من ۱۵ سالم بود که سنتی با شوهرم که اونموقع ۳۱بود ازدواج کردیم
از هفته اول دست بزناش شروع شد بچه بودم حالیم نمیشدکه به کسی بگم تکلیفمو مشخص کنه
عروسی کردیم شکاکیتش بدتر شد
اجازه هیییچ جا رفتن رو نداشتم حتی به برادرای خودش شک داشت هر وقت میرفتیم وقتی برمیگشتیم گریه امو در میاورد
همینطور اختلاف داشتیم یروز خوب ده روز دعوا تا بدون اینکه بهم بگه برا بارداری اقدام کرد و باردار شدم الان بچم ۶سالشه و از خیلی چیزا منعم خیلی چیزا که شاید برای بقیه خنده دار و مسخره باشه برا من آرزوئه
اینکه یبار دارم حرف میزنم نگاهم کنه
اینکه برم گواهینامه بگیرم
اینکه یروز با زنا بریم بیرون
اینکه بهم محبت کنه
مطمئنم طلاق هم نمیده منم شرایط طلاق ندارم نمیدونم چیکار کنم
پارونوئید داره به همه و همه کس مشکوکه