از بچگی تو ی خونواده داغون بزرگ شدم
مادری ک سرکار میرفت ولی هیچی تز زندگی و خونه داری بلد نبود هیچی
انقد بیشعور بود ما هر وقت از مدرسه میومدیم خونه نهار نداشتیم بخوریم وای ک چقد تخم مرغ نیمرو میخوردیم
هیچی بارش نبود هیچی
عملا با هیچ کس رفت و امد نمیکرد با هیچ کس خداشاهده من بعد از عقدم برادرشوهرم بهم گفت ملاقه رو بده نمیدونستم چی رو باید بدم بهش سریع خودمو زدم ب حالت تهوع رفتم دستشویی
همیشه بهم میگفت تو هیچی نیستی هیچی نمیشی
وای روزای ک زایمان کرده بودم تو دی ماه شلوار بچه رو در میاورد اونم تو حیاط ک مثلا افتاب بگیره بچه ام ذات الریه کرد و....