چند وقت پیش قرار بود بهش اعتراف کنم عشقمو ولی اون زود تر اعتراف کرد😁
منم بهش گفتم امتحان دارم و ...
چون واقعا فکرم درگیر امتحانام بود اون روز😐
اونم گفت بعد امتحانات دوباره بهت پیشنهاد میدم
( توی این مدت قرار بود هیچ ارتباطی باهم نداشته باشیم)
امشب از شهر دانشگاهمون رسیدم شهر خودمون.جلوی در خونه داشتم از ماشین پیاده میشدم که دیدمش .البته داداشم هم پیشم بود ( اومده بود منو از ترمینال برسونه خونه)
اونم پسر همسایمونه.اومد سلام داد و با داداشم احوال پرسی کرد و یه لبخند کوتاهی بهم زد و رفت🙂
خیلی دلم براش تنگ شده بود🥲
نمیدونم از فردا قراره چه اتفاقاتی بیفته ولی لطفا دعا کنین که هر چی خیره پیش بیاد💚🌱