چند وقت بود حس میکردم رفت و آمد سامان به خونمون خیلی زیاد شده بود مامانم که یه دونه پسر بیشتر نداشت سامان رو اندازه فرهاد دوست داشت یه روز که از مدرسه برمیگشتم دم در سامان رو دیدم که داشت سوار موتورش میشد منو که دید به همون عادت بچگی یه تای آبروشون بالا انداخت دست به سینه گذاشت با لحن پر شوق و شیرینی گفت: سلام بانوووووو چه عجب ما روی ماه شما رو دیدیم ما شدیم جن و شما شدی بسم الله 😕
با صورتی که از شرم و خجالت سرخ شده بود😶🌫️ سر پایین انداختم و با صدای ضعیفی گفتم سلام پسرخاله خوبین خاله خوبه ببخشید درسام زیاده😽
سامان که عادت به این لحن نداشت گفت اوه چه رسمی از کی شدم غریبه که اینجوری صحبت میکنی قضیه چیه🤔اومدن مامان که با ظرف غذا خودشو به دم در رسوند راه نفسم رو باز کرد سر سری خداحافظی کوتاهی کردم و از کنار مامان گذشتم و وارد حیاط شدم وقتی از دید سامان دور شدم نفس پر حرصم رو خالی کردم دست به گونه هام که از خجالت سرخ شده بود کشیدم چه مرگم شده بود که اینجوری شدم خودمم میدونستم درسته سامان همون آدم قبله من اما حس و حالم مثل قبل نبود
وقتی میدیدمش نمیتونستم تو چشمش نگاه کنم گر میگرفتم و راه نفسم بسته میشد
با صدای مامان به خودم اومدم چته فرزانه چرا هنوز تو حیاطی نمیخواستم مامان گونه های سرخم و ببینه خودمو با بند کفشم مشغول نشون دادم و گفتم امروز اصلا حالم خوب نیست مامان فکر کنم تب دارم مامان که تعجب کرده بود دست زیر چونه ام گذاشت سرمو بلند کرد دست به پیشونیم گذاشت و گفت تو چرا اینقدر داغی دختر تو که دیشب خوب بودی که 😦گند زده بودم و نمیدونستم چطور جمعش کنم دست مامان و پس زدم و گفتم چیزیم نیست مامان یه ساعتی بخوابم خوب میشمو با سرعت خودمو به اتاق مشترک خودمو و فتانه رسوندم و در و بستم و نفس بلندی کشیدم که با صدای جیغ فتانه از ترس قالب تهی کردم های چته تو دختر مگه دنبالت کردن
منکهمنکه انتظار دیدن شو نداشتم گفتم تو اینجایی ترسوندیم 😦😒فتانه که متوجه حال خرابم شده بود گفت وا خب تو اتاقمم توقع داشتی کجا باشم🙄تو انگار یه چیزیت میشه ها