ناگفته نماند پدرش قبلا دعا نویس بوده من خبر نداشتم
فوت کرده بود کتاباشو مادرش قایم کرده بود
همون سال 97 کتابها رو پیدا میکنه میاره تو خونه هر چی مادرش گفت پدرت گفته این کتابها رو به هیچ وجه پست پسرها نندازی پس نمیداد
بعد اون زندگیم داغون شد
حتی یکی از زنهایی که باهاش ارتباط داشت همون موقع ها گفت شوهرت با کتاب دعا ها سعی داره دعا و اینکارا کنه 😐
یک ماه پیش بعد دعوای اساسی سر همین جادو جادوگر که به منو مامانم گفت گفتم به شرطی برمیگردم کتابت رو ببری از خونه
که مادرش زنگ زد گفت ازش تحویل گرفتم برو سر زندگیت ان شاالله هر چی دعوا بوده بخاطر همینا بوده
برگشتم گفتم دفعه دیگه اسم جادو بیاری نمیگم نکردم
میگم کردم دستم درد نکنه تا آنقدر حرص بخوری ...