2777
2789
عنوان

داستان زندگی من که مثل رمان میمونه

24949 بازدید | 111 پست

من یه زندگی داشتم که اون قدر پر از فراز ونشیبه که اگه بگم همه فکر میکنن رمانه ولی من تمام این لحظات رو زندگی کردم وحس کردم خیلی سختی کشیدم ولی الان خدا رو شکر همه چی خوبه میخوام بگم به مو میرسه اما پاره نمیشه میخوام بگم ما از حکمت خدا چیزی نمیدونیم به خدا توکل کنیم بهش ایمان داشته باشیم خدا هیچگاه بنده هاشو فراموش نمیکنه 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

من  فرزند اول یه خانواده هشت نفره ام مادرم تک دختر با چندین بردار وپدرم تک پسر با یه خواهر بود که پدر ومادرش رو تو بچگی وخواهرش رو تو ده سالگی از دست داده بود مادرم وقتی هجده ساله بود من به دنیا اومدم وموقعی که من هنوز چهل روزه نشده بودم مادرم تو خونه تنها بوده  چون مادر بزرگم میره که به دایی مجردم سحری بده آخه من ماه رمضون به دنیا اومدم ومادرم تنها میمونه و میترسه وهمون ترس باعث بیماری مادرم میشه یه بیماری روانی که سالها طول میکشه سالهای خیلی زیاد مادرم مبتلا به اسکیزو فرنی میشه که بهش جنون جوانی هم گفته میشه واین بیماری کلی زندگی هممونو تحت تاثیر قرار میده یک سال بعد از من یه پسری به دنیا میاره که یه ساله میشه ازدنیا میره این موضوع بیماری مادرم رو خیلی تشدید میکنه وبعد از اون  پسر چهار دختر دیگه و آخری هم یه پسر که الان امید هممونه  واینقدر این بیماری پیشرفت میکنه که پدرم بعد از داداشم  مادرمو طلاق میده ومنو وبرادرم هم میده به خانواده مادری ومیره مادرم که حالش خیلی بد بوده  ومتوهم شده بود وبه شدت بیمار بود مارو ول میکنه ودایی کوچکم که مجرد بود منو نگه میداره وداداشم هم مریض میشه واز دنیا میره ومادر بزرگم میگه که منو بدن بابام ببره ولی داییم نمیذاره میگه عمرا چون اون کسی رو نداره که بچه رو نگه داره مادر بزرگم هم لج میکنه ومنو نگه نمیداره ومنو که دوسالم بود داییم نگه می‌داره اون موقع ها که ماتو روستا بودیم داییم منو با خودش همه جا میبرده سر زمین  یا چرای گوسفندا پوشکمو عوض میکرده وشیر خشک وحمام  همه کارامو داییم انجام میداده ومادرم فکر میکرده من واسه داییمم ومیکفت هر جا میری بچتو هم ببر خلاصه مادرم حالش خیلی بد میشه واین وسط وسواس خیلی شدیدی هم میگیره جوری که حتی رو فرش نمیتونست بخوابه رو زمین خالی با یه چادر میخوابیده وبا همه عالمو آدم سرجنگ داشته ودرگیر بود وبرادراش هم میبیننن نمیتونن کنترلش کنن به شدت هر روز کتکش میزدن وزندانی میکردنش همه بجز دایی کوچکم مادر بزرگم میبینه چاره ای نداره برمیگرده بعد اون خبر به بابام میرسه که مادرم خیلی داره عذاب میکشه وبرادراش خیلی اذیتش میکنن  برمیگرده ودوباره با مادرم ازدواج میکنع و با خودش میبرتش آخه واقعا عاشق مادرم بوده مادرم یک زن به شدت زیبا بوده وهمه میگن همین زیباییش باعث بیماریش شده وقتی پدرم بر میگرده داداشم فوت شده بود وبابام ندیدش وبعد اون چهار دختر با زندگی جهنمی ما مادرم توهم میزد دائم باهمه درگیربود ویکسره دعوا وکتکاری باهمه داشت خیلی روزای وحشتناکی بود تا کلاس دوم ابتدایی منپیش مامانبزرگم بودم ولی اون موقع مادرم لج میکنه ومنو به زور از مادرش میگیرع ومیبره محل زندگی خودش منو مادر بزرگم خیلی بهم وابسته بودیم ولی منو مادرم میبره اون سال تلخ ترین خاطرات زندگیم رقم خورد من پدرم یه کارگر روز مزد بود ومادرم یه زن مریض وماهم سه تا دختر بچه مادرم هم دائم درحال جنگ ودعوا یادمه یه روز باهمسایه دعواش شد وما توخونه تنها بودیم زمستونذبود اون سال برف خیلی زیادی اومده بود ماهم تویه خونه کوچک تو حاشیه شهر زندگی میکردیم وجلوی درمون بیابون بود ومادرم بعد دعوا باهمسایه ها ودرگیری رفت وبابام هم نبود ماسه تا دختر کوچک موندیم تو خونه ای که حتی درش قفل نداشت مایه سنگ بزرگ میزاشتیم پشت در ولی در باز بود ما دخترا تو اتاق من رفتم دسشویی دیدم در کوچه بازه ویه عالمه سگ جلو دربودن  که ترسیدم جیغ کشیدم که دیدم پسر همون همسایمون که مادرم باهاش دعوا کرده بود رو پشت بومه تا صدامو شنید گفت چی شد ومنم فقط گریه میکردم که گفت درتون بازه گفتم اره گفت ببین نترسیا من الان میام سنگو میزارم پشت دراز پشت بوم پرید اومد سنگ رو کزاشت پشت در و  دوباره از دیوار رفت بالا گفت نترسین من بالاپشت بومم برو تو اتاق در رو هم قفل کن یادمه اون شب تا ساعت یک ودو ماتنها بودیم صد البته گرسنه  آخه هیچی تو خونه نداشتیم جانونی هم بالا کمد بود وما دستمون نمیرسید من زندگیم پر از این خاطرات تلخ بود من کلا هشت سالم بود ولی مجبور بودم مواظب خواهرام هم باشم آها یادم رفت بگم یک بار هم مارم منو پنج سالگی برد پیش خودش اون موقع دختر سوم روباردار بود مثل یه خواب یادمه مادرم باز با همه درگیرشد باهمسایه ها بابام هم دید نمیتونه جلوشو بگیره یک عالمع قرص اعصاب مادرمو خرد تا خودکشی کنه هیچ وقت یادم نمیره یه دفعه بالام افتاد وسط حیاط چشماش سفید شد یه عالمه کف از دهنش اومد بیرون ومادرم بیرون داد وبیداد کرد وهمسایه ها اومدن دیدن وزنگ زدن آمبولانس اومد بابامو برد ومادرم هم باهاش رفت من موندمو خواهرم یادمه تو کوچه نشستیم جلو در آخه مامانم هل کرده بود در رو بسته بود وهمه جمع شده بودن مارو نگاه میکردن انگار دارن فیلم میبینن وخواهرم همش میگفت گرسنمه تا شب تو کوچه موندیم خواهرم خودشو خیس کرده بود پاییز بود هیچ کی هم به خاطر مادرم نزدیکمون نمیشد خواهرم گریه میکرد هم گرسنش بود هم سردش تا یکی از همسایه ها که سر کوچه مغازه داشت گفت گناه داره بچن مارو برد خونشون بهمون شام داد لباس خواهرمو عوض کرد وماشب اونجا موندیم که صبح مادرم بعد اینکه بابام به هوش اومده بود اومد دنبالمون اگه بخوام بگم خیلی زیادن این خاطره ها اونقدر که هنوزم عذابم میدن اگه یادم بیفته خیلی روزا مون اینجوری بود من بدترین سالهای عمرم

منو لایک کنید لطفا

   من شیفته خوشی های ساده ام ان ها اخرین پناه جان های محزون اند ☘️ ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم.بگذار بگویند غیرمنطقی یا غیراجتماعی هستیم؛ اما به این می‌ارزد که خودمان باشیم ؛ چقدر زندگی ها که با این توضیح خواستن‌ها و تلاشهای بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته اند

نمیگم دروغ میگی ولی چطور تو دوسالت بود و سه تا بچه دیکه هم بعد از تو بدنیا اومدن 

بند دل منی.. بی شک تو جان منی..میخواهم کاری کنم تا تمام طفل های این سرزمین سراغ شادی را از تو بگیرند❤

من بد ترین سالهای عمرم تو خونه پدرم تو پنج سالگی وهشت سالگی ویازده سالگی رقم خورد خیلی روزها بود از مدرسه که میومدم میدیدم کوچمون شلوغه ومن استرس میگرفتم چون همه نگام میکردن میومدم خونه میدیدم در وپنجره شکسته همه جا داغون ومادر وپدرم داغون به خاطر مریضی مامانم ما نمیتونستیم تو یه خونه بیشتر از دوسه ماه باشیم دوباره خونه عوض میکردیم یه روز که تازه خونه عوض کرده بودیم مدرسه منم عوض کرده بودن بابام اومد دنبالم دیدم سر وضعش خیلی داغونه گفتم بابا چی شده گفت هیچی تا رسیدیم خونه غروب بود هوا تاریک شده بود بابام دیر اومده بود دنبالم ومنم تا اون موقع مونده بودم جلو در مدرسه تو سرما تا رسدیم جلو در بابام در رو باز کرد گفت برو تو من برم تخم مرغ بگیرم واسه شام اون خونه دوتا اتاق تو درتو بود یه آشپزخونه تو حیاط دراتاق و که باز کردم  تو تاریک وروشن هوا دیدم یکی خودشو از در وسطی دار زده اونقدر ترسیدمو جیغ کشیدم ودوییدم حیاط دیدم بابام دویید توحیاط باجیغ من اومد تو خونه برقو که روشن کرد دیدم مامانم باطناب خودشو دار زده صورتش کبوده کبود بود بابام سریع با چاقو طناب رو برید ومارم‌ آورد پایین وآب ریخت توصورتش وهمسایه هازنگ زدن آمبولانس مادرم زنده موند ولی این شد یه کابوس واسه خواب های شبم خاطرات اینجوری خیلی توزندگیمه یا یه شب که ما خوابیدیم  دوباره جنگ ودعواشروع شده بود چون مامان من توهم داشت خیلی شدید. دوباره باهمسایه ها در گیر شده بود رفته بودن کلانتری من بیدار شدم دیدم مادرم اینا نیستن ودوتا خواهرام خوابن  بچه بودم ونمیفهمیدم رفتم دنبالشون نمیدونم ساعت چند بود شاید دوازده شب همین در اومدم حیاط دمپایی بپوشم پام رفت رو شیشه خرده ها وبریدبدترین ومن همین جور با پای خونی راه افتادم تو کوچه ها نمیدونم چجوری ولی یدفعه نگاه کردم دیدم جلو کلانتری ام  ومامان وبابام تو حیاط کلانتری منو دیدن بردن باورتون نمیشه اصلا نمیدونم چجوری سر از اونجا در آوردم هنوزم که بهش فکرمیکنم میگم خدا چقدر مهربون بوده چقدر حواسش به من بی پناه بوده که نصف شب از اون ور شهر اومدم این سر شهر وبدون اینکه آسیبی بهم برسه  منی که تو اون شهر کاملا غریب بودمو هیچ جا رو بلد نبودمو اصلا نمیدونستم کجا میرم انگار یه نیروی نامرئی منو با خودش برد پیش پدرم میدونید من خیلی حسرتا تو دلم بود هسچ وقت بچگی نکردم نه من نه خواهرام هیچ وقت هیچ عروسک واسباب بازی ولباس نو نداشتیم اون وقتا هر وقت از مدرسه میومدم کلی جلو در مغازه ها وایمیسادم واسباب بازی ها وخوراکی ها رو نگاه میکردم  کلاس دوم دیگه حالم خیلی بد شد دوماه نرفتم مدرسه بابام که دید حالم خیلی بده دوباره منو برگردوند تو روستا پیش مادر بزرگم تا وسطای کلاس چهارم اونجا بودم که دوباره مادرم گفت باید بیاد پیش خودم دوباره من بدترین روزام شروع شد رفتم دوباره دعوا ودرگیری جنگ تا کلاس پنجم بودم ما مستاجر بودیم وفقیر اون موقع یه بنده خدایی میخواست بره مکه گفتن بهش باید خمس وزکات مالش روبده که بتوونه بره مارو بهش معرفی کردن آخه بابام سید هستش اون آقا هم نود متر زمین به بابام به عنوان زکات واینا داد یادمه بابام چقدر خوشحال بود باکلی بدبختی یه اتاق ساخت وبا یه دیوار نصفه واسه حیاط خونمون در حیاط نداشت آب وبرق وگاز هم نداشت یه اتاق گچ وخاک بود فرش اینا نداشتیم  چند تا موکت ویه تلویزیون 14ویه پیک نیک ویه کم لحاف وظرف وظروف و با یه کمد داشتیم بابام چند تا بشکه تو حیاط گذاشته بود که شبا از همسایه شلنگ میکشیدیم و اونا رو پر میکردیم خونه رو هم با یه بخاری نفتی گرم میکردیم وبا دوتا فانوس روشن  میدونید بچه های بابای من یه مرد فوق العاده بود از همون اول خیلی مهربون وزحمتکش  ولی هم بی کس وکار بود هم کارگر وهم مامانم مریض هر کی بابامو میدید میگفت طلاقش بده خودتو راحت کن ولی بابام عاشق مادرم بود شایدم دلش میسوخت همیشه میگفت ا

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792