همسرم ماموریت هستن
امروز صبح هرکاری میکردم از خواب بیدار شم نمیتونستم به زور از جا در اومدم و همینجور بی حال و بدنم کرخت بود سرگیجه و حالت تهوع شدید داشتم گفتم قهوه بخورم بهتر بشم خوردم بدتر شدم هی رفته رفته بدتر شدم تا اینکه همسایه مون در زد برای یه وسیله ایی میخواست تا بحال هم در خونه ی ما رو نزده بود در و که باز کردم گفت وای چه خونتون بوی گاز میده چقدر بی حالی منو کشوند بیرون و خودش رفت داخل در و پنجره ها رو باز کرد و زنگ زد همسرش با اورژانس اومدن و منو بردن و کارا مو کردن خیلی خیلی ازشون ممنونم ولی خب من اومدم خونه و تو تنهایی موندم نمیدونستم به کی بگم دو هفته اس خانوادم مکالمه ای ندارم حتی شب یلدا زنگ زدم برادرزاده ام جواب داد گفت مامان جون داره چای میخوره حتی مامانم به خودش زحمت نداد بهم زنگ بزنه یادم نمیاد کی بهم زنگ زده اصلا هر چند روزیی یه بار بابت احترام زنگ میزنم بهشون اونم در حد سلام و علیک و تمام