شاید برای بعضیا عجیب باشه، مخصوصا بچههای نوجوون و خیلی جوون الان. ولی همسنوسالهای من بیشتر درک میکنن چی میگم. من اونجا سریع رومو برگردوندم که نکنه منو ببینه و بشناسه و بعد یاد من بیفته و وای نکنه من باعث شم یهو دلش تنگ شه و وای نکنه باعث گناه بشم و... :)
رفتم دورتر ایستادم. تکیه دادم به یه درخت نارنج پرشکوفه. بوش هنوز توی دماغمه انگار. فقط یک لحظه چشمم افتاد بهش. حالا دیگه توی طلافروشی بودن. با یه خانم. حتما همسرش بود. یه لبخند قشنگ روی لبش بود و همسرش داشت حلقه انتخاب میکرد 🙃 چه دنیاییه!
من منتظر همسرم بودی با یه بچه توی دلم و اون با همسرش داشتن حلقه انتخاب میکردن! اون زمان حدود ۵ سال از ازدواج من گذشته بود.
نگاهم فقط یک ثانیه صورتشو دید. همین. و بعد به صورت همسرش نگاه کردم. به نظرم دختر خوبی اومد. یه صلوات براشون فرستادم و برگشتم. دیگه نگاشون نکردم. چند دقیقه بعد از کنار رد شدن. اون آخرین باری بود که دیدمش. دیگه هرگز، هیچ وقت ندیدمش.