من به شدت آدم احساساتی بودم
همیشه دوست داشتم زندگی پر از عشق و محبت داشته باشم
میگفتم زندگی بدون عشق مزه نداره
الان زندگی من از لحاظ عاشقی بی مزه ترین لحظات و داره میگذرونه
و از لحاظ گذشته تلخ ترین و زهرمار ترین روزهای زندگیمو
الان نمیدونم چی درسته چی غلط
مغزم هنگ کرده
هم ازش به شدت متنفرم طوری که میره بیرون آرزو میکنم ایکاش زنده بر نگرده
هم دوستش دارم وقتی میره بیرون دیر میکنه دلم شور میزنه
اما عشق و محبت سابق من و به هیچ عنوان و هیچ وقت تا زنده هست نمیتونه داشته باشه
تناقض خیلی خیلی عجیبیه
در حال حاضر فقط دارم عشق و احساساتمو که لبریزه سرکوب میکنم که مبادا باعث بشه خدایی نکرده زبونم لال به راه بد کشیده بشم و خیانت کنم
من آدم به شدت احساساتیمو و زندگی پر از عشق برام خیلی مهمه
بخاطر همون همیشه میگم ایکاش کسی بود و قدر این همه عشق و محبت و میدونست
ولی حالا که نمیدونه
فقط خدا هست
و خدا هست
و خدا هست
پشتم گرمه به خدا نه بنده خدا