من یه بچه پنج ماهه دارم از صبح که بیدار میشم بعد از شیر دادن و عوض کردن پوشک باهاش بازی میکنم اگر از جلوی چشم هاش برم کنار نق میزنه، گریه میکنه تا بغلش کنم و کلا چسبیده بهم زندگی می کنیم و همش منتظرم که یکی دو ساعت بگذره تا بخوابمونش( بابت این انتظار کلی عذاب وجدان دارم که مادر بدی ام) وقتی میخوابه با کمترین صدایی که ممکنه خونه رو جمع میکنم، ظرف میشورم ، غذا درست میکنم کارام که تموم میشه تا میام دراز بکشم ، کتاب بخونم یا گوشی دست بگیرم دوباره بیدار میشه و این چرخه تا شب ادامه داره تازه ، شبا هم که تند تند بیدار میشه و باید مرتب شیر بخوره یا چکش کنم که غلت نزنه برگرده اتفاق بدی براش بیفته . همه ی اینکارا خیلی سخت و در نهایت شیرینه و شکر بابت تک تک لحظاتش
مادر بودن من فعلا این شکلیه تو هر مقطعی که هست اگر مادرید میشه بگید واسه شما چه شکلیه؟:)