امروز عصر برادرشوهرم تماس گرفت که بچه ها دلشون میخاد بیان خونتون گفتم قدم سر چشم بیارینشون. بنده خدا یک پلاستیک انواع تنقلات با بچه هاش فرستاد. این دو تا یکیشون پسر هفت ساله اس یکیش دختر ۱۲ ساله. پسرش خیلی شیطون هست ازون بچه هایی که فقط باید مواظب باشی جون سالم به در ببری کلا رفتارای خطرناک زیاد داره. با این حساب من کلی فضا رو شاد نگه داشتم همه جوره حواسم بهشون بود که بهشون خوش بگذره. همسرم از پسرش خوشش نمیاد از اول که اومدن این اخم و ناراحتی با برخوردهای عصبی که من همش جمع و جور میکردم. بعد رفت توی اتاق خوابید دخترمم برد پیشش. حالا دو تا بچه نشستن توی سالن بعد میزبان انقدر بی نزاکت. باز من با اینکه داشتم شام درست میکردم میرفتم کنارشون یا صداشون کردم به بهونه کمک بیان اشپزخونه. موقع شام که داد زد چرا نگفتی نوشیدنی نداریم سفره پهن شده غذا کشیده شده رفت سوپری لیموناد گرفت. منم رنگ به رنگ میشدم. بعد از شام گفتم یکم با بچه ها بازی کن به عشق عموشون اومدن اینجا. توپ اورد که بازی کنن یه دفعه نمیدونم چی شد که زانوی پسر برادرشوهرم خورد تو صورت همسرم خلاصه اینم داد و بیداد آی فکم در رفت. تقصیر تو شد اینم نتیجه بازی با این.پاشد رفت کیلینیک شبانه روزی دندونپزشکی و ازین حرفا . بعدم زنگ زده بود به برادرش که پسرت زانو زده به صورتم فکم در رفته. بنده خدا اومد دنبال بچه هاش. من رفتم پایین کلی زبون ریختم که چیزی نشده توی بازی بوده این طفلی از عمد نزده.این دو تا با ناراحتی از خونم رفتن بیرون و این خیلی برام سنگین تموم شد.دلشون شکست. ببخشید که طولانی شد.مادرشوهرم چند مدت پیش به من گفت انگار تو بچه منی و پسرم داماد ما، به جای اینکه پسرم عصای دستمون باشه تو شدی دختر ما. خیلی از رفتاراش با خانوادش همه ناراحتن. الانم سکوت کردم فقط