دلم تنگه...
دل تنگه روزایی که قدرشو نمیدونستیم
روزایی که میرفتم توی کوچه دوچرخه بازی صدای مامانمو میخوام که صدام کنه از پنجره بیا شاااام بیاتو شب شد!!
دلم میخواد برم حموم موهامو بشورم و باباجونم از سر کار بیاد برم سرمو بگیرم جلوی بینی ایش و بگم بوو کن ببین بوی خوب میده موهام اونم سرمو بوس کنه دست بکشه ب موهامو بگه به به...
دلم حاج بابامو میخواد بابا بزرگ مهربونم که بره مکه و خونه ویلایی شو به ما بسپاره و با خواهرم اتیش بسوزونیم و کیف کنیم...شلوغی و مهمون بازی بعد از زیارتشونو میخوام!!
دلم تنگه برای بحث کردن با مامانم واسه کل کل با بابام
واسه پچ پچ با خواهرم و غر زدنای مامانم که بگه چی میگید ب منم بگیییید خوب!!
دلم دغدغه های بچگیمو میخواد که چجوری بابامو راضی کنم برام گوشی بخره چجوری بهش بگم بهم پول بده برم با دوستم بیرون...
چرا چرا لذت نبردم از تک تک روزای قشنگ خونه ی پدری
افسوس و صد افسوس که نمیشه برگردم نزدیک ۳۰ سالمه و ناراحتم که چیزی نشدم و عمرو جوونیم هدر رفت...
حال منو مادری درک میکنه که محکوم به زندگی در کنار همسرشه و اجازه ی دیدن خونوادشو نداره و ماه هاس فقط قایمکی با تلفن صداشونو میشنوه...
اگه الان پیش مامان باباتی اگه پیش خونوادت امشب شام خوردی میخوام بهت تبریک بگم عزیزم تو خیلی خوشبختی کاش منم میتونستم یبار دیگه برم پیششون و صدای خندمون کوچه رو برداره...