2777
2789
عنوان

داستان زندگی من که مثل رمان میمونه

| مشاهده متن کامل بحث + 24949 بازدید | 111 پست

دوتومن وام از دواجمون بود پدر شوهرم ضامن شد گرفتیم بابام مادرش گفت چون خودمون ضامن شدیم به بابات نمیدیم اون وسیله هایی هم که قرار بود بگیریم نمیگیریم  اگه پول وام رو میخواید باید قسطش رو خودتون بدید خدا شاهده منو همسرم هر کدوم بایه دست لباس اومدیم سر زندگی وقتی دیدیم اینجوریه همسرم پول رو از مادرش گرفت وباهم رفتیم وسیله خریدیم یخچال تلویزیون فرش جارو برقی اجاق گاز وسماور لحاف  قابلمه وچینی چندتا دیگه وسیله یکی از همکارای پدر شوهرم که آشنا داشت ما رو برد معرفی کرد وسیله قسطی خریدیم بوفه میز تلویزیون درآور یه سرویس طلای کوچک با یه حلقه واسه من همسرم کفت من نمیخام با دو دست لباس خونه ویکم لوازم آرایشی واسه من کلا شد سه میلیون ودویست که یک وهشتصد نقد دادیم یک وچهر صد هم قسط دویست هم نگه داشتیم یه سفر سه روزه رفتیم مشهد اومدیم سر زندگیمون یه اتاق دوازده متری با یه راهرو دومتری که کرده بودمش آشپزخونه با سرویس همه هم باهامون قهر اون موقع واسه اون خونه چهارصد پول پیش با بیست وپنج تومن کرایه داده بودیم  ولی عاشقش بودم یادمه اولین غذایی که از سر کار اومدنی براش درست کرده بودم ماکارونی بود تازه میرفت جوشکاری ساختمون اونم روز مزد دوسال گذشت همسرم فوق العاده مهربون بود اون موقع بعد دوسال که باردارشدم وپسر بود ودستمون خیلی خالی خانواده هامون باهامون بعد چند ماه آشتی کرده بودن ولی چه انتظاری میشد داشت  منی که باردار بودم وهر چی هوس میکردم نمیتونستم بخورم  ویارم گوجه سبز بود یه بار بابام دو کیلو واسم خریده بود همه رو یه جا خوردم خونه هیچی نمیشد بعضی روزا کلا چیزی نمیخوردم وفقط میخوابیدم مگه اینکه میرفتم خونه مادرم اون موقع ها باز بیماری مادرم شدتش کم شده بود بمیرم براش با اون حالش ذوق نوه داشتای خدا وقتی یادم میفته میگم مگه میشه من اینهمه سختی رو گذروندم آخرای بارداری  از اون خونه رفتیم یه خونه مستقل که حیاط دار وبزرگ بود وقتی پسرم به دنیا اومد کم کم رفتار شوهرم عوض شد عصبی وپرخاشگر وبد اخلاق شده بود کلا پسرم سیزده روزه بود که منو به شدت کتک زد جوری که کل سر وصورتم داغون شد واون شروع کتک های هر روزه همسرم بود زود میرفت دیر میومد بد اخلاق وعصبی  وهر روز منو در حد مرگ کتک میزد تا یه روز گوشیش زنگ خورد ومن برداشتم دیدم صدای زن بود وفهمیدم افتاده دنبال زنا خیانت پشت خیانت رو میشد وبعد هر کدوم یه جنگ اساسی ویک کتک در حد مرگ تا یه روز فهمیدم با یکی که حتی گوشه ناخن منم نمیشد بهم خیانت کرده اون روز دیگه تموم شدم پسرم دوسالش بود گذاشتم پیش خواهر شوهرم اومدم خونه  وهرچی قرص خواب بود همه رو یه جا خوردم فکر کنم سی تا دیگه بریده بودم خسته بودم فقط دلم مرگ میخواست اونقدر خسته بودم که حتی به فکر جگر گوشم هم نبودم قرص ها رو که خوردم  یه دل سیر گریه کردمو وخوابم برد خواهرش بهش زنگ زده بود که بچه اینجاست ومادرش چند ساعته رفته وخبری نیست وهرچی زنگ میزنم برنمیداره که این نگران شده بود واومده بود خونه وقرصا واینا فهمیده بود که چکار کردم که برده بود بیمارستان اصلا متوجه نشده بودم فقط چند بار که شلنگ داخل بینی ودهنم میکردن بیدارشدم سه روز بستری شدم  اومدم خونه چند

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

بگو عزیزم, بگو

باز باران با ترانه   با گوهر های فراوان.  می خورد بر بام خانه  یادم آرد روز باران  گردش یک روز دیرین   خوب و شیرین   توی جنگل های گیلان   کودکی ده ساله بودم   نرم و نازک   چست و چابک   با دو پای کودکانه   می دویدم همچو آهو   می پریدم از سر جو   دور میگشتم ز خانه   می شنیدم از پرنده   از لب باد وزنده   داستان های نهانی   راز های زندگانی   برق چون شمشیر بران   پاره میکرد ابر ها را   تندر دیوانه غران   مشت میزد ابر ها را   جنگل از باد گریزان   چرخ ها میزد چو دریا   دانه های گرد باران   پهن میگشتند هرجا   بس گوارا بود باران   به چه زیبا بود باران   می شنیدم اندر این گوهر فشانی   رازهای جاودانی   بشنو از من کودک من   پیش چشم مرد فردا   زندگانی خواه تیره خواه روشن   هست زیبا   هست زیبا   هست زیبا

اومدم خونه چند وقت خوب بود دوباره شروع شد واین دفعه با شدت بیشتر جوری که هر بار تا پای مرگ میرفتم جلوی چشمای ترسیده پسر کوچولو یربی پناهم اینقدر گلوموفشار میداد تا چشام سیاهی می رفت ومی افتادم هر بار بدتر از قبل کتکم میزد موهامو میگرفت تو دستش ودور تا دور اناق میچرخوند جوری با کمربند میزد که از جای سگکش خون میزد بیرون ولی من نمیتونستم برم به خاطر پسرم به خاطر نداری خانوادم به خاطر مریضی مادرم به خاطر اینکه جایی نداشتم ومهمتر از همه حال خرابم بود آها یادم رفت بگم پسرم شش ماهه بود که به واسطه دوست باباش تو یه شرکت دولتی استخدام شد کم کم وضع مالیمون داشت بهتر میشد ولی خودش روز به رو بدتر تا اینکه فهمیدم معتاد هم شده خدایا دنیا رو سرم خراب شد داغون بودم داغون تر شدم  خدا جونم آخه منو چی دیدی مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره اونقدر شکسته بودم که تو بیست وشش هفت سالگی یه دفعه نصف موهام سفید شد دیگه دعواهامون تو محله واسم آبرو نذاشته بود افسرده شده بودم از خونه بیرون نمیرفتم پسرک مظلومم صبح  تاشب کنارم میچرخید ونون خالی تو دستش میخورد ومن داغون بالاخره تصمیم گرفتم یه بار دیگه تلاش کنم آخه همسرم با این حجم از بد بودن بعضی خوبی هارو داشت اول اینکه اصلا خسیس نبود هرچی درمیاورد خرجم میکرد به خانوادم هیچ وقت بی احترامی نکرد بارها سر دعواهامون بابام باهاش پرگیر شد

اومدم خونه چند وقت خوب بود دوباره شروع شد واین دفعه با شدت بیشتر جوری که هر بار تا پای مرگ میرفتم جل ...

الهی

حالا اگه توی سایت میذاشتی شوهرم کتکم زده بلافاصلع یه سریا میومدن میگفتن طلاق بگیر میگفتی نمیتونم و شرایطم اکی نیست بلافاصله پشت تریبون میرفتن و میگفتن تو عزت و شرف نداری تو فلانی تو بهمانی😐😐

یک روز رسد غمی به اندازه‌ی کوه  یک روز رسد نشاط اندازه‌ی دشت  افسانه‌ی زندگی همین است عزیز  در سایه‌ی کوه باید از دشت گذشت!  "مجتبی کاشانی"
اومدم خونه چند وقت خوب بود دوباره شروع شد واین دفعه با شدت بیشتر جوری که هر بار تا پای مرگ میرفتم جل ...

همه حرفاتو باور میکنم چون خیلی بدتر از تو سختی کشیدم ولی خداروشکر یه شوهر خوب دارم چه فایده که خودم مریض و افسرده ام که بچه های خودمو هم کتک میزنم شوهرمو همیشه اذیت میکنم

پولی که ما شب خرج میکنیم صبح از تو دهن شیر درمیاریم پس جلو ما با پول بابات قیافه نگیر😏😏
همه حرفاتو باور میکنم چون خیلی بدتر از تو سختی کشیدم ولی خداروشکر یه شوهر خوب دارم چه فایده که خودم ...

عزیزم اگه اصفهانی ی دکتر خیلی خوب میشناسم برای درمان افسردگی

باز باران با ترانه   با گوهر های فراوان.  می خورد بر بام خانه  یادم آرد روز باران  گردش یک روز دیرین   خوب و شیرین   توی جنگل های گیلان   کودکی ده ساله بودم   نرم و نازک   چست و چابک   با دو پای کودکانه   می دویدم همچو آهو   می پریدم از سر جو   دور میگشتم ز خانه   می شنیدم از پرنده   از لب باد وزنده   داستان های نهانی   راز های زندگانی   برق چون شمشیر بران   پاره میکرد ابر ها را   تندر دیوانه غران   مشت میزد ابر ها را   جنگل از باد گریزان   چرخ ها میزد چو دریا   دانه های گرد باران   پهن میگشتند هرجا   بس گوارا بود باران   به چه زیبا بود باران   می شنیدم اندر این گوهر فشانی   رازهای جاودانی   بشنو از من کودک من   پیش چشم مرد فردا   زندگانی خواه تیره خواه روشن   هست زیبا   هست زیبا   هست زیبا

اول اینکه اصلا خسیس نبود هرچی درمیاورد خرجم میکرد به خانوادم هیچ وقت بی احترامی نکرد بارها سر دعواهامون بابام باهاش پرگیر شد ولی حتی سرش رو هم بلند نمیکرد هوای خانوادمو داشت ومهمتر از همه داداشمو خیلی دوست داشت مثل بچه خودش دوباره از اول شروع کردم چقدر عذاب کشیدم تا راضیش کردم  رفتیم دکتر واسه ترک خودم داروهاشو میدام بهش میرسیدم به خوابش به غذا ودارو وبا اینکه خیلی دلم شکسته بود وتمام تنم جای زخماش بود حتی یه بار دستمو شکوند جوری که عمل کردم وپین گذاشتم ولی به خاطر اینکه بعدا به خودم نگم اگه اینکار رو میگردم واون کار خوب میشد به خاطر پسر کوچولوی شیرین ومضلومم سعی میکردم آروم باشم خیلی سخته داغون باشی ولی نشون بدی محکمی هر لحظه دلت بگیره وبگی عیب نداره

عزیزم اگه اصفهانی ی دکتر خیلی خوب میشناسم برای درمان افسردگی

نه مشهد زندگی میکنم از دکتر رفتن میترسم کلا از ادما فراری ام حوصله هیچ کس و هیچ چیزی رو ندارم  همیشه دلم میخواد تنها باشم هیشکی باهام حرف نزنه  

پولی که ما شب خرج میکنیم صبح از تو دهن شیر درمیاریم پس جلو ما با پول بابات قیافه نگیر😏😏
نه مشهد زندگی میکنم از دکتر رفتن میترسم کلا از ادما فراری ام حوصله هیچ کس و هیچ چیزی رو ندارم   ...

عزیزدلم کاملا طبیعیه اینا همش علائم افسردگیه ولی حتما برو دکتر خوب خیلی بهتر میشی از این رو به اون رو.. من خودم تجربه کردم

باز باران با ترانه   با گوهر های فراوان.  می خورد بر بام خانه  یادم آرد روز باران  گردش یک روز دیرین   خوب و شیرین   توی جنگل های گیلان   کودکی ده ساله بودم   نرم و نازک   چست و چابک   با دو پای کودکانه   می دویدم همچو آهو   می پریدم از سر جو   دور میگشتم ز خانه   می شنیدم از پرنده   از لب باد وزنده   داستان های نهانی   راز های زندگانی   برق چون شمشیر بران   پاره میکرد ابر ها را   تندر دیوانه غران   مشت میزد ابر ها را   جنگل از باد گریزان   چرخ ها میزد چو دریا   دانه های گرد باران   پهن میگشتند هرجا   بس گوارا بود باران   به چه زیبا بود باران   می شنیدم اندر این گوهر فشانی   رازهای جاودانی   بشنو از من کودک من   پیش چشم مرد فردا   زندگانی خواه تیره خواه روشن   هست زیبا   هست زیبا   هست زیبا
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز