2777
2789
عنوان

پشیمونم زن دوم شدم ، کاش هیچ وقت.... 😔😔😔😔

| مشاهده متن کامل بحث + 71163 بازدید | 482 پست

بز

کاربری قبلی همون خوشگله 😂😂 این هشتمین کاربری بنده هست !به شدت وابسته به این سایتم😪به شدت خودمو میدوستم 😂😁ان مع العسر یسرا❤بین شب بوها نرو سوتفاهم میشود/عطر آغوش تو اول، یاس دوم میشود/در میان دست هایت رازقی ها را نگیر/عطر این گل بین انگشتان تو گم میشود/سیب لبهای تو در بین بهشت صورتت/در فریب عشق دارد مثل گندم میشود/در شکفتن خوب میدانم ک در یک باغ هم/عاقبت لبخند زیبای تو چندم میشود!/خنده ات در بین این گل بوته های رز عزیز/موجب دشواری تشخیص مردم میشود/لاله های واژگون را توی دستت دیدم و/در سر من جامهای می، تجسم میشود/بین آغوشت هزاران سال باید خواب رفت/ شانه هایت رفته رفته مثل یک خم میشود. #بی_مخاطب.این آدم ویران شده از دور قشنگ است :)            مامانی مگر با خود نگفتی :چه کس موهای طفلم را پس از من میزند شانه :)

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

زنبیل رنگ و رو رفته رو به روی زمین گذاشتم و چادرم رو کمی جلو کشیدم...کاسه ماست رو تو دستم جا به جا کردم و راه افتادم...بچه های کوچه با دیدنم بازیشون رو متوقف کردن و به پای کجم نگاه کردن...پای دردناکم رو به روی زمین میکشیدم تا زودتر از جلو چشمهاشون دور بشم..

در چوبی خونه رو با پام هول دادم و به داخل رفتم...نجمه با دیدنم آتش گردون رو به روی زمین انداخت و به سمتم اومد... چادر رو از سرم برداشتم و گفتم:

-چرا زغالها رو زمین گذاشتی ؟باز میخوای صدای آقا رو در بیاری؟

‌نجمه روبروم ایستاد و گفت:

-عمه اقا احمد اینجا بود!

با تعجب گفتم:

-باز چی میگفت؟

نجمه انگشتش رو تو کاسه ماست کرد و گفت :

-‌همون حرفهای همیشگی ...ولی اینبار با یک قواره چادر اومد...

کاسه رو به عقب بردم و گفتم:

-‌دست نزن!چادر واسه چی؟

نجمه انگشت ماستیش رو تو دهنش کرد و گفت:

-واسه مادر چادر اورده...از اون چادر گرونها...از اونها که زنها تو فیلمها سرشون میکنن و پز میدن!

نفس عمیقی از ته دل کشیدم و به آشپزخونه رفتم...

تخم مرغ ها و نونها رو زیر سبد حصیری گذاشتم و به نجمه که جلوی در آشپزخونه ایستاده بود گفتم:

-آقا هم بود؟

نجمه گره روسریش رو باز و بسته کرد و گفت:

-نه...مگه جرات داره جلو آقا بیاد!

صدای مادر رو از تو ایوان میشنیدم باز دوباره از خوبی های احمد و خانواده اش برای آقام تعریف میکرد...دلم تحمل تعریف و تمجیدهای مادرم رو نداشت،به حیاط رفتم...مادرم با دیدن من حرفش رو قورت داد و به آقام گفت:

-اقا ،میگم زود نبود خلعتی آوردن؟

آقام دود قلیون رو به بیرون داد و گفت:

-این که خلعتی نیست...این رو آوردن تا جلوی در دهن من و تو رو ببندن!

مادرم به سمت من برگشت و گفت:

-واسه این شب جمعه این چادر رو واسم ببر...میخوام سر کنم!

به ستون ایوان تکیه دادم و گفتم:

-‌مگه این شب جمعه چه خبره؟

مادرم پارچه چادری رو تا کرد و گفت:

-‌خواستگاریه!احمد اقا و عمه هاش قراره بیان ...

جلوی آقام نشستم و گفتم:

-‌آره آقا؟مادر راست میگه؟مگه شما نگفتین به احمد و فک و فامیلش اجازه اومدن نمیدید...پس چی شد؟

آقام دود قلیون رو تو صورتم داد و گفت:

-میگی چیکار کنم؟ندیدی چطور جلو دهنم رو بستن؟

به چادر اشاره کردم و گفتم:

-واسه یک تیکه پارچه اجازه اومدن دادین؟

مادرم به صورتش زد و اشاره کرد بلند بشم...

از جلوی آقام بلند شدم و گفتم:

-نمیدونم درد پام رو تحمل کنم یا عذابی که شما بهم میدین؟!من احمد رو نمیخوام...من از احمد و تیر و طایفه اش متنفرم،اگه میخوایید ذره ذره آبم کنید ،باشه زنش میشم ولی بدونید دیگه دخترتون نیستم .

اقام استغفرالهی گفت و از جایش بلند شد.دامنم رو بالا کشیدم و گفتم:

-واسه این بدریخت وبد قواره باید زن کسی چون احمد بشم ...

‌‌مادرم دامنم رو به پایین کشید و گفت:

-حیا کن دختر.از من خجالت نمیکشی از آقات خجالت بکش.

یاالله جان پسرپروین شفابده وسروقت ب دنیابیادالهی امین🤲

ی صلوات بفرستین برای نی نی کوچولوم..فدای همتون.....خدایاشکرت۱/۵/۱۴۰۲از مثبت شد🥰🥰 خدایاشکرت🥰😍خدایاشکرت بداز۱۱سال چشم انتظاری وباوجودتنبلی شدید خدایاشکرت🥰🥰۱۶/۱۲/۱۴۰۲پسرم ب دنیااومد۱۴۰۳/۱/۴پسرم اسمانی شد😭😭😭

آقام ستون رو گرفت و گفت:

-به خدا اگه من یک موی تنم به این وصلت راضی باشه،ولی میگین با حرف مردم چیکار کنم ؟من روزی صدتا حرف از این و اون میشنوم و به روی خودم نمیارم ولی تا کی باید سرم رو جلوشون کج کنم‌؟هان؟

مادرم ازپام یک نیشگون گرفت تا ساکت باشم.به سمت اشپزخونه حرکت کردم و گفتم:

-همش حرف مردم .حرف مردم.این مردم چیکار به من و زندگیم دارن؟


تربچه ای از تو سبزی خوردن جدا کردم و به نجمه گفتم:

-یک لیوان دوغ بریز.

مادرم سبزی رو ازجلوم برداشت و گفت:

-صد دفعه گفتم چیزی از سبزی جدانکنید .زشته ‌،بده!

فرداشوهر میکنید قوم شوهرتون من رو تف و لعنت میکنن که چرا چیزی بهتون یاد ندادم!

نجمه چشمکی بهم زد و گفت:

-مادر کسی به شریفه واسه این چیزها حرفی نمیزنه!

مادرم اخمهایش رو تو هم کرد و گفت:

-چطور؟!

نجمه تکه نونی تو دهنش گذاشت و گفت:

-با وجود طلعت کسی جرات نمیکنه با شریفه سر یک سفره بشینه!

حرف به ظاهر ساده نجمه حقیقت داشت...با وجود طلعت کسی جرات نمیکرد با من نشست و برخواست کنه.

مادرم با پشت قاشقش به دست نجمه زد و گفت:

بسه ..همین مونده تو واسه من نظر بدی.

اقام سرفه ساختگی کرد و به نجمه گفت:

-دختر تو چرا انقدر حرف میزنی؟این فک تو با چی میچرخه؟!

نجمه با بغض به من نگاه کرد و از سر سفره بلند شد...

دلم به حال خواهر کوچکم سوخت.

به مادرم نگاه کردم و گفتم:

-به این بیچاره چیکار داری؟این که همه حرفهاش از من و شما درست تره!

اقام نجمه رو صدا زد و گفت:

-برکت خدا رو زمین پهنه و تو قهر میکنی و میری؟بیا شامت رو تموم کن.

دیگه هیچی از گلوم پایین نمیرفت...تو دلم احمد و عمه هاش رو نفرین میکردم تا دلم کمی سبک بشه.

روی ایوان رختخواب ها رو پهن کردم تا موقع خواب خنک بشن...

مادرم سینی هندوانه رو جلوی اقام گذاشت و گفت:

-اقا؟میگم خواهرها و برادرهامم دعوت کنم؟باز دلخوری پیش نیاد!!!

آقام چاقو رو تو سینه هندوانه کرد و گفت:

-هنوز که خبری نیست...بزار احمد و خانواده اش بیان حرفهاشون رو بزنن ،اگه دیدیم همه چی روبراهه اون وقت خبرشون میکنیم!!!

نجمه آتش گردون رو متوقف کرد و گفت:

-مادر یک قواره چادر بدجور چشمت رو گرفته ها!قبلا سایه عمه احمد رو با تیر میزدی!!!

از حرف نجمه دست از کار کشیدم و رو تشک پهن شده نشستم!

مادرم لنگ دمپاییش رو به سمت نجمه پرت کرد و گفت:

-ای لال بشی تو دختر که زبونت عین مار نیش داره!!!

به آقام نگاه کردم و هر دو به زیر خنده زدیم...اقام به نجمه نگاه کرد و گفت:

-اگه کریم تو رو بخواهد دو دستی تو رو بهش میدم ...گمون نکنم واسه تو جز کریم خواهان دیگه ای باشه!!!

از حرف آقام رو تشک دراز کشیدم و بلند بلند خندیدم...

کریم پسر اوستا باقر بود...دیوانه ای مجنون صفت که عاشق کل دخترهای محل بود!!!

نجمه از خنده من و آقام شیر شد و گفت:

-‌ادم زن کریم بشه ولی زن مرد زن دار نشه!!!

مادرم تکه ای هندوانه به دهنش گذاشت و گفت:

-دختر حیا کن ...تو رو چه به این حرفها...بسه دیگه زغالها خاکستر شد...بیارش...

دلم نمیخواست پشت سر اقام حرف و حدیثی باشه...به هر سمت که میچرخیدم شرمندگی اقام و مادرم رو میدیدم...دلم میخواست خوشحالشون کنم اما خوشحالی اونها عذاب من بود...فکر کردن به مرد زن داری چون احمد خواب رو از چشمهام ربوده بود...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز