من خواب دیدم داشتم تو مسیر خونه پدرشوهرم میرفتم رسیدم ب دوتا درخت خرمالو ک مال شهید سلیمانی بودن،یهو شهید سلیمانی ک داشت کار میکرد اومد جلو بهش گفتم میشه خرمالو بچینم برا اینا(دوتا بچه ک اصلا یادم نیست کی بودن همرام بودن)کفت این درخت ک کاله از اون یکی بچین،خرمالوها خیلی رسیده بودن ،یهو شهید سلیمانی اومد دستمو گرفت بهش گفتم من بچم پسره!؟گفت ایشالا ک سالم باسه باخنده ،دو بار سه بار تکرار کردم سوالمو همین جوابمو باخنده داد،تو خواب میگفتم وااا شهید سلیمانی ک انقد مذهبیه چرا دست منه نامحرمو گرفت داشتم ب بابام تعریف میکردم،اومدم جلوتر ی چندتا آقا میخاستن باتیر کبک شکارکنن اسلحه رو کرفتم باهاشون دعواکردم ،بهشون گفتم تیر اینو دربیار من بلد نیستم اسلحه رو باز کردن ی تیر توش بود ک میخاستن در بیارن بدن ب من، برف سنگین و سفید و دست نخورده ای نشسته بود روزمین یهو ی دسته کبک ک برف روشون بود کلا سفید بودن پریدن از زیربرفا،من راهو ادامه دادم جلو خونه پدرشوهرم حدود ده تا اینا درخت هلو بود پر از میوه بودن عین نقاشیاهلوها قرمز و خوشکل بودن ک مادرم و مادرشوهرم داشتن میچیدنشون،دیگ من رفتم داخل خونه میخاستم برم کیفمو بردارم آرایش کنم ک جاریم اینا اومدن جلوشون بدون آرایش نباشم😵💫😵💫بنظرتون تعبیراین فیلم سینمایی چیه؟😂😂😂