میگرفتم و راه نفسم بسته میشد

با صدای مامان به خودم اومدم چته فرزانه چرا هنوز تو حیاطی نمیخواستم مامان گونه های سرخم و ببینه خودمو با بند کفشم مشغول نشون دادم و گفتم امروز اصلا حالم خوب نیست مامان فکر کنم تب دارم مامان که تعجب کرده بود دست زیر چونه ام گذاشت سرمو بلند کرد دست به پیشونیم گذاشت و گفت تو چرا اینقدر داغی دختر تو که دیشب خوب بودی که 😦گند زده بودم و نمیدونستم چطور جمعش کنم دست مامان و پس زدم و گفتم چیزیم نیست مامان یه ساعتی بخوابم خوب میشمو با سرعت خودمو به اتاق مشترک خودمو و فتانه رسوندم و در و بستم و نفس بلندی کشیدم که با صدای جیغ فتانه از ترس قالب تهی کردم های چته تو دختر مگه دنبالت کردن

منکهمنکه انتظار دیدن شو نداشتم گفتم تو اینجایی ترسوندیم 😦😒فتانه که متوجه حال خرابم شده بود گفت وا خب تو اتاقمم توقع داشتی کجا باشم🙄تو انگار یه چیزیت میشه ها

خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو

فتانه علاقه ای به درس نداشت و درسش و نصف و نیمه ول کرده بود

تو فکر بودم که با سوال فتانه از تعجب دهنم باز مونده بود انگار امروز واقعا یه خبری بود😵‍💫فرزانه تو سامان و دوست داری؟! سوال غیرمنتظره‌ای پرسیده بود که خودمم جوابشو نمیدونستم نخواستم جوابی بدم که با حرفش تیر آخر و زد🤠 همه میدونن سامان تورو دوست داره حتی فرهاد هم اینو متوجه شده فرزانه خوش بحالت من از همون بچگی متوجه شدم که حمایت های سامان از تو یه جور دیگه است کاش یکی هم پیدا می‌شد منو اینجوری میخواست 😔نذاشتم بیشتر از این برای خودش رویا ببافه بین حرفش پریدم و گفتم چی میگی فتانه حالت خوشه؟! سامان برام مثل فرهاده اگه هوامو داشته اگه مراقبم بوده حسی غیر حس برادری نبوده بی هوا و با لحن محکمی گفت اگه حرف دلش چیزی غیر این باشه چی فرزانه؟! خودش بهت گفته حسش برادرانه است؟؟!!! 🤔گفتم چی میخوای بگی فتانه حرف آخر و اول بزن

خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو

سرشو پایین انداخت با انگشت های دستش بازی می‌کرد کوله ام رو پایین انداختم جلوی پاش زانو زدم دستشو گرفتم و گفتم چی شده فتانه من خواهرتم چیزی هست که میخوای بهم بگی؟ فتانه که انگار منتظر بود خودشو تو بغلم انداخت و گفت فرزانه تو خیلی خوبی خیلی خوشگلی مهربونی صبوری مظلومی همه دوستت دارن سامان برات جون میده فرزانه تو هم دوسش داری میدونم اگه تو عروس خاله شدی کمکم میکنی من به سامان برسم؟! بعدم دستاشو سد صورتش کرد و با لحن پر خجالتی گفت دست خودم نیست آبجی دوسش دارم میدونم که زمین تا آسمون با سامان فرق داره ولی چیکار کنم دوسش دارم دیگه فکرشو بکن دوتامون بشیم جاری بشیم عروس خاله هرجا بریم باهمیم لبخند قشنگی به رویایی که بافته بود زدم و گفتم وقتی سامان حرفی نزده چرا اینقدر خیالبافی میکنی فتانه بابا از این حرفا خوشش نمیاد آبجی بعدم با لحن خنده داری گفتم نشنیدی آذر دختر دایی حسن چی میگه آذر همیشه میگه عروس خاله جزغاله میخوای جزغاله بشیم فتانه؟!

خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو

فتانه که بد دلداده بود گفت نگو فرزانه سامان اصلا شکل خاله و شوهرش نیست زندگیش جداست کارش جداست اگه تو زن سامان بشی منم به ساسان برسم 4تایی میریم یه گوشه دنیا برای خودمون زندگی می‌کنیم بدون دخالت بقیه

از بغلم بیرون کشیدمش و همون جور که مقنعه ام رو از سرم کشیدم گفتم بیخیال فتانه هنوز نه به داره نه به باره ذهنتو درگیر نکن سامان اصلا تو این فازا نیست حرفم و برید گفت چرا هست فرزانه خودم شنیدم سامان الان اینجا بود فرزانه اومده بود با مامان راجع به تو حرف بزنه 🤪چی میگفت من و سامان؟! ازدواج؟! سامان برات جون میده فرزانه به مامان میگفت اگه فرزانه رو بهم ندی دیگه هیچوقت ازدواج نمیکنم من اندازه جونم دوسش دارم تو هم دوسش داری فرزانه مگه نه؟! نذاشتم بیشتر از این ادامه بده و گفتم من دارم درس میخونم فتانه توروخدا منو درگیر این چیزا نکن، درست هم امسال بخونی دیگه بابا نمیذاره ادامه بدی خودتم خوب میدونی ولی از من میشنوی خر نشی ردش کنی سامان آرزوی هر دختریه فرزانه نگو مثل فرهاده برام که نیست از اولم نبوده حس سامان بهت هیچوقت برداری نبوده گفت و بدون حرف دیگه ای از اتاق بیرون رفت و منو با آتیشی که به جونم انداخته بود تنها گذاشت 🥺

خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو

این حرفا برام مثل تلنگر بود از بچگی تا به الان همه حمایت ها و رفتارا و محبت های سامان رو مرور میکردم فتانه راست می‌گفت سامان هیچوقت اجازه نمی‌داد داداش صداش بزنم هیچوقت نمیذاشت تو بازیا با پسر دیگه ای غیر خودش هم تیم بشم و خیلی از این مدل رفتارای ریز و درشت که علاقه ی سامان به خودم رو مثل پتک به سرم میکوبید 🥲

دیگه شب و روزام با فکر سامان میگذشت اعتراف میکنم که دوسش داشتم خیلی بیشتر از چیزی که تصورش رو میکردم یک هفته ای بود ندیده بودمش یه شب که تنها تو اتاقم مشغول درس خوندن بودم مامان به سراغم اومد با کلی مقدمه چینی گفت فرزانه سامان تو رو ازمون خواستگاری کرده راستشو بخوای مامان من بخاطر فتانه نتونستم بهش اجازه بدم بیاد میدونی که خواهر بزرگترته و اگه تو زودتر ازدواج کنی در و همسایه برام آبرو نمی‌ذارن کلی حرف و حدیث پشت سرش درست میکنن که حتما عیب و ایرادی داره که خواهر کوچیکتره ازدواج کرد و بزرگه هنوز تو خونه است از طرفی هم سامان رو قد فرهاد دوست دارم دلم نمیخواد بهش نه بگم اینم میدونم تو هم بهش بی میل نیستی حالا تو چی میگی مامان نظر خودت چیه

خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو

از این که دستم جلوی مامان رو شده بود خجالت میکشیدم با لحن پر شرمی گفتم خوب کردی مامان من نمیخوام برای فتانه مشکل درست کنم سامان هم اگه واقعا عاشق باشه صبر میکنه تا زمانش برسه لبخندی حواله صورت مهربونه مامان کردم و گفتم تو مادری و از دلم بهتر از خودم خبر داری منم دوسش دارم مامان اما نه به قیمت اذیت شدن خواهرم دقیقا این حرفا رو به سامان بگو اگه خواست منتظر بمونه اگه نخواست هم اجباری نیست مامان که توقع همچین جوابی نداشت بوسه ای به سرم زد و گفت فدای دختر فهمیده ام بشم انشالله هرچی قسمت باشه همون اتفاق بیفته و بی حرف دیگه ای از اتاق رفت  مامان جوابم رو بهش انتقال داده بود و یک ماهی بود سامان و ساسان برای کار راهی تهران شده بودن و خبری ازش نداشتم دلم براش تنگ شده بود ولی کاری از دستم بر نمیومد خودمو مشغول درس کرده بود که فکر سامان کمتر اذیتم کنه

خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  20 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  19 ساعت پیش