دوستان من با مادرشوهرم یه جا زندکی میکنم ولی خوردو خوراکمون جداست.توی این ۱۰سال زندکی مشترک از وقتی جهازمو چیدم اینجا کسی از خانواده شوهرم پاشو نذاشته خونه زندگی من.حتی اون اولش که وظیفه داشتن بیان و یه چای شیرینی بخورن هم نیومدن.منم از لج هیچوقت دعوت نکردمشون.
یک بار فقط مجبوری اومدن.مادرشون زیارت رفته بود اومده بودند عید دیدنی که دیر بود گفتم بمونن شام.دوسه بارم مجبوری مادرشوهر بخاطر مهمونام گفتم بیاد.یکاری کردن که دیگه خانواده خودمم نمیتونم دعوت کنم.مادرشوهرم اصلا دوست نداره اونا هم بیان.حالا تولد دخترمه..با نامزد داداشم رودربایستی دارم..نکنه بگه چرا تولد نگرفتی و ما رو و مامانت اینا رو دعوت نکردی؟!خوارشوهرمم یبار سرد گفت آره تولد دخترت نزدیکه دیگه ..بگیرین ما روهم دعوت کنید..منم گفتم شاید بگیرم.ولی اصلا دلم نمیخاد این سال آخر که اینجام مجبور بشن بیان.حالا بنظرتون چیکار کنم؟