دارم وارد سیزده سال عاشقی با تومیشم
سیزده سال عشق
سیزده سال حسرت
سیزده سال غم مادرانه
سیزده سال اشک
سیزده سال باهم شب تا صبح بیداری
سیزده سال باهم درد و مریضی رو تحمل کردن
سیزده سال که هم خداروشکر میکنم بابت نفس کشیدنت وبودنت
وهم گاهی گله وگریه که چرا تو مشکل دار شدی
ولی اخر گریه ام لبخند تو همه چی رو ازیادم میبره
همه وجودم همه کس وکارم
امروز اول دی چندساله از اول دی تا بیست ونه دی هی فکرو خیال ویادآوری اشک تو چشام میاره
دلم خیلی گرفته انگار امروز غروب جمعه است.....