بابام یه بار تو سن ۱۹ سالگی ازدواج کرد و از زن اولش شش تا بچه داشت بعد ۲۰ سال که کوچکترینشون ۸ سالش بوده، همسرش فوت میکنه به خاطر سرطان.
بعد با مادر من ازدواج میکنه و سه تا بچه هم از مادر من داشته و بعد ۴۰ سال مادر منم فوت میکنه اونم بخاطر سرطان
بعد فوت مادرم سر ۴۰ روز هی میگفت برامن زن بگیرید و ما هی گفتیم صبر کن تا سال مادرم اما یکی جادوش انگار کرده بود و یه زن هرزه انداخت تو کاسه اش و با بدبختی پشیمونش کردیم و سر شش ماه یه زن خوب براش گرفتیم ،البته به قول گفتنی چون مارو به مرگ گرفت ما به تب راضی شدیم.
حالا از پدرم بدم میاد و دوسش ندارم دلم نمیخواد برم خونه اش.
حس میکنم اون مادرمو کشته.
اما همسرم همش میگه برو سر بزن ولی من میرم خونه پدرم و یه زن دیگه جای مادرم میبینم آتیش میگیرم نمیدونم چکار کنم.همش خاطرات مادرم که تو خونه کجا مینشست و چجوری با بچه هام بازی میکرد یادم میاد😭😭😭