2777
2789

اسم رمانه یاتو مرجانی

💚خدا جونم حواست به منم هست؟؟؟....💚   انگاری وسط کوچه پس کوچه های کودکی جا موندیم وسط همون عروسکا وظروف پلاستیکی .جاموندیم ,نمیدونم چه مرگمون بود که هی میخواستیم بزرگ بشیم,روزگار زخم هایی به قلب ووجودمون زده که هیچ مرحمی ندارن ,نمیدونم ,تاکی قراره ارزوهای ماروبقیه زندگی کنن,خدایا دیگه خسته شدیم...

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

مامان تشت رخت و لباس و رو زمین گزاشت و گفت : مرد یه فکری کن ...اب نیست یه دست لباس تمیز نداریم تنمون کنیم فردا پس فردا سیاه زخم‌ میزنیم ...

اقام به برف روی زمین اشاره کرد و گفت : مگه من مقصرم که برف باریده ...پاییز برکت خداست ...کم‌ناشکری کن ...

مامان برف رو داخل پیت های حلبی پر میکرد ببره بزاره تو اتاق اب بشه و بتونه لباسهارو بشوره ...

اقام از اول هم مرد بی عرضه ای بیش نبود ..

زمین های کشاورزی ما ارثیه پدری ماررم بود که بهمون رسیده بود ...

اون خونه هم برای مادرم بود ...

مادزم وخاله هام دوازده دختر بودن و برادر نداشتن و برای همین ازثیه پدریشون بینشون تقسیم شد ...

تو ابادی ما رسم بود که فقط به پسر ارث برسه و دختر فقط همون جاهازش رو میتونست ار پدرش بگیره ...

خوششانسی مادرم و خاله هام بود که پدربزرگم پسر نداشت ...پدربزرکم مرد خسیس ولی ثروتمندی یود و بالاخره بعد مزگش ما از دارایی هاش استفاده کردیم ...

خودش که زنده بود حتی یه پلو به ما نمیداد ...

وقت هایی که میرفتیم خوتش انقدر سرمون داد و بیداد میکرد که مجبور میشدیم یه گوشه کز کنیم و صدامون در نیاد ...

من دومین دختر خونه امون بودم و بعد من چهارتا برادر بود ...

خواهرم خواستگاری نداشت و منم به پای اون داشتم میسوختم ...

اقام معتقد بود اگه من زودتر ازرواج کنم کسی دیگه اونو نمیگیره ...

فصل سرد و بی رحم پاییز بود و لی از یع زمستون هم سردتر و ترسناکتر ...

راه ها بسته شده بود و از مالیاتی که به خان داده بودیم چندتا کیسه ارد بخور و نمیر برامون باقی مونده بود ...

مامان برای عیادت زنعموم رفته بود تازه زایمان کرده بود و ما رو هم نبرد ...

موقع رفتن تو حیاط بود که داد زد مرجان ؟

انقدر بلند داد زد که دستپاجه پریدم و گفنم‌: چی شده ؟‌

_ برو از اکبر بقال تخم مرغ بگیر هیچی نداریم ناهار بپزیم‌...

چشمی گفتم و شال و کلاه کردم تا نزدیک بقالی رفتم ولی بسته بود ...

بین برف ها خرگوشی رو دیدم که میپرید ...

چقدر سفید و خوشگل بود ...دنبالش مثل بچه ها دویدم و حواسم نبود که کجا دارم میرم‌...

شال گردن روی دهنم بود و سوز سرما رو تو تنم حس میکروم‌...

پشت دیوارصدای اشنای پسر عموم بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

سرمو خم کردم‌یه وانت رو نگه داشته بودن و با چماق و قمه داشتن راننده اش رو تهدید میکردن که پیاده بشه ...

بخاطر گرسنگی مجبور بودن ...اون وانت میرفت خونه اربابی ...

راننده و شاگردش پیاده شدن ...

شاگردش یه پسر درشت هیکل بود و گفت : میفهمید دارید جه غلطی میکنید ؟‌

پسر عموم صورتشو پوشونده بود و گفت : مردم گرسته ان ...

_ اینا مال خونه اربابی میخوای گردنتو از تنت جدا کنن ...

_ دهنتو ببند بخواب رو زمین ...

راننده با التماس گفت : رحم‌کنید راه اصلی بسته بود مجبور بودیم از اینجا بیایم‌...

اونجا رو دور زدم تا نزدیگتر بشم و از پشت وانت جلوتر رفتم‌...

ناخواسته با هم درگیر شدن و اون پسر به راحتی داشت همه رو میزد ...

پسر عموم رو به زمین کوبید روی سینه اش افتاد و گفت " صورتت رو ببینم‌کافیه میشم فرشته مرگت ...

خدایا جیکار میتونستم لکتم‌ اونا بخاطر شکم‌گرسنه ما دزدی داشتن میکردن ...

اون لحظه چشمم به تخته سنگی افتاد که کنار جاده بود ...فقط برشداشتم و محکم از پشت تو سر اون پسر زدم‌...

انگار هندوانه ای قارج کنن صدای وحشتناکی داد و دستشو روی جای ضربه زد ...

خون از پشت سرش روی گردنش ریخت ...

راننده رو گرفته بودن و همه به من زول زده بودن ...

پسر عموم از زیرش بلند شد و به من چشم دوخت...

پسره به من خیره شد ...ازترس زبونم بند اومده بود ...

صورت راننده رو گرفته بودن که منو نبینه و من فقط با ترس گفتم‌" کشتمش ...

پسر عموم دست رو دهنش گزاشت که حرف نزن ...

پسره روی زمین افتاد و برف سفید پوشیده رو خونی کرد ...

از ترس خودمم‌ افتادم ...

روبروی صورتش روی زمین ...

تو چشم هاش یه حس بدی بود ...اون به من خیره بود و من به اون ...

دیگه چیزی نفهمیدم و انگار بیهوش شده بودم ...

با صدای پسر عموم که به صورتم سیلی زد بهوش اومدم‌...

_ مرجان بیدار شو

بهش نگاه کردم و دعا کردم کابوس تموم شده باشه..

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

کمک‌کرد نشستم تو یجای غریب بودم‌...از سرما به خودم لرزیدم و کفتم : کجام ؟ چی شده ء؟

کنارم نشست و کفت " اروم باش ...اوردمت انبار ...

دستشو گرفتم و گفتم‌: مرد ؟‌اون مرده چی شد ؟‌

اشکهام میریخت و به جرئت میتونم بگم‌تو صورتم یخ میبست ...

رحمان دستی به ریشش کشید و گفت خدا کنه مرده باشه اون صورتت رو دید ...

اخه تو از کجا پیدات شد ...اگه اقات بفهمه قبل تو منو کشته ...

_ رحمان چیکار کنم من قاتل شدم ...به دستهام نگاه کردم و گفتم " با همین دستها کشتمش ...

رحمان سری تکون داد و گفت " همونجا ولشون کردیم راننده رو از بس زدیم نمیتونه تکون بخوره ‌..

اشک های رحمانم میریخت و گفت : مردم گرسته بودن مجبور بودم‌...

خونه اربابی از پلو و گوشت پره این ارد و گندم میتونه تا بهار شکم مردم رو سیر کنه ...

کو تا هوا خوب بشه و مردم یه لقمه نون پیدا کنن ...

رحمان تو سرش زد و گفت : خاک تو سر ما مردها ...

به اطراف نگاه کردم و گفتم : اینجا کجاست ،‌؟‌

رحمان اشکاشو ازم مخفی کرد و گفت : مرده شور خونه قبرستون ...

ازترس به خودم‌پیچیدم و گفتم‌: منو اوردید اینجا ؟ 

_ اره ارد و گندم رو اینجا گزاشتیم تا پیدا نکنن ...

_ رحمان خودتو بدبخت کردی منم بدبخت کردی ...

_ فقط دعا کن مرده باشه یا طعمه گرگ ها بشه ...

_ اون کی بود چقدر زور داشت همتون رو حریف بود ...

_ اگه تو نزده بودیش هممون رو کشته بود ...اولین بار بود میدیدمش ...اهل اینجا نیست راننده میگفت اون خودش ارد و گندم رو اورده تحویل بده...

این روزها جز ما سارق و دزد زیاد شده ....

_ من باید برم مادرم خونه شماست بفهمه منو زودتر از اونا کشتن ...

رحمان بهم خیره شد و گفت : مرجان مبادا با کسی حرفی بزنی ...

زبون به دهن بگیر و امروز رو فراموش کن ...

تو سرم زدم و گفتم : من بدبخت شدم‌...اونا پیدام میکنن ...

_ اون داشت میمرد تو رو دید درست و حسابی نتونست که ببینتت رو دهنت شال بود ...

به چشم هام اشاره کردم و گفتم : این لامصب رنگ روشن که تابلو ...

چشم هام ابی روشن بود و گاهی به توسی خیلی روشن میزد ...

از پدربزرگ خسیسم بهم ارث رسیده بود ....

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

با گریه گفتم‌: گور به گور بشی ...مردک خسیس پدربزرگ بدرد نخور اخه این چه رنگ‌چشمی بود به من دادی ...

_ مرجان ناله نکن برو خونه انشالله خدا کمکمون میکنه ...

_ من فقط شونزده سالمه ...

رحمان کلافه فوتی کرو و گفت : اصلا تو رو شناخت من گردن میگیرم ...

_ خداکنه نمرده باشه ...

_ هرچی صلاحه همون میشه برو و اروم باش ...تو رو جون اقات تابلو بازی در نیار مارو تو بن بست نندازی ...

تو سرش زدم و گفتم : کاش میزاشتم میدید تو کی هستی و بعد میکشت ...

رحمان خندید و گفت " اصلا کی گفت به ما کمک‌کنی ...

همونطور که بلند میشدم با گریه گفتم : خاک تو سرم جرا اومدم جلو ...اون خرگوش منو اورد اونجا ..

اشکهامو پاک کردم و راه افتادم‌...همدست های رحمان بیرون ایستاده بودن ...تامنو دیدن دست به سینه شدن و گفتم : همتون خیر نبینید من رو بدبخت کردین ...

تا خونه هزارتا فکر به سرم زد ...

مگه ساعت چند بود که هوا داشت تاریک میشد ....

درب چوبی رو هل دادم حالا به مامان میگفتم کجا بودم‌...

مهربان خواهرم داشت از اشپزخونه بیرون میومد با دیدن من گفت : چندساعته کجایی ؟‌

زبونم بند اومده بود و گفتم‌: چی شده ؟‌

خندید و گفت : برام خواستگار اومده ...اقا و مامان رفتن خونه عزیز اونجا دارن صحبت میکنن ...

از ده بالا اومده ...

لبخند زدم خداروشکر کسی از نبودن من چیزی نفهمیده بود .‌.

مهربان گره روسری اش رو سفت کرد و گفت : خاله اقدس منو معرفی کرده گفت اسمش ممد اقاست ...

فقط اره ای گفتم و رفتم داخل ....

تتم یخ بسته بود دورم لحاف پیجیدم و به چراغ نفتی چسبیدم...

چشم های بی جون اون پسر از خاطرم نمیرفت ...

چه شونه های پهنی داشت ‌..هیکل ورزیده ای ...من چطور تونستم بکشمش ...

اشکهام‌میریخت ...

مهربان خوشحال اومد داخل و پشت سرهم حرف میزد و گفت " خیلی میگن اقاست اگه الان توافق کنن ...مامان گفت فردا عقدمون میکنن و اخر هفته میرم خونه خودم‌...

مادرش گفته دوتا اتاق بهمون میده ...ممد اقا زنش بچه دار نمیشه ...

با تعجب نگاهم کرد و ....

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

مهربان با تعجب نگاهم کرد و گفت " یوقت ایراد از خود ممد اقا نباشه و بگن منم ایراد دارم ....

اشکهام که دید نزدیک شد کنارم زانو زد و گفت : اخی از الان دلتنگ‌نبود منی ؟‌

با سر گفتم اره ...و اون خبر نداشت خواهرش تو جه منجلابی افتاده ...

بغلم گرفت و هنونطور که خودشم گریه میکرد کفت : میدونم سخته ولی خداروشکر یکی پیدا شد منو بگیره حالا توام شوهر میکنی ...

اهی کشیدم و گفتم : خوشبخت باشی ...

هوا کاملا تاریک بود و مهربان استرس داشت ...هیج کسی نمیومد که خبری بده ...

مامان برادرمو به پشتش بسته بود و اومد داخل اتاق ...بچه رو کنار چراغ گزاشت و گفت : امشب نمیریم خوبه ...

مهربان به مامان چشم دوخت ...

مامان ار پایین روسریش گره اش رو باز کرد و یه انگشترحلبی بیرون اورد و گفت : مبارکت باشه ...صیغه اتون رو خوندن محرم شدین صبح میان دنبالت ببرنت ...

مهربان از خجالت و خوشگلی گونه هاش سرخ شد ...

ولی من با تعجب گفتم : مگه ممد اقا رو دیده مهربان ؟‌

مانان اخمی کرد و گفت " چه دیدنی مگه اینجا فرنگ ...

فرداشب تو حجله میبیندش ...

صبح کله سحر خاله اقدس میاد اب گرم کرده میبردت حموم‌...اون موهای لامصبتو میزنه ...

به لای پای مهربان اشاره کرد و ادامه داد ..

خودشون برات لباس میارن ...

مادرش میگفت اگه زود بچه بیاری کلید انبار و همه جارو میده بهت ....دخترم اونا وضع مالیشون خوبه حداقل اینجا خونه این پدر بدرد نخورت گرسنگی نمیکشی ...

مامان گریه میکرد و گفت: اون پدرم منو به زور داد به اقات این چی داشت هیجی ...جونیم تو خونه مادرشوهرم رفت ....

این خونه حداقل شد برای خودم ...

تو مثل من سیاه بخت نیستی کافیه یدونه بزایی میزارنت رو سرشون ...

ممد اقا سنی نداره فکر نکنی پیره بیست و پنج سالشه ...پنج ساله زن گرفته ...

زنش از توام کوچیکتره ده ساله بوده دادنش به ممد الان پانزده سالشع ...

لبمو گزیدم و گفتم‌ : ده ساله ...

از یقه ام به سینه های خودم نگاه کردم و گفتم‌: من تازه در اوردم مگه دختر ده ساله داره ؟؟؟

مامان با متکا منو زد و گفت : بی حیا لنگه عمه هاتی ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

مامان با اخم‌گفت : لنگه عمه هات، بی حیایی تو ...

_ ‌ چرا عمه هام‌خاله اقدس و اون خاله ها نه ..

مامان از حرص دندون هاشو بهم فشرد و گفت " زلیل شده برو بیرون تو انقدر پرویی که اندازه نداره ...

مهربان خندید و گفت : مامان اقام کجاست ؟‌

_ نمیدونم والا عمو خیریت اومد دنبالش گفت نمیدونم‌تصادف شده چی شده رفتن اونجا ...اقاتو که میشناسی تو کار مردم دست بخیره برعکس برای زن و بچه هاش بی لیاقت ...

_ مامان خدا کنه ممد اقا اونطور نباشع ...

_ نیست مادر خیالت راحت ...خدا از پدرت یدونه افریده اونم سهم‌من بخت برگشته شد ...

با اخم‌گفتم‌" مامان ،نه که اقات خیلی دست و دلباز بود ...

_ گربه کوره همینایی که داریم از لطف اقام بوده ...

_ بعد مرگش رسید بهت اگه میدونست میخواد بمیره همه رو خیرات میکرد یا میداد به مسجد ‌‌..

مامان خودشم خندید و کفت : اره والا ...

مهربان به انگشترش نگاه کرد و گفت : دلم براتون تنگ میشه ...

مامان اشکهاشو پاک کرد و گفت ،د خوشبخت بشی مادر ...

نمیدونی نه خوشحالم نه ناراحت ...

مهربان مثل اسمش مهربون بود و پر از صفا ...

اون خیلی زحمت کش بود و برای رفتنش هممون دلمون میگرفت ...

صدای اقام بود که منو صدا میزد ...

مامان با حرص گفت " اومد منتطر بودم خبرشو بیارن ...برو ببین جه مرگشه ...

بیرون رفتم و گفتم‌: بلع اقا ؟‌

با عجله گقت : به مادرت بگو زخمی داریم ...اتاق بالا رو باز کنه ...

یه اتاق داشتیم که فقط عیدها توش مجمه های تخمه و میوه و شیریتی رو می اشتیم ...

به درب چشم دوختم‌ عمو خیری اون پسره رو گرفته بود و یه مرد دیگه اونسمتشو دونقره میاوردنش داخل ...

نمیتونستم نفس بکشم و داشتم خفه میشدم‌...

اقام صدام میزد و من خشکم زده بود ...اون همونی بود که من زده بودمش ...

نفس هام بالا نمیومد و عمو خیری دید و داد زد مرجان نترس ...نمرده زنده است ...سرش زخمی ...

ولی نتونستم و روی زمین افتادم‌...

اقام دو دستی تو سرش زد و گفت " خون دید پس افتاد ...

مهربان بیا بیرون این دختر قش کرد ...خیر سرم گفتم از همه دل دار تر تویی ....

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

مثل بید میلرزیدم جلوی چشم هام بردنش اتاق بالا ...

راننده رو هم دنبالش بردن ...اونم‌ انقدر کتک خورده بود که زخمی و بی حال بود ...

مامان با عجله کتری رو پر اب کرد روی اجاق گذاشت و رو به بابا گفت : مگه اینجا دوا خونست یا شفا خونه چرا اوردیش اینجا ؟‌

اقام اروم‌گفت " سر و وضعیشو ندیدی معلومه ادم حسابی ...خوبش کنیم اونم جبران میکنه ...

معلوم نیست دزدی شده تصادف شده ..

سگ گله خیری پیداشون کرده ...

خبر فرستادم رحمان بیاد اون زرنگه میتونه کمک کنه ...

_ نخیر فردا عروسی دارم میخوام دختر بفرستم بره این خونه رو مصیبت نکن ...

اگه بمیره صدتا صاحبش میاد ...

_ اون انگشتر تو دستش اندازه کل خونت پولشه ...زبونتو به دهن بگیر نمیخوای برای مهربان مجمه مجمه جاهاز بچینی ...

_ کو پولت اخه ؟‌

_ بهم‌مهلت بده ...اینا شانس ما هستن ...

اب دهنمو به زور قورت دادم ...پشت پنجره رفتم و نگاه کردم کنار بخاری گذاشته بودنش ...

عمو خیری سرشو بسته بود و دیگه خون نمیومد ..

اگه بیدار میشد و من یادش میومد ...اقام با دوتا دست هاش داشت منو بدبخت میکرد...

اشکهامو پاک کردم تا کسی نبینه و الکی خودمو محکم‌جلوه دادم‌...

عمو خیری منو دید و گفت " بیا داخل ...

پاهام میلرزید و رفتم ...زبونم بند اومده بود و عمو گفت : بیا جلوتر ازشون چشم برندار من برم دوا خونه یچیزی بیارم ...

_ بسته است عمو ..

_ شیشه اشو میشکنم‌...اینا نباید بمیرن ...اقات یجا عقلش کار کرد اگه سالم بمونن برای تشکر هوای مارو هم دارن ...

این راننده خونه اربابی من میشناسمش این ادمم هر کی هست بالاخره از اوناست ...

با سر گفتم‌ باشه ...

عمو بیرون رفت و من از دور نگاهش میکردم‌..پیراهن کرمیش از پشت خونی بود و خشک شده بود ...

اروم جلو رفتم‌...

به زور اب دهنمو قورت میدادم و نگاهش میکردم...

تکون نمیخورد ...خوشحال شدم که نمرده و انگار عذاب وجدانم خاموش شد ...

جرأت کردم خم شدم و اروم‌گفتم : خوبی ؟‌ زنده ای صدامو میشنوی ؟

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

صدام میلرزید و گفتم " زنده ای ؟ 

جوابی نداد ...

اقام اومد داخل و گفت " مرجان خوبی بابا ؟ 

_ اره اقا ...

_ بیا کمک‌کن یه قطره اب قند بریزیم دهنش ...

دستهام میلرزید و اقام گفت : نترس تو که از ده تا پسر دل دار تر بودی ...

_ زنده است اقا ؟‌

_ اره بابا جان نمرده ...

اگه تا صبح میموند یخ میبست و گرگ ها تیکه تیکه اش میکردن ...

رحمان هراسان درب رو باز کرد و اومد داخل ...

فقط نگاهای من بود که با اون مشترک بود ...

حرفی نمیزد و بابا گفت " بیا رحمان معلوم نیست چی به سرشون اومده ...برو ماشینشون رو ببر حیاط عزیز بزار اونجا ...

رحمان با لکنت گفت : زنده است ؟‌

من با چشم هام گفتم اره ..

اقام‌ لگن و دستمال خونی رو برداشت و بیرون رفت...

رحمان جلوتر اومد و اروم گفت : اینا رو چرا اوردن اینجا ؟‌

_ اقام‌اورده رحمان اگه اون منو بشناسه ..

بدبخت میشم‌ یکاری کن ...

_ چیزی نگو فکر نکنم تو رو بشناسه ...بیا کنار ببینم‌ ...

رحمان میترسید جلو بره و بدتر از من بود ...

عمو خیری دارو اورد و زخمشو تمیز بستن ...تو دهنش دارو ریختن و جاشو گرم کردن ...

مهربان‌استرس داشت که مبادا فردا همه چی بهم بریزه ...

اونشب هیج کسی پلک نزد و همه چشم انتظار صبح بودیم ...

دعا میکردن زنده بمونه .و نمیره ولی من دلم میخواست حداقل حافظه اشو از دست داده باشه ...

اقام و عمو خوابشون برده بود و منم خوابیده بودم‌...

با صدای سرفه از جا پریدم ...

با زور نفس میکشید و دستهاش رو سرس بود ...

از ترس سرمو چرخوندم تا چشم هامو نبینه ...

اقام‌هراسان بلند شد و گفت : خیری بهوش اومده ‌.‌.

عمو مثل برق گرفته ها بلند

شد و گفت : کی بهوش اومده ...

تازه متوجه بازوهاش شدم بزرگ‌ بودن...

اقام جلو رفت و گفت : اقا شما کی هستین چی به سرتون اومده ؟‌

راننده خیلی حال نداست و هنوز همونطور بی جون بودد...

از درد ابروهاشو جمع کرد و گفت : قبادم‌..

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اسمش قباد بود و اقام گفت : چی شده ؟.

قباد نمیتونست تعادل داشته باشه و گفت : راننده ام کجاست ؟‌

عمو به راننده اشاره کرد و گفت : اونجاست اونم خوب میشه ...

به من اشاره کرد بدو برو شفا خونه یه نفرو بیار به مادرتم بگو یچیزی بیاره قباد بخوره ...

تو چهارچوب در بودم که گفت " صبر کن ...

خدایا منو شناخت ...دیگه مرگمو میدیدم‌...

به سمتش نچرخیدم و گفت " ینفر رو بفرست خونه اربابی بگو قباد فرستاده ...

اقام گفت : ما خودمون کمکت میکنیم ..

_ نمیخواد بگو قباد خان اینجاست ماشینمو بیارن ...

چشم‌های اقام برق زد و گفت" ماشینتون ؟‌

عمو با عجله گفت" شما کی هستی ؟‌

قباد با مکث گفت : هرچی گفتم بگو چشم سوال نپرس ...

اقام اشاره کرد و گفت : بگو رحمان بره خونه اربابی...

قباد با صدای بلنو گفت : بگو زود بیان‌...

از ترس نچرخیدم و بیرون رفتم‌...دستمو رو قلبم گذاشتم‌ از بس تند تند میزد ...

مامان براشون صبحانه برد ...زنعمو تخم مرغ اورده بود و عزیز کره فرستاده بود ‌...

اقام و عمو بیرون اتاق مدام‌پچ‌پچ میکردن و نمبدونستن اون پسر کیه ...

رحمان اروم‌گفت : انگار بدبختر شدیم مرجان ...

_ چی شده باز رحمان نگو یکی دیگه رو زدید ...

_ قباد خان پسر ارباب ...

اسمون دور سرم میچرخید و به رحمان خیره بودم‌...

ارباب ...همون اربابی که به یه کیسه ارد رحم نمیکرد به مالیات رحم نمی‌کرد ...

من پسر اونو زده بودم اون پسر خان بود اون ارباب آینده بود ....

رحمان ترسیده بود و لاون ترس ما همه جا پیچیده بود ...

به اتاق بالا نگاه کردم‌...خودشو پشت پنجره کشونده بود و بیرون رو نگاه میکرد ...

نگاهمو ازش دزدیم و اب دهنمو به زور قورت دادم‌...

بدبختی اومده بود سراغ من و حتما منو میکشتن ...

اون یکم‌که حالش بهتر میشد منو می‌شناخت و حتما تلافی میکرد...

صدای مامان که گفت : برو کمک مهربان به خودم اومدم‌....

خاله اومده بود ببردش حموم ک منم باهاش رفتم و از اون برزخ فرار کردم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

میاید ی لحظه

sh_mn | 10 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   moeinipoor  |  12 ساعت پیش
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  12 ساعت پیش