2777
2789
عنوان

نامزدم ، نامزدی رو بهم زده .....😔😔💔💔💔

| مشاهده متن کامل بحث + 16154 بازدید | 151 پست

میزدو با داد این حرفو میزد ..

میزدو فحش میداد

جسمم نیمه جون شد ...

دیدم که به سمت اون یکی پسری که سفید تر بود رفت..

دیدم که چاقوشو ازش گرفت ...

دیدم که با سرعت به طرفم اومدو میخواست چاقو رو تو تنم فرو کنه ...

بوی مرگ بیشتر از قبل به مشامم میخورد ...

حالا ترسم از مرگ صد ها برابر بیشتر شده بود ...

شاید موقعی که میخواستن اون عمل زشتو انجام بدم داد میزدم که منو بکشین ولی این کارو باهام نکنین ولی ....

اون موقع اگه میمردم پاک بودمو پاک مرده بودم ، نه مثل الان ..

از طرفی...

آدم تا مرگو تو دو قدمیه خودش نبینه باورش نمیکنه ...

حسش نمیکنه ...

ترسیدم ...

ترسیدم از مردن و از بی خبر موندن خانواده ام ...

از اینکه اینجا بمیرمو هیچ کس نفهمه چی شد که امروز صبح بی سرو صدا از خونه بیرون رفتمو دیگه برنگشتم ..

ترسیدم از اینکه جنازه ام هیچ وقت به دست پدر و مادرم نرسه ...

ترسیدم از مردن ..


با چشم های گشاد شده نگاهمو بهش دوختمو خودمو عقب کشیدم ..

بهم نزدیک تر شد..

خواست چاقو رو فرو کنه که داد زدم

- منو نکــــــش !


دستش از حرکت ایستاد ..

نگاهم کردو با خشم گفت

- تا یه دقیقه پیش که آرزوت بود بمیری !

- من ... میترسم !


با این حرفم قهقه زد ..

بلند شروع کرد به خندیدن ...



خنده هاشو که کرد نگاهشو تو صورتم چرخوندو گفت

- دیر ترسیدی دختر جون !


دستشو بلند کرد بزنه که چشمهامو بستم ....


ولی سوزش یا دردی رو حس نکردم ..

با ترس چشمهامو باز کردم

به صورتش نگاه کردم که با لبخند نگاهم میکرد...

صورتشو نزدیک تر آوردو گفت

- نمیکشمت ولی به یه شرط !

تو سکوت نگاهش کردم تا حرفشو بزنه ، با لبخند نگاهی به دوستاش کردو گفت

- میبرمت پیش خودم...

آخه ازت خوشم اومده ....

به یه دختر خوشگلم احتیاج دارم که ساقیم باشه ....

هستی ؟ !


نمیدونستم چه کاری درسته ...

در واقع میدونستم ف اما اون لحظه فقط به فکر ترس از مرگ و خاک شدنو تجزیه شدن بودم ...

فقط میخواستم زنده بمونم ....

با بستن چشمم موافقتمو اعلام کردم...

باز صدای قهقه اش بلند شد....

وقتی میخندید حس میکردم تو قعر داستان های کودکیم هستمو جادوگر قصه که اینبار مرده داره میخنده ...

آخه جادو گر بچگی من زنی ژولیده با موها و ناخن های بلندو وحشتناک بود .....


بازومو گرفتو بلندم کرد ....

به سمت ماشین بردم ..

هولم داد که سوار بشم ...

اون یکی هم داشت از در طرف دیگه ی ماشین سوار میشد ....

من نمیخواستم بازم بین اونها بشینم ...

از طرفی نمیخواستم ساقی اونا بشم ...

من فقط خواستم زنده باشم... اما نه به قیمت کثیفی بیشتر از این ....

باید نقشه میکشیدم که فرار کنم ...

نباید بذارم منو با خودشون ببرن ...

یه بار حماقت کردم ..

دوباره که نباید تکرارش کنم ...

از طرفی امیر منتظرمه ..

باید برم پیشش تا آرومم کنه !

تا مرحم دردم بشه...

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

با التماس نگاهش کردمو گفتم

- من پیش اون نشینم ...

ازش بدم میاد !

تو برو تو ، من پیش خودت بشینم ..

- نمیشه ..

باید وسط بشینی که فرار نکنی ...

- مگه با این قیافه و با این حال بد میتونم فرار کنم ؟ !


نگاهی بهم انداختو سرشو تکون دادو گفت

- یعنی از من بدت نمیاد که کنارم میشینی ؟ !

- اگه از اول خودت تنها بودی انقدر جنگ و دعوا پیش نمیومد ...

خودمم داشت حالم بهم میخورد از حرفهایی که میزدم..

ولی مگه چاره ای هم داشتم ...

میگن آدم اولش که آسیب ببینه داغه و دردشو نمیفهمه ... بعدش تازه میفهمه چقدر درد داره !

منم همون طور شدم ...

دردمو یادم رفته بودو فقط یه روزنه ی امید میدیدم ..

میخواستم فرار کنم تا دیگه تجربه ی امروز برام پیش نیاد ...


لبخند چندشناکی زدو به دوستش اشاره کرد ...

دوستش نشستو بعدم خودش ...

منم کنارش نشستم ...

امید وار بودم درو قفل نکنن ولی خیال خامی بود ...

تا ماشینو روشن کردن درو هم قفل کردن ...

از طرفی هم دست اون حروم زاده دور کمرم نشست ...

مطمئنم مشکل روانی داشته ...

این کارا جز از یه دیوونه بر نمیومد ...

دوستهاشم دیوونه بودن که گوش به فرمان این بودن ...

مجبور شدم تحمل کنم دست کثیفشو ....

منتظر بودم تا یه فرصت پیش بیاد ...

یه فرصت برای فرار ...

یه فرصت برای آزادی از چنگ شیطان !



راه افتاديم...

کنار در نشسته بودمو آماده براى فرصت فرار...

دستهاى کثيف اون حيوون رو کمرو پاهام حرکت ميکردو حالمو بد تر از قبل ميکرد...

دلم ميخواست قدرت داشتم تا با دستهاى خودم بکشمشون... ولى افسوس که دخترمو جنس ظريف...

بيخود نيست انقدر براى ما ميترسن...

از بس آسيب پذيريم...

ماشين تو خيابون تاى شلوغ افتاده بودو تقريبا نزديک پياده رو در حرکت بود....

در واقع از لاين راست حرکت ميکرد...

فکر کنم از قصد آروم ميرفتن تا پليس بهشون گير نده..

سامى مشغول حرف زدن با راننده شد...

حواسش از من پرت شد...

ماشين به آرومى در حرکت بود...

دست سامى از دور کمرم جدا شده بود و روى صندلى جلو قرار گرفته بود تا با تمرکز بيشترى جواب راننده رو بده...

بدون اينکه جلب توجه کنم دستمو به سمت قفل ماشين حرکت دادم...

خدا رو شکر ماشين پرايد بودو سيستم عالى و غير قابل نفوذى نداشت...

با کمى فشار ، رو به بالا ، تونستم قفل اون درو باز کنم...

از گوشه ى چشم به سامى نگاه کردم..

سرش به سمت راننده چرخيده بودو حواسش به من نبود..نبود

از آينه ى کمک راننده به کسى که کنار راننده نشسته بود و آينه اش رو صورت من تنظيم بود نگاه کردم...

نگاه اونم به راننده بود..

مثل اينکه بحثشون خيلى داغ بود که از من غافل شدن...

بسم ا.. گفتمو درو باز کردم...

تا به خودشون بيان خودمو پرت کردم کنار خيابون...

ماشينشون ترمز کرد...

ناى فرار کردن و دويدنو نداشتم...

با ترس و مردمک گشاد شده نگاهشون کردم...

سامى خواست پياده بشه که ماشين پشت سريشون بوق زد...

صداى دوستش بلند شد..

- ولش کن سامى ، گير ميوفتيم!

- رو دست زد بهم..

- ارزش نداره بيوفتيم حبس...

.....

در حالى که درو ميبست و با خشم نگاهم ميکرد ، ماشينشون حرکت کرد...

نفس حبس شده امو آزاد کردمو دستمو رو زمين فشار داد تا بلند بشم...

ولى تو پاهام و دستمو همه ى بدنم ، دردو احساس ميکردم..

نتونستمو دوباره رو زمين افتادم...

با شنيدن صداى مردى با ترس سرمو بلند کردمو نگاهمو به چشمهاى متعجبش دوختم..دوختم

- مشکلى پيش اومده خانوم..؟!

- دست از سرم بردارين اذيتم نکنين!

دستمو با ترس حفاظ سرم کردم تا ازم دور بشه...

خانومى بهم نزديک شدو سعى کرد کمکم کنه...

از اون نترسيدم...

انگار فقط از مردها ميترسيدم...

ميترسيدم بازم اون بلا رو سرم بيارن...

دچار فوبيا (ترس) از مرد شدم...

با اشک به اون خانم نگاه کردم تا حال زارمو بفهمه...

به درمانگاهى كه همون حوالى بود بردنم..

زخمهام ضد عفونى شدو سرمى هم تزريق شد


مامورى از كلانترى اومد تا ببينه جريان چى بوده..

بعد از توضيح وضعيتم و اينكه چى به سرم اومده ، به خانواده ام خبر دادن..

نيم ساعتى طول كشيد تا مامانم اومد..

با ديدنم اشك همه ى صورتشو پوشوند و بغلم كرد..

مدام قربون صدقه ام ميرفتو ميخواست كامل براش توضيح بدم...

مدام ميگفت خودت بگو اونايى كه شنيدم دروغه!

سرمم تموم شده بود و بايد به پزشکى قانونى ميرفتم..

دکتر گفت بهتره هر چى سريعتر براى برسى آزمايشات به اونجا برم..

داروهام تشكيل شده بود ازدو نوع قرص آرام بخش بود و قرص مولتى ويتامين و آنتى بيوتيک ...

يه قرصى هم بهم دادن که گفتن همون موقع دوتا قرص داخل بسته رو با هم بخورم..

مثل اينکه براى پيشگيرى از باردارى بود..

بعد از خوردن قرص ، با مامانم به پزشکى قانونى رفتيم..

معاينه شدم و آزمايشات لازم انجام شد...

به خاطر کبودى هاى روى بدنم و زخمهايى که وجود اومده بود ، ثابت ميشد که حقيقت رو گفتم ...

بعد از پزشکى قانونى به کلانترى مربوطه رفتيم..

ديگه جونى برام نمونده بود..

دلم ميخواست زودتر برم خونه تا به درد خودم بميرم..

اما از طرفى پاى آينده ام در ميون بود و از طرفيم دلم ميخواست هر كارى از دستم برمياد انجام بدم تا دخترهاى ديگه اى مثل من بدبخت نشن..

تمام اتفاقاتو يه بار ديگه توضيح دادم..

توضيح مجدد برام سخت بود ، اما مگه چاره اى هم داشتم ؟!

بد تر از همه لحظه اى بود كه مشخصات اون عوضيا رو ميگفتم..

حافظه ى قويى دارم و چهره ى افراد خيلى خوب تو ذهنم حك ميشه..

همه ى كارها انجام شد تا بابام اومد..

با ديدنش ميخواستم آب بشم از خجالت..

روم نميشد نگاهش كنم..


هيچ وقت بابامو انقدر پيرو شكسته نديده بودم..

شونه هاش افتاده بودنو قدش خميده شده بود..

نگاهش به موزاييك هاى كف كلانترى بود..

حتى يه نگاه كوچيك هم بهم ننداخت..

هر چند كه خودمم از خدام بود باهاش چشم تو چشم نشم..

خجالت ميكشيدم ، ولى از گوشه ى چشم نگاهش ميكردم..

حس حقارت داشتم..

حط يه آدم خطاكار..

همه يه جورى نگاهم ميكردن كه انگار تقصير من بوده..

مدام پوست لبمو ميجويدمو دستهامو بهم ميفشردم..

در اتاقى كه توش بوديم زده شد و شخصى داخل..

با ديدنش دوتا حس متضاد به سراغم اومد..

هم خوشحال شدم از ديدنش و هم ترسيدم از قضاوتش..

اما حس خوشحالى قويتر بود و باعث شد به سمتش پر بكشم...

حس ميكردم دركم ميكنه..

فكر ميكردم تسكين ميده دردمو...

دلم ميخواست همونطور كه از عشقش دم ميزد ، الانم با عشقش ازم محافظت كنه و بگه ميدونم پاكى..

جلوش ايستادمو صداش زدم...

با ناله اسمشو صدا زدمو انتظار داشتم بگه جانم ؟!

ولى جوابش سيلى بود تو صورتم..

سمت چپ صورتم سوخت..

قلبم سوخت..

وجوًدم شكست..

غرورم خورد شد..

حتى بيشتر از وقتى كه متجاوزها اذيتم كردنو غرورمو خورد كردن..

دستم رو جاى سيليش نشست و ناباور اسمشو صدا زدم...

- امير...

- فكر

ميكردم پاكى!

- به خدا پاكم..

- قسم دروغ نخور..

تا اينجا فقط خدا خدا ميكردم اشتباه باشه و اون دختر تو نباشى..


اين چه بلايى بود كه به سرمون آوردى؟

- مگه من خودم خواستم ؟

منو دزديدن...

چكار ميتونستم بكنم..

- بايد خودتو. ميكشتى ولى نميذاشتى دستشون بهت بخوره..

لابد ديدى اينجورى دردش كنره و كيفش بيشتر...



با اين حرفش نتونستم ساكت بمونمو خودمو كنترل كنم..

دستمو بلند كرًدمو كوبيدم به صورتش..

حرفش نيمه موندو دستش

رو صورتش نشست..


با ناباورى نگاهم كرد..

اجازه ندادم بيشتر از اين جلوى خانواده ام خوردم كنه..

با داد جوابشو دادم..

تو چى فكر كردى راجع به من ؟

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  16 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  16 ساعت پیش