من کنکوریم دوهفته دیگه کنکور دارم یکی از فامیلا مهمون دعوتمون کرده بعد عموهام اینا واسه هماهنگ شدن رفتن زنگ میزنن به بابام
بابامم هی میگه نه دخترم کنکور داره نمیدونم دیگه چیزی نمونده فلان(بچه ها گفتن این چیزی نداره ولی اصلا عموهام ادم بی سوادین منطق درست حسابیم ندارن بابامم یجوری میگه انگار من قراره پروفسور بشم)
اصلا درک نداره بچم با این حرفا استرس میگیره بهش گفتم چندبار به کسی نگو بچم واسه کنکور میخونه بلکه اصلا در نیومدم عابروم رفت جلوشون
اینم اصلا نمیفهمه با این حرفا همش ذهنم درگیر میشه این به همه جار زد من واسه کنکور میخونم اگه در نیومدم میخوام چی بگم بهشون و....
چرا باباها اینطورین؟ من خیلی ادم استرسیم خیلی رو خودم کار میکنم استرسمو کنترل کنم این روزای باقی مانده رم بخونم تموم شه اما ایشون همیشه میرینن تو اعصاب من