2777
2789
عنوان

داستان زندگی من که مثل رمان میمونه

| مشاهده متن کامل بحث + 24950 بازدید | 111 پست
من  فرزند اول یه خانواده هشت نفره ام مادرم تک دختر با چندین بردار وپدرم تک پسر با یه خواهر بود ...

خب🥺

یک روز رسد غمی به اندازه‌ی کوه  یک روز رسد نشاط اندازه‌ی دشت  افسانه‌ی زندگی همین است عزیز  در سایه‌ی کوه باید از دشت گذشت!  "مجتبی کاشانی"
نمیگم دروغ میگی ولی چطور تو دوسالت بود و سه تا بچه دیکه هم بعد از تو بدنیا اومدن 

میگه دو سالم بود داییم نگهم میداشت مامانم بابامو طلاق داده بود بعدش که دوباره مامان و باباش باهم ازدواج میکنن اون بچه ها دنیا میان

یک روز رسد غمی به اندازه‌ی کوه  یک روز رسد نشاط اندازه‌ی دشت  افسانه‌ی زندگی همین است عزیز  در سایه‌ی کوه باید از دشت گذشت!  "مجتبی کاشانی"

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

شایدم دلش میسوخت همیشه میگفت اگه من ولش کنم برادراش حتما میکشنش یا آواره میشه کلی مادرموتو بیمارستان بستری میکرد سالی چند بار تا میوردش خونه  یه مدت آروم بود دوباره شروع میکرد اون سال که کلاس پنجم بودم پاییز داشت خواهرم دنیا میومد بابام مادرمو برد بیمارستان منو دوتا خواهرام موندیم خونه غروب که شد هم چیزی نداشتیم تو خونه بخوریم هم چون برق واینا نداشتیم ودر حیاط اینا من خیلی میترسیدم  در  اتاق رو قفل کردم وخواهراموبرداشتم رفتیم خونه یکی از آشناها ولی زنش را نداد مارو گفت برید اگه شوهرم بیاد ببینه منو میزنه شما رو هم بیرون میکنه  ناچار برگشتیم خونه فانوس رو روشن کردمو وسفره رو آوردم پایین توش چند تکه نون خشک بود  دادم  بچه ها خوردن وآب دادم بهشون وبا  هزار ترس ولرز بردمشون دستشویی آخه خونمون دور وبرش بیابون بود یعنی چند تا همسایه بودن ولی چند تکه بینمون زمین خالی بودودر هم نداشت اون شب داشت بارون میومدم ومیکوبید به در وپنجره بچه ها رو خوابوندم  وخدم یه پتو کشیدم رومو نشستم وفقط چشمم به پنجره بود خدا شاهده از ترس داشتم سکته میکردم صدای بارون ورعد وبرق وتاریکی وتنهایی آخه من همش یازده سالم بود همون جوری نشسته خوابم  برده بود که یدفعه یکی زد به شیشه خوابالو پریدم گریه کردم که صدای بابام اومد گفت نترس بابا جان باز کن درو که باز کردم از شدت ذوق داشتم سکته میکردم بابام بود سرتا پا خیس یه عالمه تو دستش وسیله بود کلی بغلم کرد وبوسم کرد گفت بابا جان شام خوردی گفتم نه  از صدامون بچه ها هم بیدارش ن دیدم بابام یه قابله کوک در آمرد گذاشت رو گاز گرم شد بمیرم براش مادرمو که گذاشته بود بیمارستان رفته بود کارگری غذاشونخورده بود آورده بود واسه ما گرم کرد با نونی که آورده بود داد ما خوردیم کفتم باباتو نمیخوری گفت  نه من غذا خوردم  ولی دردش به جونم نخورده بود  کفت یه چی آوردم که خیلی قشنگه یه رادیو قرمز کهنه باطری خور درآورد رفته بود خونه یکی واسه کار صاحبخونه میخواسته بندازه دور داده بود به بابام باطری هاشو جا انداخت وروشن کرد ای خدا که ما چقدر خوشحال شدیم واون شب گذشت مامانم پنج روز بیمارستان بود چون بابام پول نداشت مرخصش کنه تا تونست پول رو جور کنه اون پنج روز من که کلاس پنجم بودم وخواهرم کلاس اول میرفتیم مدرسه اون یکی هم پنج سالش بود با خودم میبردمش سر کلاس بعضی وقتا هم میرفت پیش مستخدم مدرسمون که یه خانم میانسال بود وتو آبدارخونه مینشست معلم ومدیر شرایط منو میدونستن وهیچی نمیگفتن ای خدا چه روزایی رو گذروندم مادرم اومد خونه یه دختر ناز تپل با یه عالمه موی مشکی که من هنوزم عاشقشم ماادرم  چند وقت خوب بودد ولی دوباره حالش بدو بدتر شد تا جایی که مجبور شدیم اون خونه نصفه رو فروختیم رفتیم روستای مادری تو یه خونه مستاجر شدیم اون خونه دوتا اتاق سالم داشت و دوتا اتاق ته حیاط که  سقفش ریخته بود وتوش پر وسیله های قدیمی وکتاب بود من کل روزارو تو اون اتاق خرابه میگذروندم کلی کتاب  ودفترچه خاطرات عاشق اون اتاق خرابه ها بودم چندتا صندوق قدیمی که وسیله های توش کلی واسه من  جذابیت داشت دیگه شده بودم یه  خونه دار صبحا قبل اینکه مدرسه برم حیاط وابپاشی وجارو میکردم ومیرفتم مدرسه مامانم یهتر بود میومدم هم به بچه ها میرسیدم لباس میشستم کهنه بچه میشستم غذا میپختم جارو وتمیز کاری تا شب که درس میخوندم مامانم هم خوب بود وقالی میبافت اول راهنمایی بودم که مادر بزرگم به رحمت خدا رفت مامان مریضم تنها که بود تنها ترم شد باز حالش بد شد باز دکتر ودارو تا آروم بشه  تا دوباره بابام یه زمین خرید وکم کم یه خونه کوچولو درست کرد وخواهر

عزیزم خیلی ناراحت شدم تبریک میگم بهت ک انقدر قوی هستی ولی برات خوشحالم ک گفتی الان اوضاعم خوبه  

باز باران با ترانه   با گوهر های فراوان.  می خورد بر بام خانه  یادم آرد روز باران  گردش یک روز دیرین   خوب و شیرین   توی جنگل های گیلان   کودکی ده ساله بودم   نرم و نازک   چست و چابک   با دو پای کودکانه   می دویدم همچو آهو   می پریدم از سر جو   دور میگشتم ز خانه   می شنیدم از پرنده   از لب باد وزنده   داستان های نهانی   راز های زندگانی   برق چون شمشیر بران   پاره میکرد ابر ها را   تندر دیوانه غران   مشت میزد ابر ها را   جنگل از باد گریزان   چرخ ها میزد چو دریا   دانه های گرد باران   پهن میگشتند هرجا   بس گوارا بود باران   به چه زیبا بود باران   می شنیدم اندر این گوهر فشانی   رازهای جاودانی   بشنو از من کودک من   پیش چشم مرد فردا   زندگانی خواه تیره خواه روشن   هست زیبا   هست زیبا   هست زیبا

وخواهر آخری هم دنیا اومد مامانم بعضی وقتا خوب بود بعضی وقتا حالش بد بابام هم هی تو این شهر واون شهر دکتر میبردش خدا روشکر وضع مالیمون بهتر شده بود خونمون آب وبرق وگاز همه چی داشت اون موقع همه میرفتن حموم روستا ولی چون واسه من سخت بود دخترا رو ببرم بابام کم کم تو خونه حموم درست کرد همون فامیل که از ما فراری بودن چسبیدن بهمون چون بابام تا اونجا که میتونست خرجمون میکرد کم کم تلویزیون رنگی ویخچال چندتا فرشو بابام باقسط خرید جوری بود که چهار صبح میرفت سر کار هشت شب میومد خوب بود تا اینکه دوباره مادرم شروع کرد علاوه برهمسایه وبقیه مابچه هارو کتک میزد اونم زیاد مخصوصا منو اون موقع شانزده وهفده ساله  بودم  دوم سوم دبیرستان ولی درسخون دیگه کتکای مادرم خیلی اذیتم میکرد واقعا عذاب میکشیدم نسبت به من بدبین شده بود یکسره فحشای رکیک وکتک ولی بابام عاشقم بود هرچی میخواستم میخرید آخه همه کارای خونه به عهده من بود دخترا هم کم کم بزرگ شدن  بابام کتاب کنکور واینا خرید

بابام کتاب کنکور واینا خرید ولی من هرچی میخوندم انگار تو ذهنم پهن بود نمیفهمیدم خونمون روستا بود ومن هر روز یک ساعت صبح  ویک ساعت بعد از ظهر پیاده می فتم که شهر کناریمون برم دبیرستان  چون منطقه محروم بود اون سال که من پیش دانشگاهیم تموم شد آموزش وپروش یه طرحی گذاشت به مدت چهار ماه مدرسه شبانه روزی با کلاس کنکور همه چی بابا منو برد ثبت نام کرد ولی من هر چقدر میخوندم نمیفهمیدم نمیدونم شاید دیگه نمیتونستم  دیگه انگار کم آورده بودم دوسال کنکور وهر سال بدتر از سال قبل دوباره دعواهای مادرمو وجنگ ودوباره ول کردن خونه و آوارگی تو شهر دیگه خدایا دیگه کم آورده بودم بس بود دیگع رفتیم یه شهر دیگه دوباره بدبختی دوباره نداری آخه اونجا کسی پدرمو نمیشناخت  بابام رفت نون خشکی منم طاقت نیوردم تو خونه بمونم رفتم یه کارخونه واسه کار گری ولی مگه میشد یه مدت بودی بعدش مینداختن بیرون دوباره میگشتم یه جای دیگه  رو پیدا میکردم خواهر دومی ترک تحصیل کرد تا دوم دبیرستان خوند اونم میرفت یه کارگاه کوچک وسومی هم دیپلم میگرفت اونم نیم وقت میرفت پیش اون ولی حقوقمون خیلی کم بود واقعا سخت بود یادمه اولین حقوقموگرفتم رفتم برا خواهرام خرید کرم واسه خونه خرید کردم چقدر طفلی ها خوشحال بودن ولی باز مادرم بدتر وبدتر بود تا یه وقت فهمیدیم دوباره حامله اس بابام

بابام جنگ ودعوا که نمیخوام وفهمیدیم این پسره وای خدا چقدر ذوق زده بودیم  دنیا که اومد شد همه زندگی ما الهی دورش بگردم هنوزم همه خواهرا عاشقشیم داداشم چند ماهه بود که باز مریضی مامانم شدت گرفت جوری که ما ها رو به بدترین شکل میزد بازم هر روز دعوا واعصاب خردی ومن کار بیرون وخستگی و خواهر دومی طفلک سرکار نرفت موند خونه وکار خونه با اون بود حالا اون بیشتر از همه کتک میخورد الهی بمیرم براش همیشه سر وروش  زخم بود  تا یه روز من سر کار بودم واز دیشب خونمون دعوا بود وحالم خوب نبود دم ظهر مرخصی گرفتم ورفتم یه امامزاده که همیشه دلم میگرفت میرفتم ولی ایندفعه داخل نرفتم نشستم تو حیاط خیلی دلم گرفته بود اونقدر که همش چشام پر اشک میشد تو حال وهوای خودم بودم که یکی پرسید خانم ساعت چنده ومن بدون اینکه نگاش کنم گفتم

نمیدونم واقعا چی بود شما بگو تسخیر من میگم تقدیر

ادامه رو بگو

یک روز رسد غمی به اندازه‌ی کوه  یک روز رسد نشاط اندازه‌ی دشت  افسانه‌ی زندگی همین است عزیز  در سایه‌ی کوه باید از دشت گذشت!  "مجتبی کاشانی"

بدون اینکه نگاش کنم گفتم ندارم  ولی  این پسر همون جا نشست وزل زد تو صورت من دیدم اعصابم خیلی داغونه راه افتادم برم بیرون که اون هم بلند شد تا آخرین ایستگاه اتوبوس پا به پای من اومد راستش منم خسته شده بودم از زندگیم از تنهایی و اینا ایستگاه آخر شمارشو داد بهم منم چند روز داشتم و همش بهش فکر میکرم یه پسر با قد متوسط یه کوچولو تپل با دندونای خیلی سفید وبا چشمای رنگی کلا خوش قیافه بود بعد چند روز.به تنها دوستی که داشتم گفتم اونم گفت بیا زنگ بزنیم واین زنگ زدن شد آشنایی وعاشقی من کلا سه ماه باهم حرف زدیم همش هم با تلفن بود فقط هم بعد اونروز دوبار همو دیدیم ولی نن هم دل بستش شدم هم خواستم از خونه پدری برم دیگه خسته بودم و داغون  دیگه نمیتونستم خونه رو تحمل کنم روزی 16ساعتسر کار بودم خونه هم که میومدیم دعوا کتکاری ولی از یه طرف هم دلم واسه خواهرا وداداشم میسوخت همش عذاب وجدان داشتم و چه کنم  چه کنم  بعد سه ماه گفت میخوام بیام خواستگاری من همه شرایط زندگیمو گفته بودم بهش گفت عیب نداره من دوستت دارم یه سال از من کوچکتر بود خانوادش هم ی خانواده معمولی  ولی مادرش راضی نمیشد میگفت نه دختر خواهرم  از یه طرف هم من چون کلا به صورتم دست نزده بودم قیافم معمولی رو به پایین بود آخه انقدر بدبختی وبیچارگی داشتم که اصلا وقت شو نداشتم بعد من با این وضع هم که بودم مادرم کلی فحش میداد که تو چه میکنی وای به اینکه از تین کارا هم میکردم مادرش که منو دید گفت زشته وبدتر گفت نه ولی پسرش کوتاه نیومد وگفت پاک ترین دختری که تو عمرم دیدم اینه ومن میخوامش  وبازور خانوادشو آورد خواستگاری ومادرش از همون روز اول با من بد بود موقع عقد که اصلاح کردم  به کل قیافم عوض شد آخه صورت من خیلی پر موبود چشمای مشکی خیلی درشت وابروهای مشکی پر وخوش حالت اندام ظریف وقد متوسط اونقدر  عوض شدم که حتی همکارها هم سر کارمنو نشناختن یه آرایش ملایم هم میکردم خیلی تو چشم بودم  همسرم  کلا بیست ویک سالش بود بیکار بود آخه فقط چند ماه بود که سربازیشو تموم کرده بود مادرش کلا خیلی از من بدش میومد کلا محل نمیذاشت اصلا منو حساب نمیکرد واسم هیچ خریدی نکرد فقط یه انگشتر نشون  وتو نامزدی هم همسرم خودش یه دست لباس خونه و جفت  کفش خرید با یه ساعت ازیه طرف تیکه انداختنای مادرش از یه طرف مریضی مادرم که روز به روز بدتر میشد وحالا نسبت به من هم تنفر پیدا کرده بود وهر روز کتکم میزد وپیش همه فحش میداد واز یه طرف هم من دیگه واقعا خسته شده بودم عذاب میکشیدم وهر روز با مامانم کتکاری داشتیم خیلی وحشتناک بود ولی بابام دستش خالی بود نمیتونست جهاز بده با مادرم که دعوامون میشد همسرم منو میبرد خونشون ومادرش هی تکه بارم میکرد دوتومن وام از

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز