همشون جمع شدن و داشتن خیرات میدادن به منم دادن پخش کنم براشون ..توو یه اتاق دور یه قبر جمع شده بودن..بشدت محجبه بودن روسری هاشون تا بالای چشمشون پوشونده بود و فقط صورت معلوم بود ..
دیگه هی داشت این رفت و آمدها ادامه پیدا میکرد تا اینکه احساس ترس کردم و از خدا خواستم دیگه دنبالم نیان
و تموم شد