که جانم شده ای بی خبر از ما
۱ سال بود همش جلوی چشمام تو فکرم تو سرم تو مغزم بود بسه دیگه خسته شده بودم میخواستم لاقل حسابم با خودم یکسره کنم چه بهتر روز تولدش از پیج اینستای برادرش فهمیدم تولدشه
رفتم داخل مغازش
شاگردش بود گفتم میشه صاحب اینجارو بگین خودش بیاد
اومد
گفتم ببخشید ی سوال
شما تو رابطه ای
حلقشو نشونم داد
انگاراز داخل اتیش گرفتم
گل و گزاشتم روی میزو گفتم پس اینو از طرف رلتون قبول کنید
تولدتونم مبارک اومدم بیرون
داغ بودم نفهمیدم این چه کاریه انجام دادی
بنظرتون خیلی بد شد؟