2777
2789

سلام دوستای گلم که منتظر داستان بودین 

ببخشید که یه خورده طول کشید تا داستان جدید بذارم چون منتظر یه داستان خوب و مفید بدم ( چون هر داستانی ارزش خوندن نداره ) 

داستانش یه مقدار طولانیه و خودم به شخصه از اول داستان و نحوه تعریفش خوشم نیومد ولی بعدش خیلی خوب احساس مخاطب رو با خودش همراه میکنه .

عزیزانی که خواستند تگ شون کنم سعی میکنم در لابه لا و پایان داستان تگ شون کنم.

ممنون از صبوری تون عزیزان🙏🏻


آخرین ساعت کلاس درس بود و من پای تخته سعی می کردم فکرم رو متوجه شاگردام بکنم ولی این کار برایم خیلی سخت بود و هر کاری می کردم ، بازم ذهنم به طرف خونه کشیده میشد.
مادر و خواهرم تو خونه داشتن آماده می شدن تا از خواستگار من پذیرایی کنن ...
من خواستگارای زیادی داشتم ولی هیچ کدوم نتونسته بودن توجه من جلب کنن مادر و برادرام عقیده داشتن که دیگه دارم می ترشم,, چون حالا بیست و چهار سالم بود و این تو اون زمان یعنی ترشیدن.
قدم بلند و هیکل مند بودم پس دنبال مرد درشت هیکلی بودم که به خودم بخوره ولی نمی دونم چرا از شانس بد همه ی خواستگارای من یا قد متوسط داشتن یا کوتاه بودن ....و این برای من بزرگ ترین عیب بود ..
حالا سر کلاس بودم و باید درس می دادم .... بچه ها به من نگاه می کردن ولی من گیج؛؛ گیج می خورم.. حواسم اصلا به درس نبود و یک قضیه رو اشتباه روی تخته نوشتم .. و رفتم ته کلاس و گفتم از روش بنویسین
با سوال یکی از شاگردام بخودم اومدم و رشته افکارم پاره شد .... پرسیدم نفهمیدم چی گفتی عزیزم دوباره بگو ..
شاگردم پرسید خانم این قضیه اشتباه نیست؟ ...
یک نهیب به خودم زدم و گفتم وای ثریا چیکار می کنی ؟ حواستو جمع کن و رفتم پای تخته ... هر چی نگاه کردم نفهمیدم اشکال از کجاست ....

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.


برای اولین بار کلافه شدم و صورتم که خیلی هم سفید بود ، قرمز شد و داشت اوضاع کلاس از دستم در میرفت این بود که فورا گفتم آفرین به تو حالا اگر کسی فهمید من کجا رو اشتباه نوشتم یک بیست بهش میدم من این کارو برای این کردم که شما ها رو امتحان کنم تا ببینم حواستون جمعِ یا نه ؟ ....
چند نفر دستوشون رو بلند کردن و من یکی از اون زرنگ ها رو آوردم پای تخته و رفتم ته کلاس نشستم و بی اختیار دوباره رفتم تو فکر ....
تشویش و نگرانی بی سابقه ای داشتم که قبلا هیچوقت اونو تجربه نکرده بودم نمی دونستم برای اینه که اصلا اونا رو نمیشناختیم یا دلیل دیگه ای داشت ......
شاید هم همین بود چون مادر من هیچوقت کسی رو که نمیشناخت تو خونه راه نمی داد و عقیده اش این بود که خودش باید شناخت کافی داشته باشه که اگر ما جواب مثبت دادیم مشکلی پیش نیاد......
ولی نحوه خواستگاری این یکی با بقیه فرق داشت،.. و این اولین بار بود که مادر با نارضایتی قبول کرده بود کسی بیاد خونه ی ما
یک شب حدود ساعت نه ، که با مامان و سمیه خواهر کوچکترم مشغول شام خوردن بودیم ؛ تلفن زنگ زد و مادر که نزدیک تر بود گوشی رو برداشت..... یک صدای هیجان زده گفت : سلام عرض کردم خانم ملک زاده حالتون خوبه مزاحم نیستم ؟
مادر خیلی سرد گفت بفرمایید ؛؛؛گفت : برای امر خیر مزاحم شدم یک وقت می خواستم که خدمت برسم ....
مادر گفت : ببخشید من شما رو میشناسم ؟ گفت : نه ولی ما تعریف دخترتون رو خیلی شنیدیم می خواستم .....
مادر نگذاشت حرفش تموم بشه

گفت : نه متاسفانه با غریبه وصلت نمی کنیم عذر می خوام و گوشی رو بدون خدا حافظی گذاشت ......

در حالیکه ابروها شو تو هم کشیده بود مشغول خوردن شد اون به حس ششم خودش خیلی اعتماد داشت... چند دقیقه بعد دوباره زنگ تلفن به صدا در اومد..همین طور که لقمه می گذاشت تو دهنش محکم گفت بر ندارین ...


ولی زنگ ها ادامه دار شد و دوباره خودش گوشی رو بر داشت .... و بلند شد و رفت طرف آشپزخونه ...... یک کم گوش کرد و بعد پرسید کی شما رو معرفی کرده؟ .....

نه این طوری نمیشه خانم محترم فرمودین فامیل تون چیه ؟ .......

نه شما تا معرف تون رو نگین نمیشه خوب من باید بدونم  چیکار دارم می کنم ....باشه خدا نگهدار ...و اومد و گوشی رو گذاشت سر جاش ....

پرسیدم چی می گفت : ....یک نوچی کرد و گفت : هیچی بابا میگه من حسینی هستم شما رو یکی معرفی کرده که خواهش کرده اسمشو نگه ... مردم بیکارن به خدا.............. یک ساعت بعد تلفن زنگ زد ...

مادرم برای بر داشتن گوشی مردد شده بود من فقط مادر رو نگاه می کردم ببینم چرا جواب نمیده ......

بالاخره بعد از پنج, شش بار زنگ اعصاب خورد کن ...  گوشی را برداشت.   درست حدس زده بود، همون خانم  بود ...اون دوباره در کمال متانت گفت خانم عزیز با عرض پوزش از مزاحمت دوباره خواهش می کنم لطف کنید چند دقیقه به حرفهایم گوش کنید تا من  شرایط پسرم رو براتون بگم ..اگر با آمدن ما موافق بودید، نظر شما را جلب می کنیم، مادر  فقط گفت بفرمائید. خانم حسینی کمی مکث کرد و ....گفت : از اینکه وقتتونو می گیرم باید منو ببخشید .... خوب  باید بگم شوهر من فوت کرده و پسرم از جوانی روی پای خودش وایستاده فوق لیسانس شو از کانادا گرفته ولی شغل آزاد داره در آمد خوبی برای تامین زندگی داره خونه؛ ماشین و هر چی که لازم یک زندگی خوبه می تونه برای دختر شما فراهم کنه........ . انشاء الله... اگر وقت بدهید و خدمت برسیم بیشتر آشنا می شویم و صحت گفته هام را خودتون تصدیق می کنید.

مادر همان طور ساکت گوش می داد حتی وقتی حرف اون خانم تموم شد حرفی نزد ..من  کنجکاو شدم و رفتم جلوی مادر وایستادم و با اشاره پرسید م کیه؟  ...


مادر همون طور ساکت مونده بود ... خانم حسینی از سکوت مادر نگران شد و با صدای بلند گفت : الو ... الو ، صدای منو میشنوین ؟ مادر با لحن جدی گفت بفرمائید گوش می کنم خانم حسینی پرسید چی شد اجازه می فرمایید خدمت برسیم ؟ دختر خانم رو ببینیم والله ما تعریف ایشون رو خیلی شنیدیم باز مادر سکوت کرد .....

الو ..الو ..ببخشید میشه یه وقت بدین مزاحم بشیم ، مادر دوباره اخمها را درهم کشید و گفت پسر شما تحصیل کرده و نجیب؛؛ خوبه ؛ همه چیزهایی که گفتید متین. ولی به من حق بدهید من هنوز شما را نمی شناسم لطف کنید بگین چه کسی ما را به شما معرفی کرده ....

خانم حسینی جواب داد بله حتما از ایشون اجازه گرفتم خانم احمدی معاون مدرسه ی دختر شما در مورد ما هم می تونین از ایشون بپرسین ....

مادر گفت باشه من پس خودم به شما خبر میدم ....

بعد خانم حسینی یک شماره به مادر داد که اونم یاد داشت نکرد و گفت چشم ؛؛چشم . گوشی رو قطع کرد .....

مادر خیلی با اون زن سرد و بد؛ حرف می زد کاری که با هیچ کس نکرده بود .....

صدای زنگ مدرسه منو به خودم آورد و یک دفعه لبم رو گاز گرفتم اصلا نفهمیدم اون بچه تونسته بود قضیه رو درست کنه یا نه بروی خودم نیاوردم و رفتم تکلیف بچه ها رو دادم و کیفمو بر داشتم و از کلاس زدم بیرون ...فکر کنم همه شون متوجه ی تغییر حال من شده بودن چون هیچ کدوم ازم چیزی نپرسیدن........

اون روز ماشین رو کمی جلوتر از در مدرسه پارک کرده بودم ....

من همیشه عادت داشتم چند نفر از همکارامو تا یک جایی می رسوندم ولی اون روز اصلا حوصله نداشتم و رفتم سراغ ماشین فورا اون روشن کردم و راه افتادم

من معنی این همه تشویش و دلهره را نمی فهمیدم.

با خودم گفتم خوب دختر  مگه فریبرز چه اشکالی داره که من می خوام خواستگار جدید راه بدم اون دکتره خیلی هم منو دوست داره .... پسر خوبیه مادرش هم خیلی مهربونه ولی حیف قدش کوتاهه و لاغره  ...

یا حسام پسر عمه مهین؛؛  هم آشناست هم تحصیل کرده اس هم از بچگی به من علاقه داشته ، خوبم میشناسمش عیبی هم  نداره که من آنقدر بهش بی اعتنام ...  ولی نه مادر با حسام موافق نیست و همیشه با عمه مهین اختلاف داشته و آبشون با هم توی یک جوی نمیره ...  

باشه خوب با فریبرز که موافقه پس زن اون میشم و دیگه از دست خواستگار راحت میشم ....  بعد بی اختیار خندم گرفت ..بلند گفتم: دختر این چه فکرایی که تو می کنی حالا امشب رد کن تا فردا خدا بزرگه ....

ولی افکارم در یک جا ثابت نمی موند بی خودی  دل شوره  داشتم طوری که دست و پام حس نداشت ....  

بالاخره به خودم نهیب زدم و گفتم : برم ببینم این خواستگار جدید چه جوریه شاید این از همه بهتر باشه و این دلشوره هم برای همینه .....

اما  تا این فکر به سرم اومد.. یک دفعه دهنم خشک شد و احساس کرد سرم داره  آتیش می گیره ......

که یک ماشین از بغلم رد و شد و دستشو گذاشت روی بوق و از پنجره ی ماشین داد زد الاغ حواست کجاست  ....

تا اونجا که می تونستم سرعتمو کم کردم  چون اصلا تمرکز نداشتم از ترس تصادف  آهسته از کنار خیابون رفتم به طرف خونه  ...... باز به یادم اومد که یک هفته بعد از تلفن آنشب خانم حسینی دوباره تماس گرفت و این بار سمیه گوشی را برداشت او خودشو  معرفی کرد و خواهش کرد که با مادرحرف بزنه ....

من  مشغول صحیح کردن برگه های  امتحانی شاگردام بودم و موضوع خانم حسینی رو کلا  فراموش کرده بودم سمیه مادر رو صدا کرد و آهسته به من گفت :  ثریا خواستگار توست   مادر با نارضایتی گوشی رو گرفت و خیلی سرد گفت بفرمائید.  

الو ... سلام خانم من حسینی هستم حالتون خوبه ببخشید دوباره مزاحم شدم.  

مادر سلام کرد و گفت امرتون ... خانم حسینی پشت تلفن وا رفت.

با کمی تردید گفت: من .... من می خواستم خدمتتون عرض کنم که ... آخه شما فرموده بودید که.. تماس میگیرین دیدم خبری نشد نگران شدم .....

مادر یک هم عصبانی بود از اخمش معلوم بود که حوصله ی اونو نداره سرشو با بی تابی تکون می داد گفت من وقت نکردم.... گفتم که خودم به شما زنگ می زنم عجله ای نیست ....باشه چشم خدا نگهدار... شما هم...... باشه ...و گوشی رو گذاشت ...من از حالت مادر فهمیده بودم که اون به هیچ عنوان نمی خواد جواب اون خانمو بده برای همین به کارم مشغول شدم و حتی دلیل اونو از مادر نپرسیدم  ......


چند روز گذشت تو این مدت بچه ها خونه ی ما میومدن و می رفتن و همیشه مادر سیر تا پیاز رو براشون تعریف می کرد ولی از این خواستگار چیزی به کسی نگفت انگار خودشم فراموش کرده بود........

پدرم یکی از کاسب های معتبر توی شهر مشهد بود تقربیا همه اونو می شناختن اون عاشق مادرم بود و چون سنش پانزده سال از اون بیشتر بود مثل گل ازش نگهداری می کرد و بهش احترام می گذاشت من دوتا برادر و سه تا خواهر داشتم .....

فقط یکی از برادرام ازدواج کرده بود و من ده سالم بود و سمیه پنج سال پدرم توی جاده قوچان تصادف کرد و ما رو تنها گذاشت یک سالی طول کشید تا مادر تونست روی پای خودش بایسته ....

اون بالافاصله که حالش بهتر شد ارث پدرم رو تقسیم کرد و مال هر کس رو بهش داد و گفت : می خوام هر کس سهم خودشو بگیره که بین شما هیچ اختلافی نباشه ... این خونه مال منه و هیچ کس حق نداره تا من زنده هستم در موردش حرف بزنه  .......

اون حتی سهم منو و سمیه رو هم به حساب خودمون ریخت و گفت :  شما اختیار پولتون رو دارین از الان به بعد می تونین خرج کنین می تونین نگه دارین  .....

مادرم خیلی مقتدر بود و این قدرت اون باعث شده بود که همه ی ما از کوچیک و بزرگ  پسر و دختر ,,عروس و داماد,, ازش اطاعت می کردیم  .....

بچه ها  بیشتر هفته خونه ی ما بودن و مادر همیشه برای همشون تدارک غذا می دید ...... ولی شب جمعه برای اونا تکلیف بود که خونه ی ما باشن .....

دور هم بودیم و می گفتیم و می خندیدم ... اونام می خوردن می ریختن و می پاشیدن و می رفتن ....و باز بیشترشون روز جمعه هم میومدن این بود که خونه ی ما همیشه شلوغ بود .....

به خونه که  رسیدم  با صورت آروم و متین  مادر مواجه شدم .....و اون  آرامش  منم کمی آروم کرد .......

سلام کردم و پرسیدم  چه خبر؟ مادر  خونسرد جواب داد:  هیچی . همه چیز آماده است،، نگران نباش تو برو حاضر شو خیلی وقت نداری ... رفتم به اتاقم تا آماده بشم ....خدا رو شکر دیگه دلشوره نداشتم و خیالم راحت شد خسته بودم یک کم روی تخت دراز کشیدم ........


 بعد از سه روز که خانم حسینی دوباره با مادر تماس گرفته بود...انقدر اصرار کرد و خواهش و تمنا که مادر دیگه نتونسته بود چیزی بگه تازه اون دختر عمه ی مادر رو هم واسطه کرده بود و بالاخره رضایت مادر رو گرفت البته با زور و اصرار... قراره شب جمعه  گذاشته شد... اما مادر به محض اینکه گوشی رو گذاشت.. روی مبل ولو شد عرق سردی روی پیشونیش نشست دستشو گذاشت روی سینه شوگفت : ای بابا دلم راضی نیست...چرا نمی خوام اینا بیان ؟ این چه حالیه من دارم  ... چقدر مردم بی ملاحظه شدن...

نگرانش شدم و دستشو گرفتم و گفتم خوبین مادر؟ خوب چرا راضی نیستین قبول کردین؟ کاش تلفنشو جواب نمیدادین.... اصلا رودرواسی نداریم که زنگ بزنین بگین پشیمون شدیم .......

مادر که خیلی خرافاتی بود از اینکه,, نه؛؛ تو کاری بیاریم بدش میومد گفت : نه من حالم خوب نیست.....فکر کنم فشارم بالا باشه عیب نداره خواستگاره دیگه؛؛ من بی خودی حرف می زنم، انشالله زودتر میان و میرن تموم میشه...


در همین فکر بودم که مادر اومد در اتاق من و با تعجب گفت : ای بابا تو که هنوز خوابیدی؟؟ چرا حاضر نیستی؟ زود باش الان میان...


بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و لباسم رو عوض کردم یک کم به گونه هام رژ مالیدم و مژه هامو ریمل زدم موهامو بردم پشت سرم و جمع کردم و یک شال سرم انداختم و رفتم بیرون .....

سمیه داشت به مامان کمک می کرد اون شلوارک پاش بود و پیدا بود نمی خواد بیاد جلو ....

گفتم : تو رو خدا نگو تو نمی خوای بیای مادر گفت ستاره و سیما  نیان تو حداقل بیا من تنها نباشم ......

مادر گفت : ولش کن نمی خواد من گفتم نیاد ... خودم هستم خبری نیست  که...... زود سر و ته شو هم بیار؛ برن دنبال کارشون ....

در خونه ی ما به یک راهرو باز می شد ....و حال بزرگی روبروی اون قرار داشت  سمت راست راهرو آشپزخونه بود که با یک میز ناهار خوری به حال راه داشت  پشت آشپز خونه سمت حیاط اتاق مهمون خونه بود که به حال وصل بود ولی از آشپز خونه دید نداشت  انتهای حال سمت راست طرف حیاط دوتا اتاق بود که یکی اتاق کار مادر بود و گاهی هم شب ها اونجا می خوابید و یک اتاق هم مال من,,.......

از کنار آشپزخونه پله می خورد می رفت طبقه ی بالا اونجا چهار تا اتاق خواب بود که یکی مال سمیه و یکی مادر و دوتا هم برای خواهر و برادر هام بود که گاهی خونه ی ما می خوابیدن....ولی من دوست داشتم همین پایین باشم  کنار حیاط ........

صدای زنگ در قلب منو تکون داد ....سمیه دوید رفت بالا و من در و باز کردم ...



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز