سامی بلند شدو اومد طرفم
- پاشو بریم ..
- من ... ن .. نمیام
- پاشو مسخره بازی در نیار !
- نمیام !
چی از جونم میخواهین ؟
- ای جون !
میترسه چه بامزه میشه ..
اون موقع حواسم به این نبود ..
با دستش چونه امو گرفتو گفت
- میدونم اذیت شدی ... ولی تقصیر خودت بود ..
اگه جفتک اندازی نمیکردی میتونست بهتر از این باشه ..
هرچند که همونجوریشم من کلی ازت خوشم اومد ..
- برو گمشو !
برو بمیر !
بدم میاد ازتون ...
- میبینین بچه ها ؟ !
از ما بدش میاد ...
کی میگه دل به دل راه داره ؟
پس چرا من از این موش کوچولو خوشم میاد ؟
- حالم ازتون بهم میخوره ...
امید وارم همین کاری که با من کردین سر خواهراتون بیاد ..
- خواهر ؟ !
خب بیاد .... بده چند تا جون عین ما به یه نوایی برسن ؟ !
چقدر شما دخترا بخیلین ...
کمتون میاد مگه ؟
یه کم از ما بیاد بگیرین .. !
- برید دنبال اهلش ...
چرا منو بدبخت کردید...
- آخه من عاشق رابطه های اینجوریم ...
وگرنه دختر برای من کم نیست ...
- تو مریضی !
یه روانی عقده ای هستی !
- هی !
حواستو جمع کن که چی میگی ..
من همیشه انقدر مهربون نیستم ...
باید خوشحال باشی که میخوام نگهت دارم مال خودم ...
وگرنه که فاتحه ات خونده بود ...
- بمیرم بهتر از اینه که اینجوری نجس بشم
مردک دیوونه !
بی همه چیز ...
حروم زاده ...
با این حرفم به سمتم یورش آوردو محکم زد تو گوشم ...
بعد ضرباتش نشست تو سرو صورتم ...
بین زدنهاش حرفایی میزد که از بینشون اینو خیلی شنیدم
( هر کی اومد گفت حروم زاده ... دیگه نمیذارم بگین )