همسر من ی مرد زور گو و عصبیه. به همه چی گیر میده دائم در حال غر زدنه. کلا آدم بی منطقیه. راستش خیلی هم به بچمون گیر میده و غر میزنم بهش . بچم دیگه اعتماد به نفس نداره. این مرد هم من و هم پسرمونو افسرده کرده . من بارها خواستم برم خونه جدا بگیرم اما پسرم نذاشت و هی دلتنگی باباشو کرد . دیشب باز دوباره سر یرلیوان که از دست بچه افتاد ی دعوایی راه انداخت هی بهش گفت خاک تو سرت بی عرضه مگه کوری بلد نیستی هیچ کاری انجام بدی و ... پسرم بیچاره خشکش زده بود. گفتم حالا مگه چی شد ی لیوان بود دیگه خلاصه کلی تولید به من که تو بچه رو بی تربیت بار میاری و .... آخرشم کلی آرزوی مرگمونو کرد! من دست پسرمو گرفتم بردمش بیرون تا جو آروم بشه پسرم ی نامه نوشته بود واسه باباش و ابراز علاقه کرده بود ما چند ساعتی بیرون بودیم اما دریغ از ی زنگ یا پیام. وقتی برگشتیم خونه دیدیم بلند شده شامشو خورده و گرفته خوابیده! حتی نامه پسرمم پرت کرده بود گوشه اتاق!