گشنه بودیم اما گوشیامون شارژش تموم شده بود و شارژ همرامون نبود خودمونم جون نداشتیم پاشیم غذا درس کنیم نون ایناهم نبود تو خونه دیگه بیخیال غذا خوردن شدیم گفتیم بخوابیم
من هرده دیقه یه بار از درد بدن و سر و چشمم بیدار میشدم اخرشم از حالت تهوع نتونستم بخوابم نگو کرونا گرفتم پاشدیم رفتیم درمونگاه
حالا تیپ خودمو شوهرمو نگا...شوهرم با کت و شلوار و کفش دامادی 😂من شلوار خونگی چارخونه با پالتو پوست 😂کفش هم نداشتم کفش عروسیمم که نمیشد بپوشم دمپایی بنفش و پاره ی طبقه پایینو پوشیدم و رفتیم😂درکنار هم خییییلی جالب بودیم دکتر و نگهبان درمونگاهم با چشای گرد و خنده نگامون میکردن😂خلاصه سرم و امپول و اینا زدیم و برگشتیم تو راه دیدیم یه جیگرکی کنار خیابون داره کم کم جم میکنه بره گفتیم جیگر داری گف اره دوتا سیخ گرفتیم با اون تیپ و قیافه نشستیم کنار خیابون رو جدول خوردیم انقددددد چسبید انقدددد چسبید
دیگه برگشتیم خونه و لالا و این شد شب عروسی ما .. از متفاوت ترین و شیرین ترین خاطره های شب عروسی😊درسته که اونموقه درد داشتم ناراحت بودم دوس داشتم مث همه یه شب رومانتیک داشته باشم اما الان اون روزا رو یاد میکنیم و کلی میخندیم 😍خدا خوشبختی و زندگی خوب و خاطرات خوشو نصیب همه بکنه💖