اینقد اختیار داره دخالت کنه
دوسه روز پیششش به زور جاریم که تو عقده رو فرستادن بره عروسی اقوامش چون همش میگف دوست دارم برم .برادر شوهرم اجازه ش نمیداد که بره تو عقدن گفتن برو داداشمون متوجه نمیشه تا شهری که عروسیه۱۲ساعت راهه.بعد اونم بدون اجازه رفت حالا برادر شوهرم فهمیده سر صدا دیونه بازی که چرا رفته باید سریع برگرده وگرنه میرم ابرو ریزی میکنم به زورمیارمش.اونم مادرش گفته نمیزارم بیاد.یکمم قاطیه برادر شوهرم عصبی.حالا زده به جاده خواهرش پیام داده بهش بیا میخوای بری دنبالش ماشین داداش رو ببر که یعنی ماشین ما .بدون اینکه با ما هماهنگ کنن خب راه دوره ما هم بچه کوچیک نمیتونیم پیاده جایی بریم اینم که قاطی و عصبی دلش که نمیسوزه خدا میدونه چجور بره.منم به شوهرم گفتم نباید بدی چرا ماشین خودش رو نمیده خواهرت .
دیگه شوهرم گفت ماشین ما روبراه نیست واسه راه دور.دیگه خلاصه اعصابمون رو بهم ریختن چون شوهرم همیشه باهاشون کنار میاد.الان میدونم دلش ناراحته من گفتم ندی ماشینو
یعنی یک چیزایی دخالت میکنن مثلا ما بعد چن سال میخوایم خونه بسازیم اونروز میگه وااای بحالتون خونه بسازین چشمتون میزنن.حالا چیزیم نداریم انقد ناراحت شدم کلا فاز منفیه همیشه به جای ارزوی خوب داشتن واسه ادم همیشه منفی فکر میکنه همه کارا دخالت میکنن
خیلی عصبیم از دستش