یه دوستی داشتم یکی بهش قول ازدواج داد ۷سال به پای پسر موند تا درس پسر تموم شه بر سرکار دختر خیلی حمایتش کرد همه جوره بعد ۷سال پسر رفت سرکار شغل خوبی پیدا کرد نمی تونم بگم چه شغلی می ترسم لو برم شرایط مالی پسر عالی شد دوستم توی تکاپوی تدارکات ازدواجش بود که یهو خبر رسید پسر ازدواج داره می کنه دوستم خیلی از این خبر شوک شد زنگ زد به پسر .اونم خیلی راحت به دوستم گفت دیگه مزاحمم نشو دارم ازدواجمی کنم بازم باورش نشد تا بهش خبردادن فلان تالار عروسی عشقت رفت دورا دور خبر بگیره ببین واقعا حقیقت گفت بخاطر ابرو خانوادم ترسیدم برم جلو ابرو ریزی کنم خانوادش ادمای سرشناسی هستن الان این دوستم فکش فلج شد بخاطر غصه گریه های بیش از حدش هزیون میگه گاهی