کمککرد نشستم تو یجای غریب بودم...از سرما به خودم لرزیدم و کفتم : کجام ؟ چی شده ء؟
کنارم نشست و کفت " اروم باش ...اوردمت انبار ...
دستشو گرفتم و گفتم: مرد ؟اون مرده چی شد ؟
اشکهام میریخت و به جرئت میتونم بگمتو صورتم یخ میبست ...
رحمان دستی به ریشش کشید و گفت خدا کنه مرده باشه اون صورتت رو دید ...
اخه تو از کجا پیدات شد ...اگه اقات بفهمه قبل تو منو کشته ...
_ رحمان چیکار کنم من قاتل شدم ...به دستهام نگاه کردم و گفتم " با همین دستها کشتمش ...
رحمان سری تکون داد و گفت " همونجا ولشون کردیم راننده رو از بس زدیم نمیتونه تکون بخوره ..
اشک های رحمانم میریخت و گفت : مردم گرسته بودن مجبور بودم...
خونه اربابی از پلو و گوشت پره این ارد و گندم میتونه تا بهار شکم مردم رو سیر کنه ...
کو تا هوا خوب بشه و مردم یه لقمه نون پیدا کنن ...
رحمان تو سرش زد و گفت : خاک تو سر ما مردها ...
به اطراف نگاه کردم و گفتم : اینجا کجاست ،؟
رحمان اشکاشو ازم مخفی کرد و گفت : مرده شور خونه قبرستون ...
ازترس به خودمپیچیدم و گفتم: منو اوردید اینجا ؟
_ اره ارد و گندم رو اینجا گزاشتیم تا پیدا نکنن ...
_ رحمان خودتو بدبخت کردی منم بدبخت کردی ...
_ فقط دعا کن مرده باشه یا طعمه گرگ ها بشه ...
_ اون کی بود چقدر زور داشت همتون رو حریف بود ...
_ اگه تو نزده بودیش هممون رو کشته بود ...اولین بار بود میدیدمش ...اهل اینجا نیست راننده میگفت اون خودش ارد و گندم رو اورده تحویل بده...
این روزها جز ما سارق و دزد زیاد شده ....
_ من باید برم مادرم خونه شماست بفهمه منو زودتر از اونا کشتن ...
رحمان بهم خیره شد و گفت : مرجان مبادا با کسی حرفی بزنی ...
زبون به دهن بگیر و امروز رو فراموش کن ...
تو سرم زدم و گفتم : من بدبخت شدم...اونا پیدام میکنن ...
_ اون داشت میمرد تو رو دید درست و حسابی نتونست که ببینتت رو دهنت شال بود ...
به چشم هام اشاره کردم و گفتم : این لامصب رنگ روشن که تابلو ...
چشم هام ابی روشن بود و گاهی به توسی خیلی روشن میزد ...
از پدربزرگ خسیسم بهم ارث رسیده بود ....
💜💜💜💜💜