سلام بچهها
مدت زیادی اینجا نبودم. در طول این مدت اتفاقاتی برام افتاد که دوست دارم بعضیهاشون رو اینجا بنویسم. شاید به درد کسی خورد. اینطوری خودم هم درددلی کردهم.
دبیرستانی بودم که ماجرا شروع شد. یک عشق یکطرفه. پسری عاشقم شده بود که اولش من حتی نمیدونستم کیه. اون زمان که موبایل نبود. دههشصتیها میدونن چی میگم. انقدر به خونهمون زنگ زد که بالاخره توجهمو جلب کرد.
اون زمان تابستونا میرفتم یه کتابخونهای تو شهرمون. یه بار اومد سر راهم و یه نامه بهم داد :) اونجا بود که برای اولین بار دیدمش. ۱۶ سالم بود.
از اون زنگ زدن و از من قطع کردن. یکی دو سال همینجوری گذشت. راستش دیگه کمکم ازش خوشم اومده بود، ولی به خاطر پدر و مادرم و آبرومون جواب تلفنشو نمیدادم. بگذریم. خلاصه کنم که وقت کسی که میخونه، کمتر گرفته بشه.