دبیرستان بودم یه روز فرصت نشد لقمه ام رو بخورم رفتم ته کلاس زیر میز شروع کردم به خوردن ؛بچه ها برای خنده به خانممون اشاره کرده بودن که من در حال خوردنم؛چشمتون روز بد نبینه دیدم معلممون بالای سرم وایساده داره با خشم نگام میکنه منم هول شدم نمیدونستم چیکار کنم یکدفعه لقمه ام رو بهشون تعارف کردم گفتم خانم بفرمایید ؛دیدم خنده شون گرفت گفت نوش جون تو ؛من میل ندارم ؛خلاصه کلاس رفت روی هوا ؛بعد از اون خودم معلم شدم و هیچ وقت هیچ دانش اموزی رو اگر یواشکی خوراکی می خورد توی کلاس توبیخ نکردم فقط به طور غیر مستقیم قوانین کلاس رو متذکر میشدم .حالا شما تعریف کنید.
ایران من ای جان من ای باور و ایمان منآزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن!!اکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکن… حرف از هیاهو کم بزن،ازآشتیها دم بزن…از دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکنخود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندانتو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن…بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکشزیبا و زشتش پای توست تقدیر را باور نکن…تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی!!از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید…پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن ایران من ای جان من ای باورو ایمان من گر رو به ظلمت میروی من میدهم این جانو تن ای ساربان آهسته ران من میهنم غم دیده است…غم را نمیفهمد کسی جز راوی عاشق پرست!❤❤
اول دبیرستان بودم سر کلاس صدا این ماشین ها که زباله میبرن میومد یه دفعه سر کلاس زبان فارسی اسم دوستم قنبری بود بهش گفتم قنبری آماده باش اومده ببردت معلم از کلاس پرتم کرد بیرون 🥴😂
زندگی بزرگترین شوخیه خداست💚💚💚 که ما زیاد جدیش گرفتیم 💜💜💜
بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.
معلم شیمیمون عاشق خودشیرینای کلاس بود هی باهاشون تو کلاس حرف میزد منو رفیق فابم بهم نگاه کردیم رفیقم گف معلممونم عین همکلاسیامون خله بعد یهو معلممون صدامون زد گفت شیطونا بهم نگاه عاشقانه میکنیدا😑 بعد رفیقم زد ب شونم گف دیدی ثابت شد
اون موقع ها گوشی بردن ممنوع بود یکی از بچه ها گوشی آورده بود یکی رفته بود لوش داده بود فلان کلاس گوشی آوردن منم همون روز نامه پسر خاله ام که حالا همسرم هست تو کیفم بود دیدم معاون اومد گفت میخوام کیف ها بگردم من رنگم پرید معاون گفت فلانی چیه رنگت پرید گوشی داری گفتم نه خانم گوشی کجا بود یعنی مردم وزنده شدم چقدر ما بدبخت بودیم اون موقع ها الان تو مدرسه چیکار که نمیکنند
زندگی بزرگترین شوخیه خداست💚💚💚 که ما زیاد جدیش گرفتیم 💜💜💜