آقام ستون رو گرفت و گفت:
-به خدا اگه من یک موی تنم به این وصلت راضی باشه،ولی میگین با حرف مردم چیکار کنم ؟من روزی صدتا حرف از این و اون میشنوم و به روی خودم نمیارم ولی تا کی باید سرم رو جلوشون کج کنم؟هان؟
مادرم ازپام یک نیشگون گرفت تا ساکت باشم.به سمت اشپزخونه حرکت کردم و گفتم:
-همش حرف مردم .حرف مردم.این مردم چیکار به من و زندگیم دارن؟
تربچه ای از تو سبزی خوردن جدا کردم و به نجمه گفتم:
-یک لیوان دوغ بریز.
مادرم سبزی رو ازجلوم برداشت و گفت:
-صد دفعه گفتم چیزی از سبزی جدانکنید .زشته ،بده!
فرداشوهر میکنید قوم شوهرتون من رو تف و لعنت میکنن که چرا چیزی بهتون یاد ندادم!
نجمه چشمکی بهم زد و گفت:
-مادر کسی به شریفه واسه این چیزها حرفی نمیزنه!
مادرم اخمهایش رو تو هم کرد و گفت:
-چطور؟!
نجمه تکه نونی تو دهنش گذاشت و گفت:
-با وجود طلعت کسی جرات نمیکنه با شریفه سر یک سفره بشینه!
حرف به ظاهر ساده نجمه حقیقت داشت...با وجود طلعت کسی جرات نمیکرد با من نشست و برخواست کنه.
مادرم با پشت قاشقش به دست نجمه زد و گفت:
بسه ..همین مونده تو واسه من نظر بدی.
اقام سرفه ساختگی کرد و به نجمه گفت:
-دختر تو چرا انقدر حرف میزنی؟این فک تو با چی میچرخه؟!
نجمه با بغض به من نگاه کرد و از سر سفره بلند شد...
دلم به حال خواهر کوچکم سوخت.
به مادرم نگاه کردم و گفتم:
-به این بیچاره چیکار داری؟این که همه حرفهاش از من و شما درست تره!
اقام نجمه رو صدا زد و گفت:
-برکت خدا رو زمین پهنه و تو قهر میکنی و میری؟بیا شامت رو تموم کن.
دیگه هیچی از گلوم پایین نمیرفت...تو دلم احمد و عمه هاش رو نفرین میکردم تا دلم کمی سبک بشه.