امروز صبح هرکاری میکردم از خواب بیدار شم نمیتونستم به زور از جا در اومدم و همینجور بی حال و بدنم کرخت بود سرگیجه و حالت تهوع شدید داشتم گفتم قهوه بخورم بهتر بشم خوردم بدتر شدم هی رفته رفته بدتر شدم تا اینکه همسایه مون در زد برای یه وسیله ایی میخواست تا بحال هم در خونه ی ما رو نزده بود در و که باز کردم گفت وای چه خونتون بوی گاز میده چقدر بی حالی منو کشوند بیرون و خودش رفت داخل در و پنجره ها رو باز کرد و زنگ زد همسرش با اورژانس اومدن و منو بردن و کارا مو کردن خیلی خیلی ازشون ممنونم ولی خب من اومدم خونه و تو تنهایی موندم نمیدونستم به کی بگم دو هفته اس خانوادم مکالمه ای ندارم حتی شب یلدا زنگ زدم برادرزاده ام جواب داد گفت مامان جون داره چای میخوره حتی مامانم به خودش زحمت نداد بهم زنگ بزنه یادم نمیاد کی بهم زنگ زده اصلا هر چند روزیی یه بار بابت احترام زنگ میزنم بهشون اونم در حد سلام و علیک و تمام
یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.
حال بد الان و این سالهام هم همش بخاطر بی کسی و بی صاحابی هست شما جایی دیدین ی دختر ۱۸ ساله زایمان کرده و با ی نوزاد سه روزه که زردی خیلی بالا بود باید میرفت زیر مهتابی تنها بزارن ؟ مادرم روز سوم رفت گفت باید برم پیش بابات و داداشت غذا درست کنم براشون مادرشوهرم هم خونه نبود قبل از زایمان من رفته بود ی شهر دیگه مراسم ختم من بودم با ۱۸ سال سن و ی نوزاد سه روزه که گریه میکرد زردی بالا شیر هم نمیخورد همسرم هم ۲۳ سالش بود دوتایی نشسته بودیم بالا سر بچه و بخاطر زردیش گریه میکردیم گذشت خیلی دردناک بود الهی شکر الان پسرم ۱۸ سالش شده و نبود همه رو برام جبران کرده
فداتم من ۴۳سالمه هنوز تو حسرت آغوش مادرمم ،اون همیشه فرق میزاره بین منو بقیه .حتی الان بین بچه های م ...
وآقا سخته فقط ماهایی که نامهربونی مادرامون رو دیدیم درک میکنیم اینقدر از اینایی که میگن خواهرم اینجوریه خواهرم اینجوریه خوشم میاد و از خدا میخوام این خواهرانی که با هم خوبن رو زیاد کنه من خواهرم چشم دیدنمو نداره چون زن پسر دایی م نشد اونم عاشق اونیکی پسر داییم بود ولی خب بعدش با هم ازدواج کردن ولی از من کینه گرفته یه کار هایی در حقم میکنه که دشمن در حق دشمنش نمیکنه
حال بد الان و این سالهام هم همش بخاطر بی کسی و بی صاحابی هست شما جایی دیدین ی دختر ۱۸ ساله زای ...
الهی شکر ولی من میترسم از اینکه مادر بشم اینقدر همسرم و خانوادش مشتاق بچه هستن ولی روم نشده حتی به شوهرم بگم من از مادر شدن میترسم از کلمه مادر بدم میاد