میزدو با داد این حرفو میزد ..
میزدو فحش میداد
جسمم نیمه جون شد ...
دیدم که به سمت اون یکی پسری که سفید تر بود رفت..
دیدم که چاقوشو ازش گرفت ...
دیدم که با سرعت به طرفم اومدو میخواست چاقو رو تو تنم فرو کنه ...
بوی مرگ بیشتر از قبل به مشامم میخورد ...
حالا ترسم از مرگ صد ها برابر بیشتر شده بود ...
شاید موقعی که میخواستن اون عمل زشتو انجام بدم داد میزدم که منو بکشین ولی این کارو باهام نکنین ولی ....
اون موقع اگه میمردم پاک بودمو پاک مرده بودم ، نه مثل الان ..
از طرفی...
آدم تا مرگو تو دو قدمیه خودش نبینه باورش نمیکنه ...
حسش نمیکنه ...
ترسیدم ...
ترسیدم از مردن و از بی خبر موندن خانواده ام ...
از اینکه اینجا بمیرمو هیچ کس نفهمه چی شد که امروز صبح بی سرو صدا از خونه بیرون رفتمو دیگه برنگشتم ..
ترسیدم از اینکه جنازه ام هیچ وقت به دست پدر و مادرم نرسه ...
ترسیدم از مردن ..
با چشم های گشاد شده نگاهمو بهش دوختمو خودمو عقب کشیدم ..
بهم نزدیک تر شد..
خواست چاقو رو فرو کنه که داد زدم
- منو نکــــــش !
دستش از حرکت ایستاد ..
نگاهم کردو با خشم گفت
- تا یه دقیقه پیش که آرزوت بود بمیری !
- من ... میترسم !
با این حرفم قهقه زد ..
بلند شروع کرد به خندیدن ...
خنده هاشو که کرد نگاهشو تو صورتم چرخوندو گفت
- دیر ترسیدی دختر جون !
دستشو بلند کرد بزنه که چشمهامو بستم ....
ولی سوزش یا دردی رو حس نکردم ..
با ترس چشمهامو باز کردم
به صورتش نگاه کردم که با لبخند نگاهم میکرد...
صورتشو نزدیک تر آوردو گفت
- نمیکشمت ولی به یه شرط !