2821
2789
عنوان

بیا یک شعر بگو

172 بازدید | 32 پست

اي بـی‌خبــر بکــوش کـه صاحب خبــر شوی


تــا راهــــرو نباشی کـی راهـبـر شـوی


در مکتب حقایق پیش ادیـب عشـق


هان اي پسر بکـــوش که روزی پدر شوی


دست از مس وجود چو مردان ره بشوی


تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

ساقی به نور باده برافروز جام ما


مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما


ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم


ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما


هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق


ثبت است بر جریده عالم دوام ما


 

دخترا یه تجربه خوب بگم. 😊

من و همسرم سر خرید فرش کلی اختلاف داشتیم تا اینکه یه فروشگاه پیدا کردیم که فرش‌ها رو با پرو مجازی داخل خونه خودمون نشون می‌داد.

از اون بهتر اینکه خرید اقساطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم داشت و خیلی راحت سفارش دادیم.

بیشتر از 400 مدل فرش مینیمال و لوکس دارن.

اسم اون فروشگاه فرش زانیس هست.

🔗 اینجا کلیک کن تا مدل‌هاش رو ببینی.

راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست


ان جـــا جــز ان کـــه جـان بسپارند چـاره نیست


هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود


در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست…

از زندگانیم گِله دارد جوانیم  شرمنده ی جوانی از این زندگانیم

مژده اي دل که مسیحا نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید


از غم هجر مکن ناله و فریاد که من

زده‌ام فالی و فریادرسی می آید


ز آتش وادی ایمن نه منم خرم و بس

هرکس آنجا به امید قبسی می آید


هیچکس نیست که در کوی تواش کاری نیست

هرکس آنجا به طریق هوسی می آید

جر نقد جان و دل که پسند تو نیستند 

چیزی میسرم ز کثیر و قلیل نیست 

اگه جوابی بهتون ندادم یعنی کامنتتون رو نخوندم هم حوصله بحث ندارم و ترجیح میدم توی حماقتت بمونی هم هر کامنت رو چند بار باید تکرار کنی تا شاید تایید بشه .

چون سنگها صدای مرا گوش میکنی

سنگی و ناشنیده فراموش میکنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با برگهای مرده هماغوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش میکنی

در سایه ها فروغ بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

فروغ


مانده از شب های دورادور،

بر مسیر خامُش جنگل،

سنگچینی، از اجاقی خُرد،

اندرو خاکسترِ سَردی.

همچنان کاندر غبار اندودۀ اندیشه‌های من ملال‌انگیز،

طرح تصویری، در آن هر چیز،

داستانی حاصلش دردی.

روز شیرینم که با من آتشی داشت،

نقش ناهمرنگ گردیده،

سرد گشته، سنگ گردیده،

با دم پاییز عمر من، کنایت از بهار روی زردی.

همچنان که مانده از شب‌های دورادور،

بر مسیر خامُش جنگل،

سنگچینی از اجاقی خُرد،

اندرو خاکستر سردی.

غم در دلِ تنگ من از آنست که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

غلام کیست آن لُعبَت که ما را

غلام خویش کرد و حلقه در گوش


پری‌پیکر بُتی کز سِحرِ چشمش

نیامد خواب در چشمان من دوش

مانده از شب های دورادور، بر مسیر خامُش جنگل، سنگچینی، از اجاقی خُرد، اندرو خاکسترِ سَردی. همچنان ...


یوسفِ گُم گشته بازآید به کنعان، غم مَخُور

کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور

چون سنگها صدای مرا گوش میکنی سنگی و ناشنیده فراموش میکنی رگبار نوبهاری و خواب دریچه را از ضربه ها ...

یاد آن شیرین پسر خواهیم کرد

کام جان را پرشکر خواهیم کرد

مانده از شب های دورادور، بر مسیر خامُش جنگل، سنگچینی، از اجاقی خُرد، اندرو خاکسترِ سَردی. همچنان ...

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند


این بار میبرند که زندانی ات کنند


ای گل گمان مکن به شبِ جشن میروی


شاید به خاکِ مرده ای ارزانی ات کنند

یوسفِ گُم گشته بازآید به کنعان، غم مَخُور کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش 

ب خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

میبرم زنده ب گورش سازم 

تا از این پس نکند یاد وصال

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز