بچه ها این داستانه تو اینستا خوندم خیلی جالب بنظر اومد اینجا میذارم شما هم بخونید...
ما بچه بودیم و مادرم جوان بود که پدرم زن گرفت
خوب یادم هست روزی که پدر با آن زن جوان که لپ های گردی داشت و لبخندش قرمز بود آمد خانه و گفت:
پرنده همسر من است
با او مهربان باشید
دهان من و خواهرم باز مانده بود و انارهای از دست مادر افتاده، روی زمین غلت میخوردند
آخر مادر طاقت نیاورد و زیر گریه زد و میان ناله و نفرین هایی که حواله پدر می کرد علت کارش را پرسید و پدر شانه بالا انداخت:
سنت پیغمبر است!
مادر این را که شنید چادر سیاهش را از روی بند رخت برداشت و گفت پس من می روم و تو بمان و پیغمبر و بچه هایت..
هنوز تا در حیاط نرسیده بود
که پدر داد زد
اگر رفتی بدان نه کسی ب دنبالت می آید نه چیزی تغییر می کند
مادر ایستاد
چند دقیقه طول کشید و عاقبت عقب گرد کرد و بازگشت
به آن زن نگاه کرد و گفت این خانه دیگر نه حلال من است نه تو که فکر کرده ای علیآباد شهر است;
بعد هم توی اتاقش رفت!
آن زن
همان جا بغضش ترکید و روی زمین نشست
از آن روز به بعد قصه ی خانه ی ما عوض شد
مادر به پدر بی اعتنایی میکرد
و پدر محبتش را به پرنده آشکار تر
در این میان اما
توی چشم های پرنده هیچ خوشحالی دیده نمیشد
چهره اش شبیه کسی بود که پا روی مین گذاشته
نه طاقت ماندن
نه جرات رفتن..
'
یک ماهی از آمدن پرنده میگذشت که موضع مادر نسبت به پدر عوض شد
گویا حس می کرد میدان را بی جهت خالی کرده است
پس، از در مهربانی وارد شد و پدر را به اتاقش راه داد
بوی فسنجانش را در خانه راه انداخت و صبح ها قبل از پرنده، چای را دم می کرد
کاری که سالها نکرده بود
آنقدر حواسش به بچه هایش بود که پدر را فراموش کرده بود
و پدر مزخرف ترین دلیل موجه دنیا را داشت: من مرد هستم و نیازهایی دارم!
'
حالا نیازهای پدر دوبله برآورده میشد
مادر با دلبری های خاطره انگیز زندگی ۱۵ساله شان
و پرنده با محبت آرام و خاموشش
'
و ما یعنی منو خواهرم یک روز دلیل ازدواج پدر را از زبان پرنده شنیدیم.. !
پرنده کارمند اداره ای بود که پدر هر ماه برای کارهای حسابرسی به آنجا می رفت...